After the Wall Fell: Dispatches from Central Europe

اشاره: آنچه می‌خوانید ترجمه مطلبی‌ست که در آخرین شماره سال ۲۰۱۴ ماهنامه «دنیای ادبیات امروز» WLT در بخشی با عنوان (تجربه‌های نویسندگی) برای نخستین بار منتشر شده بود که اینکه ترجمه آن در اختیار شماست..

تجربه و نویسندگی

بقلم: توماس ونک‌ لو وا

مترجم: مریم مهاجر

After the Wall Fell: Dispatches from Central Europe
After the Wall Fell: Dispatches from Central Europe

اینکه شما هر روز سر هر ساعتی که عادت کرده‌اید پای میزکار خود بنشینید و بستگی میزان حس و حالتان چند خط یا چند صفحه‌ای بنویسید، در ظاهر بسیار کار راحتی بنظر می‌آید. حتی راحتتر از شغل یک کارمند!

اما بعداز اینکه دست به قلم بردید و بقولی چم و خم کار را یادگرفتید و دانستید کارخوب و خواندنی را چطور باید از آب و گل درآورد، تازه می‌فهمید که قضیه به این راحتی‌ها هم که بنظر می‌آمد نیست. فارغ از مضمون یا کیفیت محتوا، کار نویسندگی با کار مثلا یک کارمند شبیه هم است. کارمندان هر روز راس یک ساعت باید سرکار حاضر شوند و تا پایان «زمان اداری» در محل کارشان باقی بمانند. اما زمان اداری «نویسندگی» هرگز مشخص و از پیش تعیین شده نبوده. برخی مثل همینگوی در دوران نگارش رمان زمان اداری شان از نه صبح شروع می‌شد تا ابتدای بعد از ظهر و برخی مثل پروست، در انتهای شب و درون رختخواب شروع به کار می‌کردند.

حقیقت آنست که خلق کردن کار حساب و کتاب برداری نیست! یک هنرمند خلاق همیشه چیزی متفاوت از کار قبلی خودش خلق می‌کند و اگرچه ممکن است اصول و ابزار کار مشترک باشد اما شیوه استفاده از این ابزارها و زمان بکارگیری‌شان در هر اثر متفاوت با اثری دیگر است.

مثلا همینگوی بسیاری از داستانهایش را براساس تجربیاتی نوشت که در سفرهایش کسب کرده‌بود. و یا جک لندن هنگامی که برای پیدا کردن طلا به کوهستان زد و با مقوله بدیعی بنام «روانشناسی حیوانات روبرو شد، به جای طلای واقعی گنجی را پیدا کرد که توانست نام اورا در تاریخ ادبیات امریکا تثبیت کند.

یا مثلا اسکات فیتزجرالد درک عمیق و موشکافانه‌ی رابطه ی عاشقانه‌ی زن و مرد را مدیون فرازونشیبهای عاطفی‌اش می‌دانست که در جریان قهر و آشتی با همسرش به‌ آن دست یافته‌است. رابطه فیتزجرالد باهمسرش اگرچه منتقدانی (چون همینگوی) داشت اما برای فیتزجرالد یک ماجراجویی عجیب و جذاب بود! ازدواج با یک بالرین فلاپر و درگیر شدن در پروسه‌های ععشق، وفاداری و خیانت. عواطفی بود که بقول فیتزجرالد برای همینگوی که با هرکتابش یک زن عوض می‌کرد غیر قابل درک بود.

برای برخی نویسندگان هم منبع الهام جایی مبهم و ناشناخته در ذهن‌شان است. که گاه و بیگاه ایده‌ها از آن ناکجا آباد به‌صورتی ناخودآگاه به‌ذهن نویسنده خطور کرده و نویسنده خودآگاهانه آن اثر را روی کاغذ می‌آورد. نمونه برجسته این قسم افراد مارکز بود. وی پس از انتشار و موفقیت رمان صد سال تنهایی، طی مصاحبه‌ای وقتی خبرنگار از او «ایده نوشتن رمان صد سال تنهایی، آنهم برمبنای همان تجربه‌ی دوران ژورنالیستی‌ات چگونه به ذهنت خطور کرد» مارکز در جواب گفته بود«نمیدانم! راستش من با همسرم در ماشین و در جاده‌ای حومه مکزیکوسیتی بودیم و نمی‌دانم چطورشد که درست وقتی که من پشت فرمان بودم و حین رانندگی ایده نگارش این داستان به ذهن رسید. و من تمام مدتی که بیرون بودیم، ذهنم درگیر این ایده شده بود، و به‌محض رسیدن به منزل من پای میزکارم نشستم و شروع به نوشتن کردم». البته این مسئله (یعنی الهام ناخودآگاه ذهنی) در شاعران بیشتر اتفاق می‌افتد.

کارمندان و میرزابنویس‌ها (ودبیران درباری)و خیلی از صاحبان مشاغل دیگر کارشان تکراری‌ست اما نویسندگان مجبورند برای خلق هر اثر دست به یکسری تجربیات تازه بزنند، و یا آنقدر هوشمند باشند که بتوانند تاویل جدیدی از تجربیات تکراری و بدیهی بدست دهند. و برای اینکارهم ناچارند از منابع الهام متفاوتی استفاده کنند.کار نویسندگان مثل کار حقوقدانان نیست که هروقت گیر کردند به کتاب قانون مراجعه کنند. چون در نویسندگی هیچ قانون از پیش‌تعریف شده‌ای وجود ندارد و این شمای نویسنده‌هستید که اگر قصد خلاقیت و نوآوری دارید مجبورید برای هر اثر یک کتاب قانون اختصاصی بنویسید.

همین مسئله تجربه نویسندگی را بسیار جذاب و به همان اندازه سخت میکند. و برخی مثل دکتروف معتقدند سختی اینکار بسیار بیشتر از جذابیت آنست. شما در حین تکمیل اثرتان مجبورید با آن همراه شوید و در تجربیات کارکترهایتان با آنها شریک شوید. یا سرنوشت‌شان را طوری تعیین کنید که به‌بقیه‌ی قسمتهای داستان بخورد و برای مخاطب باورپذیر یا قابل هضم باشد.

همین مسئله هم باعث شده تا دکتروف بگوید «برای من نوشتن هر رمان به مثابه خلق یک جهان متفاوت» است. و چراکه شما در فرآیند خلق ممکن است تجربیات ارزشمندی کسب کنید و عواطف بی‌بدیلی را درخود زنده کنید.

تقریبا به جرات می‌توان گفت که هیچ اثر ماندگاری در تاریخ ادبیات جهان از حماسه‌های هومر گرفته تا کارهای فلوبر و شکسپیر و حتی معاصرین بدون ریاضت و به‌سادگی ساخته نشده‌است. فهم این سختی‌ها و درک و آگاهی از تجربیات نویسندگان آثاری چون «پیرمرد و دریا» و یا «درانتظار گودو» لااقل برای علاقمندان به نویسندگی می‌تواند بسیار جذاب و ارزشمند باشد.

استفان مارچ، نویسنده و ویراستاری‌ست که روی شیوه‌ی موفقیت نویسندگان تحقیق کرده‌است. مهم‌ترین چیزی که وی در بررسی های خود به‌آن دست یافته، و آنرا عامل اساسی در پیروزی و موفقیت یک نویسنده می‌داند، تجربه‌ شکست خوردن آنهاست.علت اهمیت این تجربیات نقش بارزی‌ست که «شکست خوردن» در زندگی حرفه‌ای شما ایفا می‌کند. نویسنده کتاب «شکسپیر چگونه همه‌چیز را عوض کرد» به نقل از بکت می‌گوید «شکست خوردن در خلق آثار ماندگار شانس شما را برای بهترکردن کیفیت اثر بالا می‌برد» البته منظور وی صرفا شکست خوردن در رسیدن به مقصد دیریاب موفقیت نیست. بلکه بکت ذیل عبارتی با عنوان «شکت بهتر» توضیح می‌دهد که هرچقدر کیفیت شکست شما اساسی‌تر باشد شما بر مسیرهای بی‌سرانجام وقوف بیشتری می‌یابید. «شکست بهتر» می‌تواند پنجره‌ی جدید به موفقیت پیش روی شما بگشاید. البته این درصورتی‌ست که شما بتوانید مرحله به مرحله و به طور کاملا دقیق بر شکست خود اجحاف یابید. تنها چنین شکستی‌ست که می‌تواند گزینه‌ی مناسبی برای راهنمایی و هدایت شما در مسیر درست باشد.

و شاید آنچه دراین میان برای ما اهمیت می‌یابد آگاهی از این «شکست‌های بهتر» و چند و چون وقوع آنست. چیزی که امروز به آن می‌گویند«بهره‌برداری از تجربه‌ی دیگران»./

پایان

مطالب مرتبط:

» نویسندگی و روزنامه‌نگاری

» چگونه نویسنده شویم؟

teleg
  nl


 

پاسخ


7 − هفت =