“لحظه های انقلاب” عنوان کتابی است از “محمود گلابدره ای” که برای اولین ‌بار در سال ۱۳۵۸ توسط انتشارات سروش و پس از آن تا سال ۱۳۷۹ سه بار از سوی انتشارات کیهان به چاپ رسیده است، انتشارات عصر داستان نیز این کتاب را در سال ۱۳۹۱ پس از مرگ گلابدره ای منتشر و به چرخه ی دوباره خوانده شدن وارد کرد.

زهرا ملوکی و پیروز کلانتری تصمیم به جمع آوری فاکتورها و المانهای شکل دهنده “زندگی خرد” ایرانی در خلال سالهای انقلاب بپردازند. منظور از زندگی خرد میتواند “روایت غیر رسمی” از زیست جهان مردم و در مقابل “روایتهای رسمی و مسلط” باشد.

آنها صفحه ای در فیس بوک با همین منظور ساخته اند و قرار است مواد خام مورد نیاز این پروژه در این صفحه گردآوری شود. کتاب “لحظه های انقلاب” نوشته محمود گلابدره ای هم یکی از همین موارد است.

این اثر، روایتی است پر شور و زنده از روزهای انقلاب ایران که راوی، خود در تمامی صحنه‌های آن حضور داشته است. لحظه های انقلاب تا حد خوبی همه ی وقایع سال های انقلاب را بدون شعار شرح می دهد. این کتاب به نوعی یک تاریخ شفاهی و با جزئیات از انقلابی است که اغلب آن را به شکل یک واقعه ی کلی و مبهم به خاطر می آوریم. روایت گلابدره ای از انقلاب نکته¬هایی اساسی دارد که آن را به مفهوم “روایت خُرد” پیوند می دهد.

اتوبیوگرافی نویسنده کتاب: محمد گلابدره یی
اتوبیوگرافی نویسنده کتاب

گلابدره ای در این کتاب، شدیداً ضد کلیشه است و با خودش قرار کرده که بر اساس تجربه ی شخصی اش در “میدان انقلاب” (میدان به عنوان عرصه)و نه یک مدل ذهنی از پیش تعیین شده، لحظه های انقلاب را بنویسد. در جایی از کتاب به خوبی این ایده را شرح می دهد و می نویسد:

“چرا نباید نشست و فکر کرد و کشف کرد؟ حالا گیرم حکم های دیگران مسلح به سلاح علم و منطق هم باشد و از بیرون باشد، معلوم است صد سال دیگر هم نمی تواند جایی برای خودش باز کند، چه رسد به اینکه افتاده باشد دست یک مشت کنده شده و جدا شده و پرت شده از این فرهنگ و از این خلق و از این مردم. ما دیدیم هر کجا که این سلاح به کار گرفته شد، با سنگ و خاک همان مرز و بوم، تیز شد و صیقل خورد تا توانست کاری شود و بُرنده شود و تا حدی جا بیفتد. اما این جا یا ما رفتیم خود، پشت بیگانه ی مسلح به سلاح مدعی مدافعان محرومان پنهان شدیم، یا رفتیم سلاح را بسته بندی شده و حاضر و آماده از کار درآمده، از بیرون آوردیم و خواستیم همان سلاح به کار گرفته شده را با همان راه و روش و همان شکل و شمایل به کار بگیریم و درحزب ها و گروه ها و سازمان ها دیدیم که چه شد. حالا هم، باز می بینیم که این حرکت ها و این جنب و جوش ها و قدم به قدم پیشروی ها در هیچ یک از فرمول های شناخته شده و از قبل تعیین شده ی خارج از شناخت و شعور ما مسئولین و متعهدین نمی گنجد، مثل بقیه ی فرمول هایی که نگنجید.
کجا دکترهای جامعه شناس و فیلسوف های ریز و درشت و این جایی و آن جایی می توانستندحدس بزنند که این بچه های “بروس لی” و شیفتگان موزیک و رقص و س… ک … س و لُختی و کارتون های فضانوردی و سریال های پی در پی تلویزیونی و مُرده ی فوتبال جام جهانی و خوانندگان پیک های کوچک و بزرگ آمریکایی و کتاب های کانون پرورش فکری و این دخترهای مینی ژوپیِ هر روز به یک شکل درآ و رنگ و وارنگ و عاشقان سریال های کوتاه و بلند و خوانندگان مجله های خارجی و داخلی، یک باره سیاه به سر بکشند و یک باره بریزند توی خیابان ها و بی این که بخواهند تنشان را به هم بمالند و لاس بزنند و به هم متلک بگویند و هم را اذیت بکنند، چسبیده به هم، پشت به پشت هم، با هم یک صدا داد بزنند: “توپ، تانک، مسلسل، دیگر اثر نداره.” و شب ها سر بام خانه ها، عوض این که برای هم سوت آرتیستی بزنند و آمریکایی وار، مثل هنرپیشه های سریال ها به هم دروغ بگویند، بانگ “الله اکبر” و “لا اله الا الّله” سر بدهند و روز، با این که بلد نیستند چادر به سر کنند، تکه پارچه ی سیاهی به سر بکشند و بیایند باز توی خیابان تا در راه رهایی شهید بشوند.
این فرهنگ کجا بود؟ آیا کسی می فهمد؟ آیا در هیچ فرمولی می گنجد؟ آیا کسی تا به حال به فکرش هم رسیده بود که با سرِبام رفتن و ” الله اکبر” گفتن و داد زدن هم می توان فرمانده ی کل قوای سومین ارتش دنیا را که حالا با ۱۹۱ رأی موافق و ۲۷ رأی مخالف و ۱۱ رأی الکی ممتنع، از مجلس رای اعتماد هم گرفته و نخست وزیر نظامی ایران هم، شده به گریه انداخت و این طور زبون و ذلیلش کرد؟” (لحظه های انقلاب، محمود گلابدره ای، انتشارات عصر داستان: ۱۳۹۱، ص ۵۵ ،۵۶ و ۵۷)

خیابان، کوچه ها و محله ها و مردم اجزای “میدان انقلاب” گلابدره ای اند. او در میان این وقایع تنها راوی و توصیف کننده نیست که خودش بخشی از میدان است. جدای از این روش به خصوصی که نویسنده برای تولید روایتش به کار می گیرد، بد نیست با هم نمونه هایی از توصیفات گلابدره ای را از روزهای انقلاب بخوانیم:

“هرجا که می رفتی همین بود. تا دو یا سه نفر با هم جمع می شدند، بحث شروع می کردند و حرف ها و نظرها و ارائه، طریق ها از زمین تا آسمان با هم فرق داشت و معلوم نبود چه خواهد شد. با خود کلنجار می رفتم که جوانی که جلو نشسته بود، زد به شانه ام و کاغذی به دستم داد و با شتاب رفت. شعر بود. بالای صفحه نوشته بود: «سرباز برادر ماست.»” (ص ۶۲)
*
“من دور پیکان هی می گردم. شعار را که ازجلو می آید، از حامل می گیرم و به گوش آقای بندری می رسانم و او هم پشت بلند گو می گوید و مردم جواب می دهند. شعار، «یا حسین، یا شهید» است. کسی که شعار را می آورد، از بچه های تجریش است. می شناسمش. ورزشکار بود. یادم نیست. انگار دوچرخه سوار بود. حالا شکسته شده. دوپاره استخوان شده، ولی زبلی و تیزی و جوانی، هنوز ته چهره اش موج می زند. حالا دسته رسیده است به زرگنده. دسته آهسته آهسته می رود. مردم از عقب فشار می آورند. از جلو خبر می رسد که سر میرداماد تانک ها ایستاده اند…” (ص ۷۰)
*

“هر جوری بود، به میدان فردوسی رسیدم. هر دسته ای به آقایی اقتدا کرده بود. همه سر نماز بودند. توی میدان امام، نماز تمام شده بود و همه نشسته بودند کف خیابان و توی چمن و دور حوضچه ها و داشتند ناهار می خوردند. یاد آن روزی افتادم که همه جا تعطیل بود و من گرسنه بودم و به سربازها و افسرها که سینه کش آفتاب، روی چمن کنار حوضچه ها ولو شده بودند و ناهار می خوردند، نگاه می کردم. یاد سربازی افتادم که می خواست تلفن کند و هرچه شماره می گرفت، موفق نمی شد. یاد حرفش افتادم که گفت: “تلفن هم با ما بده!” نمی دانم نوشتم یا نه؟” (ص۲۶۷)

teleg
  nl


 

پاسخ


+ هشت = 14