در کشور ما در باب مقولۀ روشنفکری از پیش از انقلاب تا کنون مباحث زیادی مطرح شده و افرادی بسته به نیا و جایگاه اجتماعی ِ خویش به تعریف این مفهوم پرداخته اند. به نحوی که در سخن از این مقوله اگرچه می توان به کلیّتی نسبی در باب تمام این تعاریف اجحاف پیدا کرد اما هریک از معرفین جزئیّت های متفاوت و بعضاً متناقضی را در تعاریف خویش لحاظ کرده اند. این تناقضات با خلط مقولات و افاضات مذهبی به گفتمان های روشنفکری صورت پیچیده تری یافت. که ما در نوشتار های آتی و در سلسله مباحث مربوط به روشنفکران انقلابی بدانها خواهیم پرداخت.

اما آنجا که اغلب معرفین روشنفکری در تاریخ بدان ارجاع میدهند مربوط به جنبش های  قرن های هفدهم و هجدهم و نوزدهم اروپا و خاصه انقلاب فرانسه است که در این دوران مفهومی بنام «روشنگری» (۱) تعریف شد که شاید معروف ترین نوشتار درباب این مفهوم از آن امانوئل کانت فیلسوف بی بدیل آن دوران است که در جزوه ای در باب روشنگری که پاسخی بود به سوال یک کشیش به شرح این مفهوم پرداخت. معروف ترین جمله ای که از این مفهوم در تاریخ رنسانس اروپائی به یاد ماند این جمله بود:

«جرأت دانستن داشته باش»

فعل دانستن در حالت عادی مختص به دانشمندان و عالمان و محققین است اما در هنگامه ای که جهل مردم سبب سوء استفادۀ حکّام و دووَل از ایشان می گردد و درشرایطی که حاکمان برای تثبیت ، تحکیم و تداوم حاکمیّت خود کانال های اطلاعاتی جامعه را مسدود می کنند امر «دانستن» که در حالت عادی مربوط و متصل به قشری خاص از جامعه بوده تبدیل به زر ِ پر عیاری میگردد که همگان بید بدنبال آن باشند.

طرح چنین دیدگاهی راجع به دانستن که حالتی ارتجاعی را نیز در خود به همراه دارد ( و صورت عینی آن را در انقلابات و حوادث پس از آن به روشنی می توانیم ببینیم) ریشه در «استبداد دینی» در قرون معروف به قرون وسطی اروپا دارد که در این دوران حاکمیت دینی، تمام منابع قدرت یک جامعه را در دست گرفت با القای مفاهیمی ایستا و خرد ستیزانه مذهب را در نقطه ی مقابل علم قرار داد. ماجرای گالیله و تقیۀ معروف او در پیشگاه ارباب کلیسا نماد این استبدا مذهبی در تاریخ شد. پیگری و تداوم چنین روالی از سوی کلیسا دانشمندان را در مقابل کشیشان ِ کلیسای کاتولیک قرار داد و باعث شد که فرانسیس بیکن ها پایۀ معرفتی بنیانی را بریزند که ما امروز آن را به اسم «سکولاریسم» می شناسیم. اصل ِ اصیل ِ معرفت شناسی ِ سکولاریسم مبتنی به جدائی و تفکیک دین از سیاست و  سلب قدرت سیاسی از نهادهای مذهبی و انفکاک نهادهای حاکمیتی از پرستشگاهها و کلیساهاست.

تجربۀ تلخ و اندیشه کش ِ قرون وسطی و استبداد کلیسای کاتولیک باعث شد که اروپائیان دیگر هرگز به مذهب اعتماد سیاسی نداشته باشند و با ساخت دین حداقلی  هیچگاه دین را به عنوان بدیل و ارائه دهندۀ الگوی سیاسی نپذیرند. زمانی که این دیدگاه در اروپا شکل یافته و نهادینه شده بود کشور ما حکام صفوی به واسطۀ شیعه بودن خود از مذهب به عنوان یک مؤلفه برای توجیه مشروعیت خود استفاده می کردند و در این راه توانسته بودند بسیاری از علما و روحانیون مذهبی را با خود همراه سازند و از ظرفیت های دین دست افزاری بسازند برای تقویت پایه های حکومتی شان. این در حالی بود که در همان دوران و در اروپا غربیان با رهایی از قشریّات ِ معرفت فرسای مذهبی به سوی پیشرفت و ترقی ِ مادی در حرکت بودند و می خواستند عقیده ی اصلی خود را که همانا غلبه بر طبیعت باشد را محقق کنند که کردند.

طرح چنین مسائلی برای انحراف از بحث نبود بلکه برای طرح این موضوع بود که مقولۀ روشنگری انفاس واجد خصلت «روشنفکری» در چنین دوران و شرایطی بوجود آمدند.در قرن هجدهم و با پشت سر گذاشتن تجربه ی تاریخی چند صد ساله که ما آن را در چند سطر بطور خلاصه بازگو کردیم، باعث آن شد که اندیشه وران یا همان روشنفکران شاکله های تئوریک و مفاهیم سیاسی اجتماعی و فرهنگی را از حصار دیروزینه ها و ایدئولوژی رها سازند و وقایع را آنگونه که هست بنگرند، نه آنگونه که باید باشد. و این درست همان چیزی بود که ایشان آن را بلوغ اندیشه می خواندند:

« روشنگری، خروج آدمیست از نابالغی به تقصیر خویشتن خود.»

در نوشتار فوق که توسط کانت نگاشته شده می بینیم که وی بلوغ فکری آدمی را عین روشنگری میداند. و این فرآیند میسر نمی شود مگر به شکستن حصارهای موجود که از تاریخ و مذهب و اندیشه های ِ دُگم برساخته شده اند. و اگرچه آنان که در امروز می زیند نقش در ساخت و بافت هویتی تاریخی و فرهنگی خویش که در دیروزها ساخته شده ندارند، امامسئولیت دوام و بقاء این سنّت های عافیت سوز و حامی استبداد به گردن انسان امروز و ناشی از نابالغی فکر انسان امروز است آنچان که کانت در ادامه تعریف خویش می گوید :

« به تقصیر خویشتن است این نابالغی، وقتی که علت آن نه کمبود فهم بلکه کمبود اراده و دلیری در به کار گرفتن آن باشد بدون هدایت دیگری.»

در این جمله آنچه بیشتر از همه به چشم می آید نیاز به وجود «اراده» و «دلیری» یا به عبارت دیگر «جسارت» برای شکستن ساختارهای مزوّرانه و جاه طلب است، که در جوامع ِ قرون وسطائی  این «اراده» به سان زری پر عیار بود که کمتر کسی آنرا در دخمۀ ذهن خود پنهان می کرد و همین روال بود که باعث شد، نفس «اندیشیدن» در جامعه از بین برود و عقل جمعی این جوامع ابتر یا بقول کانت «نابالغ» بماند:

« و نابالغی، ناتوانی در به کار گرفتن فهم خویش است بدون هدایت دیگری.»

و روشنفکر کسی ست که در این شرایط زمینه را برای بلوغ فکری جامعه مهیا سازد. در آن دوران کسانی مثل بیکن، مونتسکیو، دکارت، لاک، نیوتن، ولتر، روسو، دیدرو، دالامبر، هولباخ و کانت و… به عنوان روشنگران و روشنفکران اوروپائی شناخته می شوند. اما مبادی اصلی تفکر ایشان می توان به «خودبنیادی عقل ، باور و یقین به علم و معرفت تجربی و نیز برخورداری از عقل نقاد، اشاره کرد.وجود این صفات کلی ناشی از یک واقعیت محض بود که در اینجا فقط اشاره ای بدان کرده و در شماره های آتی به تفصیل به این موضوع خواهیم پرداخت، واقعیتی که به عقیده ی بعضی از دانشمندان علوم انسانی به ضرر انسان «غربی» تمام شد و آن واقعیت این بود که در فلسفۀ مدرن بتدریج «انسان به جای خدا نشست» و خود را مالک جهان صاحب هستی تلقی کرد. چنین جمله نه فقط یک الحاد مذهبی که یک بنیاد ِ تئوریک در هستی شناسی و معرفت شناسی مدرن است و آنچه ما امروز به عنوان اندیشه مدرن می شناسیم واجد چنین تفکر بنیادی ای بوده است. که غرب را بدینجا رسانده است. و این واقعیت مسئله ای ست که اکثراً از سوی ما مورد غفلت قرار می گیرد و بدان آنگونه که باید توجه نمی شود. چرا که این واقعیت اگرچه ممکن است از نگاه مذهبی به عنوان کفر و الحاد در انکار وجود خداوند یا جایگاه آن به حساب آید، اما خود ِ این الحاد واجد یک تئولوژی خاصّ خود است.

علی ایحال و با وجود چنین تغافل بزرگی روشنفکری همانند دیگر پکیج های غربی پای در فرهنگ ایران گذاشت و در سیلان اندیشه های روشنفکران قاجاری این مقوله شکلی بومی یافت و منعطف بر خواستها و ایجاب های فرهنگ ایرانی گردید.

آنگونه که در تاریخ نقل شده است بدوی ترین مواجهۀ ذهنی و عینی ایرانیان با مدرنتیه و مدرنیسم در دوران قاجار صورت گرفته است. هرچند که پیشتر از آن و در عصر حکومت سلسلۀ صفوی نیز مراوداتی با غربی ها شده بود، اما در  دوران قاجار بود که غربیها با پوشیدن ردای استعمار پای در خاک ایران گذاشتند و با حاکمیّت و مراجع تاثیرگذار در جامعۀ آندوران ارتباط برقرار کردند. روابط ایران و غرب واجد ابهامات و تناقضاتی ست که کار نحلیل آنرا بسی پیچیده و مشکل کرده است. اگر بخواهیم به یک تئوری کلی در این باب دست یابیم باید گفت که رابطۀ ایران و غرب ِ استعمار گر رابطه ای مبتنی بر سکوت، انفعال، منفعت گرایی ِ حکّام و مراجع و درباریان از یک سو بهره کشی و تحمیل قراردادهای یک جانبه به واسطۀ دیپلماسی تهدید و تنفیع بوده است.

حضور سیاسی و اقتصادی غرب در ایران تبعات فرهنگی را نیز در پی داشت و در راستای هم منوال بود که جمعی از نخبه گان ِ ایرانی به کار اندیشه در باب علل پیشرفت غربیان و عقب ماندگی شرق (مسلمانان) پرداختند. اینان غالباً به غرب رفته و با مشاهدۀ شکوه و عظمت تمدن غربی تحت تاثیر قرار گرفته و با قیاس آن با ملل عقب ماندۀ شرقی شروع به نگارش متون و جزوات انتقادی از حاکمیّت و فرهنگ و اجتماع ِ ایرانیان کرده و در آن جزوات از نگاه خویش بدیل و راهبری برای ترقی ایرانیان ارائه میدادند.

teleg
  nl


 

پاسخ


5 × = ده