ژرژ سیمنون
ژرژ سیمنون

به مناسبت ۱۱۲ سالگی استاد ادبیات جنایی ژرژ سیمنون

زاد رو استاد جنایی‌نویس

تحشیه بر فقدان جنایت در ادبیات داستانی ما

بقلم: مریم مهاجر

«داستانش سر و ته ندارد!»
«معلوم نیست آخرش چه می‌شود»
این جملات و چیزهایی مشابه‌آن عمده‌ترین نقدی‌ست که مخاطب عام به روایت‌های داستانی (و. حتی سینمایی) روشنفکرانه و پسامدرن دارند. اگر کمی در این مسئله دقیق شویم می‌بینیم که بحث آنها صرفا داشتن یک روایت خطی نیست بلکه مشخص بودن هویت کارکترها و یا قهرمان، و تعین روشن آغاز، گره افکنی، اوج و نیز گره گشایی‌ست.
در داستانهای پلیسی و جنایی نیز اصول کار بیش و کم بر همین منوال است. در فرم کلاسیک این نوع از آثار بهانه‌ی تمام ماجراها برسر وقوع یک یا چند قتل اتفاق می‌افتاد اما، پایان داستان و رفع تعلیق زمانی صورت می‌گرفت که مشخص می‌شد، قاتل کیست؟
نکته‌ای که نباید از آن غافل شد اینست که شیوه استفاده از تعلیق در ادبیات عامه پسند، اگرچه امروز ممکن است یک الگوی کلیشه‌ای ِ کهنه و حتی تاریخ‌مصرف‌گذشته بنظر برسد اما همیشه اینگونه نبوده..
آرتور کانن دویل در زمانی که ادبیات انگلیسی تازه با آثار دیکنز انس گرفته بود، ایده‌ی تازه‌ای را برای نگارش رمان جنایی خلق کرد. فرم و چارچوب دویل در قیاس با آثار دیکنز که کاملا شانه‌به شانه آثار کلاسیک میزد و برمبنای آن نگاشته شده بود، بسیار خلاقانه‌تر بود. روایتهای هوشمندانه این پزشک گوشه‌گیر از گره‌هایی که بازکردن آن بعهده «شرلوک هلمز» گذاشته شده بود ، کار را به‌جایی رساند که وقتی وی از فرط خستگی و تکرار روایتهای جنایی، هلمز را هم به نزد کسانی که فرستاد که مسئول حل معمای قتل‌شان بود، با اعتراض شدید مخاطبان مواجه شد و کار به‌جایی رسید که عده‌ای در عزای این شخصیت خیالی در لندن بازوبند سیاه بسته بودند!
برخی ازشاخصه‌هایی که دویل در بیشتر آثارش بکار می‌گرفت عبارت بود از: روایت اول‌شخص در قالب خاطره تعیین سرنوشت داستان با محوریت قهرمان همیشگی آن (هلمز)، فضا سازی قدرتمند و آماده کردن ذهن مخاطب برای درگیری در یک معمای پیچیده و قابل حل نساختن معما در اولین نگاه و حتی در اوج داستان که آنهم به علت رمزگونگی روایت‌های عمدتاً آمیخته به منافع شخصی بود.
دویل را می‌توان بنیانگذاری اسلوبی از رمانهای معمایی-جنایی دانست که در آن کاراگاهی در مقام قهرمان با بکارگیری عناصری چون تعقل،هوشمندی، جسارت، شجاعت، ماجراجویی و گاهی تعهد اخلاق حرفه‌ای اقدام به کشف عامل یکی از شنبع‌ترین کارهای غیر اخلاقی (قتل) نائل می‌نماید.

اما در مورد موضوع اصلی این جستار یعنی ژرژ سیمنون، وضعیت کمی متفاوت است. او هم از جمله نویسندگانی‌ست که بواسطه قلم‌زدن در مطبوعات به عرصه داستان نویسی پای گذاشته و ایجاب انعکاس حوادث شهری پس از اتمام جنگ اول جهانی او را با واقعیت‌های این حوزه آشنا ساخت.این نویسنده پرکار از سال ۱۹۱۹ تا سال ۱۹۷۲ بیش از ۳۵۰ رمان (کوتاه و بلند) و چندین شرح‌حال و نمایشنامه نوشت. در میان مخاطبان چند صد میلیونی آثار وی نیز همانند دویل یک کاراگاه محبوب بنام «کارگاه ژول مگره» بود که از سال ۱۹۳۰ تا سال ۱۹۷۲ در آثار وی خودنمایی می‌کرد.
اما جالب است بدانید که این نویسنده جنایی نویس (و عامه‌پسند) در مصاحبه‌آی با مجله پاریس ریویو وقتی خبرنگار از وی در مورد نقش و تاثیر خشونت در آثارش از وی پرسید او به اعتیاد نویسندگان (عامه پسندی) اشاره کرد که خواسته و مطالبه مردم را محور کارخود قرار می‌دهند.
از زمان آغار رمان‌نویسی سمیمنون فرم جدیدی از رمان نویسی شکل یافته‌بود که برخلاف چارچوب کلاسیک آن دیگر محوریت داستان بیرون از دایره ذهنی قاتل و مقتول نبود. بلکه زوایه‌‌ای که نویسنده برای روایت انتخاب می‌کرد با یک تعییر اساسی از دل چارچوب ذهنی متهم و یا قربانی، داستان را روایت می‌کرد. اینجا بود که نقل شخصیت پردازی و توان نویسنده در روانکاوی کارکتر‌های داستان اهمیتی بیش از پیش داشت.و این کاری بود که سمینون بخوبی از عهده آن برآمد. اهمیت و جذابیت این کار برای این نویسنده بلژیکی از آنجایی مشخص می‌شود که وی اعتراف می‌کند « هر نویسنده‌ای می‌خواهد خودش را از لابه‌لای شخصیت‌هایش پیدا کند، از میان نوشته‌هایش. به نظرم آدم‌های زیادی این مشکل را دارند». آگاتا کریستی نیز از جمله کسانی بود که توانسته بود، معمای داستان را پیش وقوع جرم برای مخاطب طرح کند.. چراکه او خود معتقد بود «همه داستانها با قتل آغاز می‌شود در حالی که قتل پایان ماجراست».

سیمنون دراکثرعکسهایش درحال‌کشید‌پیپ‌است

به تعبیر میشل ویلسون ساختار تعلیقی روایت «عبارتست از چالش‌های پیاپی قهرمانی که در عین ترس و اضطراب برای دفاع از خود و رفع تعلیق و گره باید برآن ترس قائق آید از همین‌رویرخدادهای داستنا را تنها نمی‌توان به اتفاقات بیرونی خلاصه‌کرد بلکه احوال و اوضاع قهرمان در دل ماجرا متفاوت است و نویسنده مجبور به انعکاس آنست».
بر اساس همبن تعریف درمی‌یابیم. تعلیقی ماجرای کارکتری‌ست که گرچه درمقام قربانی در داستان حضور می‌یابد اما می‌بایست به هر روی برای حل مشکل بر ترس و تهدید غلبه کند.. هرچند خود ویلسون نیز براین باور بود که ابتنای اصلی داستان جنایی، و عامل اصلی کشش مخاطب به سمت آن بیشتر «کنجاوی»ست و نه تعلیق.. وطبیعتاً مواجه مخاطب با پاسخی غافلگیر کننده‌است که جذابیت این قبیل داستانها را برای عوام بالاتر می‌برد. اهمیت اصل غافلگیری در این شیوه‌ی نگارش و الگوهای منشعب از آن که بعدها با عنوان «تریلرهای خانگی» در امریکا شهرت یافت، درواقع همانچیزی‌ست که روایت را برای مخاطب جذاب می‌کند. چونان که شارلوت آرمسترانگ می‌گوید «چیزی که غافلگیرت نکند سرگرمت هم نخواهد کرد»
روایت چند سویه پس از دوران زعامت دویل، برمبنای گزارش چندسویه‌ی ماجرا و تغییر زوایای دید بود که در هر داستان گونه‌ای از روایت سیال را با پیچیدگیهای معماگون و تعلیق‌گر برای مخاطب به تصویر می‌کشیدند. و اینجا بود که دورثی سایزر به جای بحث از داستان پلیسی-جنایی این شیوه‌ی جدید روایتگری را «مطالعه جنایت» خواند.
در نوع دیگری از رمان تعلیق که برمبنای همین خلاقیت بوجود آمد، داستنهایی خلق شد که در ساختار آن بجای آنکه پیدا کردن قاتل برای مخاطب و کاراگاه معما شود، «انگیزه قتل» مبنای اصلی روایت قرار می‌گرفت. این شیوه از تعلیق به‌طور نعل به نعل در بسیاری از فیلمنامه‌های سینمای عامه‌پسند آمریکا نیز بکار گرفته شد. درست همین نقطه‌است که پرداختن به زوایای متناقض، درهم‌تنیده و پیچیده‌ی شخصیتهای درگیر در جنایت اهمیت می‌یابد. و این کاری بود که سیمنون استاد انجام آن بود. این شیوه نگارش که در سالهای پس از جنگ جهانی اول رواج یافت و انگلیسی‌زبانها پیشگام آن بودند، به‌جای اتکا به طرح و حل معما بیشتر قالبی روانکاوانه دارد.
به هر روی اینها بخشی از ویژگیهای ژانری‌ست که جز موارد معدود در ایران چندان روی آن کار نشده است. و دلیل آن واقعا مشخص نیست!/

پایان

teleg
  nl