اشاره: بنا داریم در این بخش که بصورت یک هفته در میان منتشر می‌شود، گزیده‌ای از مطالب و تصاویر شاخص چهره‌های شناخته شده ادبی و فرهنگی را که در قالب اخبار و جستارهای غیر رسمی و عمدتاً در صفحات شخصی این افراد د شبکه‌های اجتماعی منتشر می‌شود را در آوانگارد گردآوری نماییم. این تصاویر و مطالب از شبکه‌های اجتماعی و رسانه‌های مرجع غیر فارسی گردآوری می‌شود و و سعی ما بر آنست تاعمده آنها مستقیم یا غیر مستقیم به فرهنگ و ادبیات مرتبط باشد. این دومین مطلب «شبکه ادبیات» است

 شبکه ادبیات: ۲

از تولستوی و سمنو

هفته‌ای که گذشت سیدرضا شکرالهی یک بازی وبلاگی راه انداخت، و خیلی از وبلاگ نویسان قدیمی را وادار کرد تا وبلاگهایشان را گردگیری کنند. که به نظر ما بهترین نتیجه و خروجی این گردگیرها را در وبلاگ «شبنامه» باید جست.

نمیدانم چرا اما فکر می‌کنم اولین کسی‌ که جای خالیش اینروزها در شبکه‌اجتماعی و در جامعه مجازی ادبیاتی‌ها احساس می‌شود خانم «میترا الیاتی» ست. نام او با «جن و پری» مصادف شده و خیلی‌ها وی را به واسطه مدیریت این سایت می‌شناختند. هنوز هم خیلی‌ها مثل ما معتقدند درمیان سایتهای ادبی فعال هیچ‌کدام مثل جن‌وپری تاثیرگذار نبودند! مدتی پیش با ایشان بر سر سرنوشت نامعلوم این جن‌وپری صحبت می‌کردم. از قضا دیدم وسوسه زنده کردن این این غول خفته در تنگستان بی‌انگیزگی در خانم الیاتی‌هم موج میزند. وقتی متوجه شدم خانم الیاتی هم مایل به این کار است با کمال میل از وی خواستم هرکاری از دست ما برمی‌آید انجام دهیم. اما ایشان خودشان گفتند که زمستانه با فیس‌بوک و قطع ارتباط می‌کنند تا رمانی را که در دست نوشتن دارند به اتمام برسانند. ما هم به امید خواندن این اثر و باززایی جن‌وپری منتظر ایشان می‌مانیم.

اکر اسدالله امرایی نازنین نیز که صفحه‌ی فیس بوکش به تنها یک تقویم ادبی و مرکز اطلاع رسانی از اخبار و رخدادهای ادبی‌ست :

تبریک به دوستان خوبم برگزیدگان جایزه مهرگان ادب. مجموعه داستان کوتاه، رمان «مردگان جزیره موریس» نوشته فرهاد کشوری از نشر زاوش رمان «گراف گربه» نوشته هادی تقی زاده از نشر روزنه . مجموعه داستان «سمفونی قورباغه‌ها» نوشته کرم‌رضا تاج‌مهر (دریکوندی) از نشر قطره. مجموعه داستان «نوروز آقای اسدی» نوشته محمد کلباسی از نشر چشمه. مجموعه داستان «آنها کم از ماهی‌ها نداشتند» نوشته شیوا مقانلو از نشر ثالث. دو مجموعه داستان «امروز شنبه» نوشته یوسف انصاری از نشر افراز و «بوی قیر داغ» نوشته علی‌اکبر حیدری از نشر روزنه. با سپاس از هیأت محترم داوران و پی‌گیری‌ها جناب علیرضا زرگر بنیانگذار و مدیر جوایز مهرگان.

البته علاوه بر این آقای امرایی به اتفاق جالبی نیز در صفحه خود اشاره کرده و آنهم استقبال غافلگیرکننده مخاطبان نشر معتبر پنگوئن از تجدید چاپ «مانیفست حزب کمونیست» که توسط کارل مارکس و فردریش انگلس نگاشته شده بود. این کتاب در قطع جیبی منتشر شده و تنها در هفته اولش ۷۰ هزار نسخه از آن فروش رفته! که قیاس این تیراژ (آنهم تنها در هفته اول) با تیراژ کتاب در ایران نتیجه‌ای جز افسردگی ندارد!

 

 

پرویز جاهد منتقد خوش‌خلق و فعال سینمای ایران اینروزها حسابی رفته توی کار «پرویز کیمیاوی» و نتیجه‌اش چند مقاله و مطلب خواندنی در مورد این مستندساز بزرگ است. وی در توضیحی در مورد مقاله‌اش در صفحه شخصی خود گفته است:

پرویز جاهد:
موظف شده بودم بار دیگر فیلم‌های مستند و داستانی پرویز کیمیاوی را ببینم و این بار البته با دقت و حساسیت بیشتر. در بازبینی دوباره فیلم‌های کیمیاوی، به نکته‌های تازه‌ای برخوردم که پیش‌تر به آن‌ها توجه نکرده بودم از جمله خصلت اتوپیایی سینمای او، رویکرد بومی گرایانه کیمیاوی، نقد او بر مدرنیته و انعکاس «ماخولیای جمعی» روشنفکران ایرانی در آثار مستند و داستانی او. در عین حال که همچنان معتقدم سینمای او از نظر فرم و ساختار، بسیار مدرن و آوانگارد‌اند. آوانگاردیسم و زیبایی شناسی‌ای که متاثر از آوانگاردیسم سینمای اروپا، فیلمسازان موج نو و سورئالیسم فرانسوی است.

در ادامۀ بحث های اخیر دربارۀ فیلم های پرویز کیمیاوی، در این نوشته با بهره گیری از برخی گفتمان های نظری سیاسی و رویکردهای سینمایی، سعی کردم به سینمای کیمیاوی از زاویه دیگری نگاه کنم. در بازبینی دوبارۀ فیلم‌های مستند و داستانی کیمیاوی، به نکته‌های تازه‌ای برخوردم که پیش‌تر به آن‌ها توجه نکرده بودم از جمله خصلت اتوپیایی سینمای او، رویکرد بومی گرایانه کیمیاوی، نقد او بر مدرنیته و انعکاس «ماخولیای جمعی» روشنفکران ایرانی در آثار مستند و داستانی او. در عین حال که همچنان معتقدم سینمای او از نظر فرم و ساختار، بسیار مدرن و آوانگارد‌اند. آوانگاردیسم و زیبایی شناسی‌ای که متاثر از آوانگاردیسم سینمای اروپا، فیلمسازان موج نو و سورئالیسم فرانسوی است. اگر به این بحث علاقمندید، این نوشته را بخوانید. نظرات تان برای تکمیل یا تصحیح دیدگاه هایم در این مقاله راه گشاست:

از میان پستهای «ناتاشا محرم‌زاده» نیز این یکی بنظرمان جالب‌تر آمد:

پاره‌ای از متن نمایشنامه هملت:

نسبت به خویش درستکار باش و همانطور که پس از شب روز می آید مطمئن باش که در آن صورت نسبت به هیچ کس نادرستی نخواهی کرد.
شکسپیر / نمایشنامه هملت

اما یکی از جالب‌ترین پستهای فیس‌بوکی این هفته از آن حسین نوش‌آذر بود که بی‌هیچ توضیحی پیشنهاد می‌کنیم خودتان آنرا بخوانید:

چهار هزار سال قبل در میانرودان یک مس فروش، به شخص متنفذی مس بی‌کیفیت می‌فروشد. این شخص متنفذ به خط میخی لوحی گلی می‌نویسد خطاب به او: تو فکر کردی کی هستی که با این لحن تحقیرآمیز با من حرف می‌زنی؟ گفته باشم که اگر دفعه دیگر مس بد تحویل بدهی، پس می‌فرستم برایت.
این لوح گلی در اینترنت مورد بحث قرار گرفته. می‌دانید چرا؟ چون نشان می‌دهد که درگیری‌های ما در این چهار هزار سال هیچ تغییر نکرده. به جای لوح سنگی الان کامنت می‌گذاریم. صد سال آینده احتمالاً روی مانیتور سه‌بعدی به هم می‌گوییم تو فکر کردی کی هستی که با این لحن با من حرف می‌زنی؟

ی مانیتور سه‌بعدی به هم می‌گوییم تو فکر کردی کی هستی که با این لحن با من حرف می‌زنی؟

 

 

اما آیدین سیارسریع طنز نویسی که اینروزها کارش حسابی گل‌کرده‌است عمدتا در صفحه‌ی خودش طنزهای منتشر شده‌اش در جراید را پست می‌کند. او این روزها بیشتر وقتش درگیر تدوین و انتشار ضمیمه طنز روزنامه قانون می‌شود:

 

 

 

 

علیرضا حمیدی هم در روزهای پایانی سال به یک بهانه کاملا شخصی یکی از اشعار «نسیم شمال» را با عنوان «سمنو» منتشر کرده‌است:

امروز عصر برای ما ظرفی سمنی (سمنو )هدیه آوردند جای دوستان سبز
ننه جون من سمنو می خواهم
یار شیرین دهنو می خواهم
عاشقم من به لقای سمنو
سرو جانم به فدای سمنو
سمنو خوبتر از جان من است
سمنو شیره دندان من است
من که در مطبخ تو آشپزم
سمنو را به چه شکلی بپزم
ننه جون ارث به اولاد بده
سمنو را تو به من یاد بده
…………………………
دختر ای دختر غمدیده من
ای رخت روشنی دیده من
سمنو کار تو تنها نبود
دیگ واسباب در اینجا نبود
اولا دیگ بزرگی باید
گندم سبز وسترگی باید
جمع باید بکنی مردم را
آب باید بکشی گندم را
ذره خاک نریزد در دیگ
چشم ناپاک نیفتد بردیگ
جنب وحایض ازآن دور شود
ورنه شیرین نشود شور شود
جمع گردند ز نسوان بنات
دور دیگ سمنو با صلوات
بنشینند همه سبحه به کف
پیش دیگ سمنو صف در صف
هی بخوانند چو شیخ وطلبه
کتکات وکتکوت وکتبه
سمنو رخت به مینو بکشد
ملک از اوج فلک بو بکشد
تا که دیگ سمنو جوش کند
عمه وخاله قزی نوش کند
چون بجوشد سمنو وقت سحر
می شود سبزه ی تر قند وشکر
سبزه ی بیمزه گردد شیرین
بلی از معجزه گردیده چنین
اشرف الدین حسینی (نسیم شمال)
در شیراز به سمنو سمنی می گویند

 محمدهاشم اکبریانی هم در صفحه شخصی خود با ذکر یک مقدمه مخاطبانش را دعوت به خواندن یکی از مقالات جالب و قابل تاملش در روزنامه اعتماد کرد:

«آسیب شناسی کارگاه های داستان نویسی در ایران»
محمدهاشم اکبریانی

روزی در جلسه‌ای حضور داشتم که نویسندگان جوان و میانسال در آن داستان‌های کوتاه خود را می‌خواندند. جلسه نقد و بررسی بود. بعد از آن‌که عده‌ای (احتمالا هفت نفر بودند) داستان‌های خود را خواندند، به شش نفر گفتم شما در کلاس‌ها و کارگاه‌های داستان‌نویسی شرکت کرده‌اید. حرفم تایید شد. از این میان فقط یک نفر بود که به نظرم در کارگاه یا کلاسی شرکت نکرده بود و در این مورد هم حدسم درست از آب درآمد.
مراد از ذکر این نمونه بیان این نکته است….

 رضا ساکی روزنامه‌نگار و طنز نویس هم که اینروزها مشغول انتشار نشریه «وقایع تهرانیه» است در پستی نوشته:

امروز با سه نفر از اعضای تحریریه به متروی امام خمینی رفتیم و روزنامه وقایع تهرانیه را به مردم دادیم. از امروز یک خاطره و یک مصیبت برایتان می‌گویم.

خاطره: یک آقایی همین طور که رد می‌شد با صدای بلند داد زد: حیف این همه کاغذ که خرج این چیزها می‌کنید. چنان بلند گفت که همه شنیدند. دویدم و جلویش را گرفتم. کمی ترسید. گفتم: گفتم امروز چه روزی بود؟ گفت: یعنی چه؟ باتحکم گفتم: امروز چه روزی بود؟ واقعا ترسید. گفت: جمعه. خنده‌ام گرفت. گفتم: روز درخت‌کاری بود. گفت: آها. گفتم: خدای نکرده درخت که نکاشتی؟ گفت: نه. روزنامه را دادم دستش و گفتم: اما ما برای درخت یک ویژه‌نامه درآورده‌ایم. پس نگو حیف کاغذ. گفت: چشم و رفت.

مصیبت: یک روز بروید و همین طور وسط مترو بایستید و ببینید چند نفر از شما سوال می‌کنند که تجریش از کدام طرف بروم؟ صادقیه از کدام طرف بروم؟ یمین از کدام طرف بروم؟ یسار از کدام طرف بروم. امروز ما درست زیر تابلوی ورودی خط تجریش ایستاده بودیم و چهارمیلیارد نفر از ما پرسیدند: تجریش از کدام سمت است.
واقعا چرا مردم سرشان را بالا نمی‌گیرند و نمی‌خوانند؟ حتا تابلوی تجریش را.

پی‌نوشت:
روز یکشنبه می‌رویم متروی هفت‌تیر. ساعتش را اعلام می‌کنم شاید شما هم آمدید.

حمیدرضا آتش‌برآب مترجم و مدرس ادبیات روسیه هم شعری از یکی از شاعران روس را با ترجمه خودش در صفحه خود منتشر کرده:

در نواهای پنهانت/ از تقدیری شوم خبر می‌رسد.
تمامیِ پیمانهای قدسی/ نفرین می‌شوند
و سعادت/ حرمت از کف می‌دهد…
می‌خواستم که دشمنِ هم باشیم
پس چرا/ چمن‌زاری پُرگل و
آسمانی پُرستاره پیش‍کشم کردی؟
و همه این نفرینِ زیبایی‌ات را به من بخشیدی؟…

از شعر ِ «به الهه‌ی خودم»، آلکساندر بلوک، ۱۹۱۲
ترجمه: حمیدرضا آتش‌برآب، کی‌یــِف، مارس ۲۰۰۱
از کتاب «عصر طلایی و عصر نقره‌ای شعر روس»، نشر نی
عکس: کادری از بازی عاصیِ گیلافیرا تارخاناوا در درام ِ «اهریمنان»
ساخته‌ی درخشانِ والری آخاداف و گنادی کاریوک، محصول روسی ۲۰۰۶

اما صفحه اختصاصی سرویس کتاب گاردین که به تازگی به باشگاه میلیونی‌ها پیوسته‌است به مناسبت روزجهانی کتاب و روزجهانی زن یک نظر سنجی را برای انتخاب پرطرفدارترین زن نویسنده حال حاضر جهان ترتیب داده که در نتیجه این نظر سنجی این افراد برگزیده بیشترین هوادار را داشتند:

 هرتا مولر /  مارگارت اتوود / ژانت وینترسون / دوریس لیسینگ / هیلاری منتل و همینطور اورسولا کی. لی‌گوئین.

البته سربسته بگوییم که در روزنامه گاردین مطلبی درباره جنایت یک ایرانی به عنوان توصیه شده‌ترین مطلب در دوروزگذشته بوده‌است).

علیرضا بهنام، نویسنده و منتقد محجوب ادبیات معاصرما که از لغو مراسم یادبود مرحوم بابک‌اباذری حسابی دلخور است، در واکنشی نسبت به اعلام نتایج جشنواره‌ای – که بنابر مصلحت مانامش را نمی‌گوییم، ایشان هم نگفتند – در صفحه شخصی خود این استاتوس را پست کردند:

نمی خواهم مخالف خوان باشم اما به نظرم آدم از اول نباید خودش را قاتی بعضی جریان ها کند. این طور مجبور نمی شود در آخرین لحظه پایش را بکشد بیرون و این شائبه هم به وجود نمی آید که می خواسته هم خدا را داشته باشد و هم خرما را! راستی جشنواره دولتی مگر پشیزی می ارزد که دلت نمی آید تا شب برگزاری مراسم پایانی ازش اعلام برائت کنی دوست من؟ بازی را باید مطابق قاعده بازی کرد. اگر قاعده را قبول ندارید لطفا از ابتدا پشت میز ننشینید.

رسول یونان هم که اینروزها به کار فیلمنامه نویسی مشغول شده پاره‌ای از دیالوگ نمایشنامه‌اش منتشره در کتاب گندمزار دور را بعنوان آخرین پست فیس بوکی خود منتشر کرده است:

از کتاب” گندمزار دور”

الیاس: … به نظرمن رفتن تو دلیل داره یه دلیل محکم، تو گناه کردی و فرار می کنی!
نینا: و تنها گناهکاران فرار می کنن تو می خوای اینو بگی نه؟
الیاش: آره
نینا: اما زندانیا هم همین کارو می کنن…

‎'‎از کتاب" گندمزار دور" </p><br />
<p>الیاس: ... به نظرمن رفتن تو دلیل داره یه دلیل محکم، تو گناه کردی و فرار می کنی!<br /><br />
نینا: و تنها گناهکاران فرار می کنن تو می خوای اینو بگی نه؟<br /><br />
الیاش: آره<br /><br />
نینا: اما زندانیا هم همین کارو می کنن...‎'‎

اما آقای محمدعلی ابطحی رئیس دفتر سابق آقای اسمش رو نبر (یا بقول بعضی‌ها آقای خاص سیاست ایران) که این‌روزها سرمست از چاپ مجموعه داستانهای مینیمال خود است در آخرین پست خود اینطور آورده است که:

11006374_10153234003159924_2169644577281858585_n

این کتاب بعد از ۵ سال بالاخره مجوز گرفت و توسط نشر لوح فکر راهی بازار نشر شده است
این کتاب بعد از ۵ سال بالاخره مجوز گرفت و توسط نشر لوح فکر راهی بازار نشر شده است

 یادآوری می‌شود که اثر آقای ابطحی با توضیحی که خودش داده: با ۵٠ قصه مینیمال طنز از سید محمدعلی ابطحی با عنوان الاحقر فداتون منتشر شده است. بخشی از این مجموعه طنز خاطرات سیاسی و بخشی از آن طنزهای محفل اخوندی است که نویسنده انها راجمع کرده است. مدیا باشی شخصیت اصلی همه قصه هاست که با دستگاه های تکی بنام استاقدوس سون به همه جا سفر می کند. این داستانک ها در مورد فرد خاصی نیست اما به خیلی ها می تواند شبیه باشد. شما هرداستان را به هرکس تطبیق دادید نوش جانتان…

حسن محمودی هم در صفحه‌اش متن زیر را پست کرده‌است:

اصولا وقتی از خواب بیدارم می شوم خواب هایی را که دیده ام، به روی خودم نمی آورم. خیلی هم ذهنم درگیرشان شود، بعد از مسواک زدن به کلی یادم می روند. خواب هایی هم هستند که مقاومت می کنند و تا چند روزی با من می مانند. دو تا از این خواب هایی که هنوز دست از سرم برنداشته اند، آن هایی هستند که در عین خواندن «دیوار» علی رضا غلامی دیدم شان. برای همین دست از همه ی کارهایم برداشتم تا زود خواندنش را تمام کنم و از شر خواب های هولناک احتمالی بعدی رها شوم. خواب اول شنیدن صدای پکیدن مخ بچه ای در نزدیکی ام بود و دیگری وقتی بود که اصفهان در زمان بمباران شهرها، امدادگر بودم و شب های بمباران از تصاویری که می دیدیم، خواب مان نمی برد. «دیوار» علی رضا غلامی، بدجوری ویرانم کرد. جایی در گفت و گویی گفته ام که شاهکارهای جنگ را کسانی خواهند نوشت که خودشان جنگ را درک نکرده اند یا کم سن و سال بوده اند در آن دوره. «دیوار» تاکیدی است بر این نکته.

حمیدرضا آبک هم در صفحه‌اش پست جالب و تامل‌برانگیزی را منتشر کرده‌است:

یکی از چیزهایی هم که شاید بیارزد برای به دست آوردنش تلاش کنیم، همانی است که اسمش را می گذارم قدرت “انتزاع”. منظورم از قدرت انتزاع این است که هنگام اندیشیدن به یک موضوع و نظر دادن درباره اش، ابتدا بتوانیم موضوع را از تمام متعلقات و حواشی جانبی اش جدا کنیم و ضمن آگاهی به حواشی، مستقل از آنها، درباره اش استدلال بیاوریم و حرف بزنیم.
در جمع های دوستانه، مخصوصا آنهایی که آدمهایی با تحصیلات و شغلهای متفاوت در آن حضور داشته اند، بارها به خالی بودن جای این توانایی برخورده ام.
مثلا کافی است اسمی از مهاجرت به میان بیاید. از همان ابتدا می شود نظرات افراد را حدس زد و دسته بندی کرد. احتمالا آنکه دل به رفتن بسته، انبانش پر است از استدلالهایی درباره ضرورت مهاجرت. مثلا “اینجا دیگه واقعا جای موندن نیست”؛ “کیفیت زندگی تو ایران پایینه”؛ “فقط رانت خوارها می تونن اینجا بمونن”، سرفصل نظرات رفقایی است که پرونده شان، احتمالا یواشکی، در اداره های مهاجرت در حال بررسی است. “خانواده”، “وطن”، “تاریخ”، “دلتنگی”، “عشق و حال”، “راحت پول درآوردن” هم معمولا کلیدواژه استدلالهای آن طرفی هاست که به هر دلیلی انتخاب کرده اند که بمانند.
قدرت انتزاع یعنی بتوانی مستقل ازینکه خودت می خواهی مهاجرت کنی یا نه، طلاق بگیری یا نه، بچه دار شوی یا نه، رانت خواری کنی یا نه، درباره مهاجرت، طلاق، فرزندآوری و رانت خواری حرف بزنی و استدلال کنی. این همان چیزی است که کمتر دیده می شود.
در واقع ما بیشتر از استدلالهایی طرفداری می کنیم که موضعی را تقویت کنند که خودمان به دلایلی از قبل “انتخاب” کرده ایم. غافل ازینکه ممکن است انتخاب ما، درست ترین انتخاب ممکن نباشد؛ چون انتخاب آدمها صرفا به دلایل عقلانی صورت نمی پذیرد.
روی دیگر فقدان قدرت انتزاع، همان “شخصی” کردن مسائل و بحث هاست. فلانی مزخرف می گوید چون آدم بی اخلاقی است. چرت می گوید چون چندبار جواب من را نداده. آدم بیخودی است چون به چیزهایی که من دوست دارم اهمیت نمی دهد. چرند می گوید چون انتخاب خودش آن بوده.
اتفاقا همین رویکرد است که در بسیاری موارد باعث می شود حرف طرف مقابل را نشنویم و به دلایلش اهمیت ندهیم؛ چون گمان می کنیم او هم مثل ما، فقط به دنبال این است که ثابت کند انتخابی که خودش کرده، از انتخاب ما بهتر است.
از اینجاست که چیزی به نام “گفتگو” اساسا بلاموضوع می شود. این استدلالهای ما نیستند که در برابر هم صف آرایی می کنند تا گفتگو را شکل دهند، بلکه انتخاب های شخصی و گزینشهای بعضا دلبخواهی مان است که در بحثها روی صورت طرف مقابل پرتاب می شود. به همین خاطر است که هیچ بحثی به هیچ نتیجه ای نمی رسد و صرفا به اینجا می کشد که “به هرحال هرکی یه نظری داره؛ این نظر شخصی منه؛ هرچی هم شما بگی من نظرم همینه”.
شاید باورتان نشود اما همین موضوع به ظاهر ساده، باعث شده است حجم عظیمی از کج فهمی و دشمنی بر فضای بحثها و استدلالهای ما حاکم شود؛ اتفاقی که متاسفانه حتی بر فضای روشنفکری سرزمین ما هم سایه افکنده است.
بماند که بعضی، به رغم برخورداری از قدرت انتزاع، معمولا از استدلالها و نظراتی حمایت می کنند که تهش نفعی برای خودشان داشته باشد یا زخمی به طرف مقابلشان بزند. آنها حسابشان جداست.

اما این هفته تصویری در شبکه‌های اجتماعی منتشر که توجه کاربران شبکه‌های اجتماعی را بخود جلب کرد. اما ادبیاتی‌ها به شیوه خودشان به این تصویر واکنش نشان دادند.

 5656565

هرچند بعداً برخی‌ها مدعی شدند این تصاویر ساختگی‌ست. وی چه ساختگی‌باشد چه واقعی؛ بهانه‌ی خوبی بدست داده تا رامبد خانلری یکی از خاطرات شخصی خودش را با رعایت اصول داستان نویسی در صفحه شخصی‌اش پست کند:

عباس رمزی، پسر عمه ی ابولحسن و مهدی صاحبخانه های اولین خانه ی دانشجویی ما بود. اوایل که فقط اسمش را شنیده بودم فکر می کردم شبیه الک رمزی، صاحب مشکی یعنی همان اسب سیاهی است که سریالش را سه شنبه ها شبکه ی سه پخش می کرد اما عباس رمزی شبیه اراذل و اوباش کاریکاتورهای بزرگمهر حسین پور در صفحه ی آخر چلچراغ بود. از همان هایی که می دیدی با خودت خیال می کردی سی جی گوجه ای اش دم در پارک است. اولین بار فندکش را نشانم داد، از همین فندک اتمی کازینویی های طلایی که وقتی شعله می دهد از هفت سوراخش لامپ های رنگی روشن می شود، همین هایی که داد می زنند صاحب من یک حمال است. گفت فندک برای کسی بوده که توی جاده ی ملایر او را کشته است. اردشیر، گربه ی من را که دید شروع کرد، به تعریف کردن ماجرای خری که توی دهاتشان سرش بریده و بدون سر توی دهات می دویده، بعد از آن ماجرای سگی که دستش را گاز گرفته و او جای نه بدترش را بریده و سگ که از هوش رفته آب یخ توی حلقومش ریخته تا به هوش بیاید وقتی به هوش آمده سگ را با چوب ناکار کرده و بعد سگ ناکار را گذاشته روی تلی از آشغال گوشت تا سگ های گرسنه ی ده تکه تکه اش کنند. می گفت رفته خانه ی زنی به خودش تجاوز کرده و به شوهرش چاقو زده و از پشت بام فرار کرده، همه ی این ها را که گفت نگران اردشیر شدم، نگران دوست دخترم، شروع کردم به کل کل با عباس رمزی، ابولحسن و شهریار میاندار شدند بروم طبقه ی بالا خانه ی خودمان تا سرم را به باد نداده ام، شبیه شرلوک هولمز توی فیلم های گای ریچی نقشه کشیده بودم بحث که بالا گرفت، قلیان را برگردانم روی عباس و سینی فلزی زیر قلیان رو بکوبم توی سرش اما برادران صاحب خانه من و اردشیر را فرستادند خانه ی خودمان، شب که دیدم عباس توی سرمای زمستان نیامده توالت طبقه ی بالا و رفته توالت توی حیات که آب توی لوله هایش یخ زده و آخر کار باید با آلىب تگری توی آفتابه خودش را بشوید، فهمیدم که او هم زیاد دلش به دعوای با من قرص نبوده.
توی این چند روز چند بار عکس آن حرامزاده ای را دیدم که سگی بی نوا را بسته به پشت ماشینش و سگ را روی آسفالت خیابان می کشد. همه اش با خودم خیال می کنم عباس رمزی راننده آن پیکان است، هربار که این عکس را دیدم با خودم گفتم کاش آن شب سینی را توی فرق سر عباس رمزی دو تا کرده بودم، بعد فندکش را برمی داشتم، به سگ های بی نوای بی جا و مکان نشان می دادم و می گفتم: “این فندک عباس رمزیه، دور از جون شماها خیلی حیوون بود، توی حافظیه ی اراک کشتمش…”

علی سرهنگی هم عکسی از دیدار چخوف و تولستوی را باذکر یک توضیح مفصل منتشر کرده‌است:

11021093_656046174524856_2046632083131291523_n

ملاقات “لئو تولستوی “با” آنتوان چخوف “در سال ۱۹۰۱ میلادی که برای گذراندن دوران درمان خود در “یالتا” اقامت گزیده بود یکی از مهمترین دیدارهای دو نویسنده بزرگ با یکدیگر بود…یکی بزرگترین نمایش نامه‌نویس بعدازشکسپیر و دیگری بزرگ ترین نویسنده و شخصیت‌ تاریخ روسیه …
.
چخوف نویسنده بزرگ قرن نوزده و اوایل قرن ۲۰ در سال های پایانی عمر خود به دلیل ابتلا به بیماری سل در خانه‌ای که در یکی از شهرهای شبه جزیره “کریمه” به نام “یالتا” ساخته بود زندگی می‌کرد…
.
یالتا در کنار خلیج کوچک و کم‌عمق‌ای رو به دریای سیاه قرار دارد و به وسیله کوه های پردرخت در بر گرفته شده‌ است که مکانی زیبا و خوش آب و هوا برای تفریح و زندگی است… به همین خاطر شاید خانه چخوف که بعدها به «کلبه سفید» معروف شد پس از اقامت او غالبا میزبان نویسندگان و هنرمندان بزرگ عصر بود…
.
در این میان گورکی و تولستوی شاید بزرگترین نامهایی بودند که برای ملاقات با چخوف چند هفته ای میهمان او بودند… تولستوی در سال ۱۹۰۱ میلادی همراه با ماکسیم گورکی و دخترش آلکساندرا به کریمه آمد و چند هفته در هوای مطبوع کریمه اقامت کرد…
.
چند عکس از سفر تولستوی و گورکی به کریمه برای دیدار با چخوف باقی مانده است که عکاس آن به درستی مشخص نیست اما به دلیل اهمیت این سه نویسنده از عکس های مهم تاریخ روسیه و ادبیات جهان به شمار می‌رود…اولین عکس راباهم می بینیم …تصویری تماشائی ازچای و گپ چخوف و تولستوی …نویسندگان دائی وانیا و سه خواهر و… جنگ و صلح و آناکارنینا…

 

نشر چشمه هم تصاویر نشست مراسم جشن امضا و رونمایی کتاب «سرش را گذاشت روی فلز سرد» با حضور نویسنده‌ی اثر، «محمود حسینی‌زاد»، را که در فروشگاه نشرچشمه‌ی کورش برگزار شد؛ منتشر کرد:

10978617_821082524627942_7216599764446527670_n

علیرضا ایرانمهر هم در صفحه‌ی شخصی‌اش این پست را منتشر کرده:

شناختن زن مثه گاز زدن سیبه با دست های بسته !

حافظ خوانی خصوصی . علیرضا ایرانمهر

تفسیرش با شما!

راستی تا یادمان نرفته بگوییم این هفته علاوه بر ۳۰ساله شدن نشر چشمه و انتشار ویژه‌نامه نوروزی همشهری‌داستان؛ شماره جدیدی از مجله نگاه نو منتشر شد. علاقمندان به نگاه و قلم آقای میرفتاح می‌توان هر سه‌شنبه در ضمیمه روزنامه اعتماد یک نسخه از کرگدن ایشان را شکار کنند. این مجله نوپاست و احتیاج به حمایت مخاطبان دارد.

درپایان هم از میان ترافیک مناسبتها و سالگردهای اسفندماه ما زادروز اخوان ثالث را بهانه قرار می‌دهیم یکی از آثار نگاشته شده با عروض کلاسیک وی را برایتان منتشر می‌کنیم.

اخوان این اثر را در اوایل دهه ۴۰ (احتمالا ۴۳) سروده است:

عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم
گردی نستردیم و غباری نستاندیم
دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز
از بیدلی آن را ز در خانه براندیم
هر جا گذری غلغله ی شادی و شور است
ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم
آفاق پر از پیک و پیام است، ولی ما
پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم
احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم
و اصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم
من دانم و غمگین دلت، ای خسته کبوتر
سالی سپری گشت و ترا ما نپراندیم
صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند
ما این خرک لنگ زجویی نجهاندیم
ماننده افسون‌زدگان، ره به حقیقت
بستیم و جز افسانه ی بیهوده نخواندیم
از نه خم گردون بگذشتند حریفان
مسکین من و دل در خم یک زاویه ماندیم
طوفان بتکاند مگر “امید” که صد بار
عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم./

پایان

teleg
  nl


 

پاسخ


× 2 = دوازده