Beryl_Bainbridge/

مسؤولان برگزاری جایزه‌ی بوکر که یکی از معتبرترین جوایز ادبی دنیا به شمار می‌رود، حدود نه سال پیش از مردم درخواست کردند تا از میان پنج کتابی که از این زن نویسنده نامزد دریافت جایزه شده، یکی را به عنوان برنده انتخاب کنند.

پنج رمان برتر بین‌بریج، «خیاط» (۱۹۷۳)، «گردش کارخانه‌ی بطری» (۱۹۷۴)، «یک ماجراجویی بزرگ» (۱۹۹۰)، «هر کس برای خودش» (۱۹۹۶) و «ارباب جورجی» (۱۹۹۸) بودند، که آخرین آن‌ها جایزه‌ی بوکر پس از مرگ را به خود اختصاص داد.

نج بار نامزد شدن «بین‌بریج»، بدین معناست که او از هر نویسنده‌ی دیگری بیشتر توانسته است به مرحله نهایی بوکر راه پیدا کند. جایزه بوکر «بریل» و یک جلد از کتاب منتخب او به دختر و نوه‌اش هدیه شد.

«بین بریج» در ماه جولای (۳۰ فروردین) ۲۰۰۷ میلادی در سن ۷۷ سالگی درگذشت.

 

سمیه مهرگان مدتی پیش در روزنامه اعتماد در گزارشی خواندنی درمورد بریل بینبریج نوشته بود:

«جواهر ملت انگلیس» و «بانوی نویسنده» دو لقب و نشانی است که مردم بریتانیا، منتقدان، روزنامه‌نگاران و ملکه انگلستان به او داده‌اند. زنی با جثه کوچک و فرز با چتری‌های صاف تیره‌رنگ که آدم را به یاد یکی از عکس‌های ادیت پیاف (خواننده برجسته فرانسوی) و ژولیت گرکو (بازیگر و خواننده مشهور فرانسوی) می‌اندازد؛ شباهتی که او دومی را ترجیح می‌دهد. نامش بریل بینبریج است؛ متولد ۱۹۳۲ در شهر کمدنِ لیورپول؛ شهری که آداب و رسومش و نوع لحن و زبان گفتارش نمودهای بسیاری در داستان‌هاش دارد، در همان شهر نیز در سال ۲۰۱۰ با آخرین اثر ناتمامش «دختری با پیراهن گل‌دار» رفت؛ رفتنی نه به معنای پایان، که رفتنی به معنای ماندنی جاودانه که برای ما انبوهی از بهترین رمان‌های کوتاهش را بر جای گذاشت که برای نخستین‌بار نیز دو اثر از بهترین آثارش از سوی نشر شورآفرین به فارسی منتشر شده: «وقت هرز» (ترجمه آزاده فانی) و «هر کسی به فکر خودش» (ترجمه سلما رضوان‌جو). بینبریج تنها نویسنده‌ای است که پنج بار به مرحله نهایی جایزه بوکر راه یافته، هرچند هرگز موفق نشد آن را از آن خود کند؛ سال ۲۰۱۰ نیز به پاس همین حضور پیوسته در نامزدی نهایی جایزه‌ بوکر، از سوی آکادمی بوکر تقدیر شد و جایزه‌ای ویژه به او تعلق گرفت. بینبریج در سال ۲۰۰۹ نیز نامزد دریافت جایزه‌ نوبل شده بود. بینبریج دو بار نیز برنده جایزه ادبی کاستا (ویتبرد) به‌ عنوان بهترین رمان سال انگلستان شد.

رمان «هر کسی به فکر خودش» اثر بریل بینبریج با ترجمه سلما رضوان‌جو از سوی نشر شورآفرین منتشر شد.
رمان «هر کسی به فکر خودش» اثر بریل بینبریج با ترجمه سلما رضوان‌جو از سوی نشر شورآفرین منتشر شد.


وقت هرز؛ بهترین رمان سال ۱۹۷۷

نخستین کتابی که بینبریج را به عنوان نویسنده حرفه‌ای در جهان مطرح کرد، رمان «وقت هرز» بود که در سال ۱۹۷۷ برایش جایزه ادبی کاستا (ویتبرد) را به عنوان بهترین رمان سال انگلستان به ارمغان آورد. این رمان مربوط به دوره اول داستان‌نویسی بینبریج است؛ دوره‌ای که بینبریجِ جوان، با گریز به زندگی شخصی و خانوادگی‌اش، داستان‌هایش را خلق می‌کند. «وقت هرز» رمانی است «دیالوگ‌محور» که بینبریج در آن «چخوف»وار و «هارولد پینتر»وار پیش می‌راند و داستانش را پیش می‌‌برد. در این رمان، بینبریج، آدم‌های واقعی پیرامونش را از دل خانواده‌اش برمی‌دارد و به دنیای داستان‌هایش می‌آورد و به آنها شخصیت و جان تازه‌‌ای می‌دهد. او این آدم‌ها را می‌آورد در یک مهمانی، در شبی در دهه ۷۰ میلادی؛ دهه‌ای که در آن نویسنده با اشارات مستقیم و غیرمستقیم به سمبل‌ها و نشانه‌های آن دوره، که در حال تغییر است، آدم‌هایش را به سمت این دگرگونی که به‌نوعی همه‌ آنها نیز با آن درگیرند سوق می‌دهد؛ در جایی از رمان، بینبریج با اشاره به کلاه‌های لبه‌گرد و هامبورگی، می‌خواهد بگوید وقتی تاریخ مصرفِ (یا مُد) این کلاه‌ها که در دوره‌ خود نشان‌دهنده‌ قوانین اجتماعی، طبقه و فرهنگ و عرف آن جامعه بوده، به سر می‌آید، دوره دیگری آغاز می‌شود: دوره انقلاب‌های اجتماعی، آزادی‌های فردی، جنبش‌های برابری‌خواهانه زنان و هیپبی‌گری. گویی در این گذار، همه باید به‌نوعی هزینه بدهند: ادوارد، بی‌نی، سیمپسون و موریل. این چهارنفر شبی در یک مهمانی دور هم جمع می‌شوند و بینبریج، هوشیارانه، آنها را از همان ابتدای رمان با نشانه‌ها و تصاویر غیرمستقیمی که پیش چشم کاراکترهایش قرار می‌دهد، به آنها و خواننده هشدار می‌دهد.

بینبریج در این رمان آگاهانه چون کارگردان تئاتر، از همه عناصر و موتیف‌ها و نشانه‌ها با تاکید بر دیالوگ، همه را در جهت پیشبرد داستانش به کار می‌گیرد: «بی‌نی فکر کرد، می‌دانم که همه‌ اینها به ‌خاطر من بود. امیدوارم الیسون یادش نرفته باشد که مسواک بزند. و با اشتیاق زانوهایش را خم کرد و به تماشای هری نشست که با عجله جفِ زخمی را روی صندلی کنارِ راننده جا داد و چشمش به پانسمان زخم‌بندی سیمپسون افتاد که باز شده بود و چون طناب پوسیده‌ دار دور گردنش آویزان بود. ادوارد هم خم شده بود و با دهانی باز به او زل می‌زد. ماشین راه افتاد. بی‌نی شکمِ ادوارد را همان‌طور که کنار پنجره می‌دوید، رصد کرد… ادوارد دستگیره‌ در را گرفته بود و می‌خواست جلوی بسته‌شدنش را بگیرد. بی‌نی خیال کرد که هیچ اتاقی در کار نیست. ادوارد بیش ‌از اندازه چاق بود. لحظه‌ای بعد ادوارد توی ماشین بود و به‌‌طرزی وحشتناک بین صندلی‌ها گیر افتاده بود. ویدنس به او فحش داد و با مشت به صورتش کوبید. ادوارد، با نگاهی سرشار از خفت‌وخواری، به ‌طرف بی‌نی خم شد و دستش را دراز کرد. فریاد کشید: «هیچ‌وقت تنهات نمی‌ذارم!»

 Beryl Bainbridge at home in Camden Town in 1998Photograph: David Levenson/Getty Image
Beryl Bainbridge at home in Camden Town in 1998Photograph: David Levenson/Getty Image


هر کسی  به  فکر خودش؛  بهترین رمان ۱۹۹۶

رمان «هر کسی به فکر خودش» مربوط به دوره دوم نویسندگی بریل بینبریج است. در این دوره، بینبریج از مسائل خانوادگی و شخصی بیرون می‌آید و به سراغ رویدادهای تاریخی می‌رود؛ او در این دوره سیروسلوک خلاقانه متفاوتی را آغاز می‌کند و به کنکاش ذهنی برخی رویدادهای بزرگ تاریخی که در ذهن همگان جاودانه مانده‌اند روی می‌آورد: فاجعه تایتانیک در «هرکسی به فکر خودش»، جنگ کریمه در «استاد جورجی» و سفر کاپیتان رابرت فالکون به قطب در «پسران تولد». رمان «هرکسی به فکر خودش» آن‌طور که راوی رمان، مورگان می‌گوید «جالب‌ترین قصه دنیا»، به تراژدی تایتانیک در ۱۹۱۲ می‌پردازد؛ رویدادی بزرگ که عظمتش بعد از یک قرن هنوز هم برای انسان قرن بیست‌ویک هم عجیب است و هم غریب.
بینبریج در «هرکسی به فکر خودش» نیز چون دوره اول داستان‌نویسی‌اش، آدم‌های داستانش را این‌بار نه از دل خانواده‌اش که از دل تاریخ بیرون می‌کشد و با تزریق خون در رگ‌‌های‌شان، به آنها جانی دوباره می‌دهد و می‌بردشان به سال ۱۹۱۲ و سوارشان می‌کند بر تایتانیک و با «رویاهای انگلیسی- امریکایی» می‌فرستدشان به آب‌های اقیانوس اطلس شمالی؛ در اینجا بینبریج به عنوان یک کارگردان فیلم، دوربین را به دست مورگان راوی رمان می‌دهد و خودش از دور به تماشای حماقت آدم‌ها می‌نشیند. مورگان با دوربین روی دست، به قلب حادثه می‌زند، و چیزهایی را از تایتانیک به ما نشان می‌دهد که پیش از این نمی‌دانستیم. او جزییاتی را از روابط مابین آدم‌ها در عظمتِ تایتانیک برای ما تصویر می‌کند که هر خواننده‌ای را به شگفتی وامی‌دارد؛ تصاویر زنده‌ای که بعد از یک قرن از فاجعه تایتانیک، هنوز زنده پیشِ روی ما است و ما را با خود می‌برد به ۱۹۱۲؛ سفری به اعماق تاریخ و انسان: «مستقیم به من نگاه کرد و همزمان با دست دیگرش شیشه‌ عینکش را با لبه‌ روبدوشامبر ارغوانی‌اش تمیز می‌کرد. باید اعتراف کنم این حرکتش در آن لحظه‌ها به چشمم بسیار نفسانی می‌آمد. دستش کاملا زیر پارچه‌ بالاپوش پنهان بود و طوری به‌نظر می‌رسید که انگار درحال نوازش خودش است. مرگ چون نیشگون عاشق از معشوق، هم دردناک و هم درعین‌حال لذت‌بخش است، آنچنان‌که نمی‌توان کسی را ملامت کرد اگر خودش را این‌گونه از فکر مرگ برهاند. پشت سرش در افق چیزی می‌درخشید که به اشتباه تصور می‌کردم نور ستاره‌ها است. به گمانم لبخند می‌زد، گرچه مطمئن نیستم. لابد دلم می‌خواهد خیال کنم آن لحظه‌ها این‌طور تمام شد تا این‌طوری ضجه‌های جان‌فرسایی را که سقف پرستاره‌ آسمان را می‌شکافت، از گوش‌هایم بیرون برانم. شب چنان آرام بود و دریا چنان ساکن و فضا چنان ناهمگون با فاجعه‌ای که پیش چشم‌های‌مان رخ می‌داد، که من هم تصمیم گرفتم به او اقتدا کنم. دست بلند کردم و انگار بخواهم سلام کنم، انگشت‌هایم را برایش تکان دادم. گویی هر دو ما مهمانان یک جشن هستیم و بدیهی‌ترین کار برای‌مان سلام‌دادن از دور به دوستی آشنا است. دهان باز کردم تا حرفی بزنم یا سلامی بکنم، اما چیزی به زبانم نیامد.»

 Bainbridge's 1989 novel, An Awfully Big Adventure, was drawn from her own early life when she worked for a repertory theatre company. Here, she is performing on stage with Mable Constanduros in King of the CastlePhotograph: Continuum Books
Bainbridge’s 1989 novel, An Awfully Big Adventure, was drawn from her own early life when she worked for a repertory theatre company. Here, she is performing on stage with Mable Constanduros in King of the CastlePhotograph: Continuum Books

 –

بریل بینبریج علاوه بر نویسندگی نقاشی هم میکرد. اطلاعات بیشتر در این مورد را در اینجا بخوانید

Beryl Bainbridge spread
Beryl Bainbridge spread

حال با خواندن این مقدمه بدندیدیم جستار خواندنی را که درماه مارس ۲۰۱۲ و توسط « ایان کراوچ» (منتقد مشهور ادبی) در نشریه نیویورکر منتش شده را در مورد این نویسنده بخوانید:

 

ترجمه از  زهرا داورزنی:

«اگه می‌تونی خودت رو نجات بده!» و من با این‌که می‌لرزیدم و به طناب‌ها چنگ انداخته بودم، محکم گفتم: «می‌خوام همین کار رو بکنم، کنارم می‌مونی؟» که جواب داد: «مورگان! یادت باشه ارتفاع چیزی نیست، سقوطه که وحشتناکه!» چه کسی فکرش را می‌کرد رویاهای انگلیسی-آمریکایی، در سال ۱۹۱۲، به قعر اقیانوس اطلس سقوط کند؟ این نخستین تصویر از فاجعه‌ای است که بیش از یک قرن از آن می‌گذرد؛ تصاویری اعجاب‌انگیز از یکی از عجایب دهه‌ اول قرن بیستم که همه‌چیز آن حتی تصویرش در اذهان عظیم و بزرگ است؛ از نامش که به معنای عظیم‌الجثه است، عظمت ابعادش، فلسفه و بهانه‌ ساخته‌شدنش و بحث‌وجدل‌های اخلاقی درباره ماجرای غرق‌شدنش گرفته تا امروز که بیش از یک قرن از فاجعه‌ تایتانیک می‌گذرد که این نیز خود رویداد بزرگی به شمار می‌آید؛ آن‌طور که مورگان، راوی رمان می‌گوید: «جالب‌ترین قصه‌ دنیا.»

جالب‌ترین قصه‌ دنیا

داستان تایتانیک طبیعتا داستانی است که به درد قصه‌پردازی‌های دراماتیک در ادبیات و سینما می‌خورد و باعث می‌شود هر شک و تردیدی درباره جنبه‌های دراماتیک و جذاب اتفاقات هولناک از بین برود. اما اگر بخواهیم از همه این شاخ و برگ‌های آن‌چنانی دور شویم بد نیست به سراغ روایت استادانه بریل بینبریج از ماجرای سفر تایتانیک در رمان «هر کسی به فکر خودش» (ترجمه فارسی سلما رضوان‌جو، نشر شورآفرین) برویم که برنده جایزه ویتبرد (کاستا) برای بهترین رمان سال انگلستان شده و یکی از فینالیست‌های جایزه بوکر سال ۱۹۹۶ نیز بوده است. بریل بینبریج پیشتر نیز در سال ۱۹۷۷ برای رمان «وقت هرز» برنده جایزه معتبر ویتبرد (کاستا) برای بهترین رمان سال بریتانیا شده بود. (ترجمه فارسی از: آزاده فانی). هم‌چنین او علاوه بر نامزدی بوکر برای «هر کسی به فکر خودش»، چهار بار دیگر هم به مرحله نهایی بوکر راه یافت، اما هر بار از دست‌یابی به آن بازماند. او برای نوبل ادبیات هم نامزد شده بود.

این رمان مربوط به دوره دوم نویسندگی بینبریج است. در این دوره، بینبریج از مسایل خانوادگی و شخصی بیرون می‌آید و به سراغ رویدادهای تاریخی می‌رود. در این‌ رمان، بینبریج دوربین را به دست مورگان راوی رمان می‌دهد تا هرآن‌چه از چند روز پیش از حرکت تایتانیک تا چهار روز منتهی به فاجعه می‌بیند برای ما گزارش کند تا چهار روز منتهی به فاجعه. مورگان با دوربین روی دست، به قلب حادثه می‌زند، هرچند گاهی خود نیز درگیر ماجرا می‌شود. تصویرهایی که بینبریج در این رمان به ما می‌دهد؛ تصاویر زنده‌ای است که بعد از یک قرن از فاجعه تایتانیک، هنوز زنده پیش روی ماست و ما را با خود به ۱۹۱۲ می‌برد؛ سفری به اعماق تاریخ و انسان.

جالب‌ترین قصه‌ دنیا

این رمان تصاویری از تایتانیک را جلوی چشم ما می‌گذارد که در سال‌های اخیر با آنها کاملا آشنا شده‌ایم، از پله‌های سرسرای اصلی تایتانیک ومیزهای شام پرزرق‌وبرق گرفته تا وضعیت فلاکت‌بار عرشه‌های درجه سه در مقایسه با آن. در داستان بینبریج ما همه این‌ها را از دریچه چشم‌های شخصیت داستانی‌اش که مورگان نام دارد می‌بینیم. او از خواهرزادگان ناتنی جان پیرپوینت مورگان (سرمایه‌دار معروف و موفق آن دوران آمریکا) معرفی می‌شود. جی. پی مورگان سرمایه‌گذار اصلی شرکت کشتیرانی وایت‌استار بود و درواقع از صاحبان غیرمستقیم تایتانیک به حساب می‌آمده است. اما خواهرزاده ناتنی‌اش، مورگان که از کودکی یتیم بوده حتی قبل از سوارشدن به کشتی هم اندکی با آن آشناست، زیرا قبلا مدتی در کارگاه کشتی‌سازی هارلند و ولف کار می‌کرده است که همان شرکتی است که کشتی را طراحی کرده بود. البته کار مورگان همان‌طور که خودش هم به طعنه می‌گوید صرفا مربوط به بخشی از طراحی‌های دستشویی‌ها به حساب می‌آید. بینبریج داستانی ظریف و غیرمستقیم را پیش روی ما می‌گذارد که در آن آدم‌هایی عجیب دخیل هستند مثل یک مرد میانسال اسرارآمیز به نام اسکورا که هم به نوعی نقش پدرانه را برای مورگان ایفا می‌کند و هم رقیب مورگان می‌شود.

این‌که تایتانیک با آن عظمت به عنوان کشتی‌ای برای سفر‌های تفریحی ساخته شده بود، برای دوران خودش چیزی غیرعادی و عجیب بود. بینبریج، تایتانیک و شخصیت‌های آن را از جعبه‌های سرد موزه‌ها بیرون کشیده و در رگ آنها خون و در سرشان حماقت‌های بشری جای داده است. وقتی کشتی از بندر ساوتهمپتون سفرش را آغاز می‌کند یکی از خانم‌های سوار بر کشتی گله می‌کند که انتظار بدرقه‌ای باشکوه‌تر و نمایشی‌تر داشته است. این‌ها همه نشانه‌های تفرعنی هستند که در سراسر داستان به خوبی جای داده شده‌اند. یکی از شخصیت‌ها به آن دیگری می‌گوید که قول بده هر وقت من را دیدی که کلاه لبه‌پهن بر سر دارم من را بکُشی. جایی دیگر مورگان نامزد بنجامین گوگنهایم را می‌بیند و او را با چشم‌های درشت آبی‌رنگ و دهانی کوچک توصیف می‌کند که مادرش کارگر مزرعه ذرت بوده است.

جالب‌ترین قصه‌ دنیا

روایت‌های مختلف از ماجرای تایتانیک در یک‌صد سال گذشته زیاد بوده است و در بسیاری از آن‌ها مجموعه دلایل فنی و اقبال ناموافق یا بدشانسی را که دست به دست هم داده و باعث آن فاجعه شدند، نادیده گرفته و ماجرای تایتانیک را به یک نمایش اخلاقی شناور بر آب تبدیل کرده‌اند؛ نمادی از سقوط طبقه مرفه آن دوران و نمادی از حماقت بشر مدرن در برابر طبیعت. بینبریج همه این‌ها را دور می‌ریزد یا شاید بتوان گفت که در یک گفتار تکلیفش را روشن می‌کند. در جایی از کتاب مورگان در حال فکرکردن به موتورهای عظیم کشتی تایتانیک با خودش می‌گوید: «من که حیران مانده بودم با خودم فکر می‌کردم که اگر سرنوشت بشر با نظم جهان درآمیخته باشد، و اگر آدمی بتواند کار دقیق این موتورها را با قوانین جهان هستی هماهنگ کند، امکان ندارد خطایی در دنیا رخ بدهد.»

توانایی بریل بینبریج در پنهان‌کردن ایده‌های بزرگ و مهم در دل متنی موجز و ظریف، به او این امکان را می‌دهد که داستان تایتانیک را در کمتر از دویست صفحه برای ما تعریف کند. نویسنده بعدها رمان‌های تاریخی دیگری هم نوشت که به همین سبک و سیاق کوتاه بودند؛ کتاب «آدلف جوان» که زندگی آدلف هیتلر بیست‌وسه ساله را در سفر به لیورپول نشان می‌دهد. کتاب «پسران تولد» روایتی از سفر مرگبار رابرت اسکات به قطب جنوب است که از قرار، معلوم شد نخستین نفر در سفر به این منطقه هم نبوده است.

آخرین رمان او «دختری با لباس خالدار» که ناتمام ماند و بعد از مرگ نویسنده در اثر سرطان، در سال ۲۰۱۰ به چاپ رسید روایتی داستانی از سفری است که با ترور رابرت اف. کندی به آخر می‌رسد. این رمان‌ها نسخه‌های متفاوتی از تاریخ را نشان می‌دهند و اغلب به سراغ شخصیت‌های حاشیه‌ای می‌روند که علی‌رغم میل خودشان در میانه اتفاقات بزرگ قرار می‌گیرند. اگر کسی بخواهد دانش تاریخی خودش را بر اساس رمان‌های بینبریج بنیان کند احتمالا تصویری متفاوت اما جذاب از قرن بیستم به دست می‌آورد.

جالب‌ترین قصه‌ دنیا

این رمان‌ها را اغلب رمان‌های باریک می‌نامند که لفظی است رایج میان کتابخوان‌ها و اشاره به خصوصیات فیزیکی کتاب دارد، اما درعین‌حال به معنای دیگری هم هست؛ کتابی که در نقطه مقابل آن دسته از کتاب‌هایی قرار دارد که بزرگ و پرتفصیل و پر از توصیفات و تفکرات فلسفی هستند. اما رمان‌هایی مثل آثار بینبریج هم در طول روایت و هم در آنچه در تعاریف سنتی ادبیات، جاه‌طلبی ادبی نامیده می‌شوند کوچک و باریک هستند و مالفظ موجز را برای آنها مناسب‌تر می‌دانیم. انگار کتاب‌هایی هستند که به شدت فشرده‌ شده‌اند. یا شاید مثل میکروسکوپ با تنظیم بیشترین بزرگنمایی روی یک نقطه از ماجرا متمرکز شده‌اند که می‌تواند نمودی از ماجرای بزرگتر باشد یا اصلا نباشد.

ماجرای اصلی رمان «هرکسی به فکر خودش» ممکن است در هر جایی اتفاق بیفتد و لزوما «تاریخی» هم نیست، بلکه از درک فکری و شخصیتی نویسنده از روابط انسانی نشات گرفته است.

در سال ۲۰۰۹ خود نویسنده شرح می‌دهد که چطور بعد از انجام تحقیقاتش درباره تایتانیک ساختار روایی داستان را شکل داده است. او می‌گوید که در بقیه بخش‌های داستان که مربوط به شخصیت‌های مختلف آن است صرفا از خاطرات زندگی خودش الهام گرفته و لزومی ندارد همه چیز را از صفر خلق کرد.

جالب‌ترین قصه‌ دنیا

بینبریج از آن دست نویسنده‌هایی نیست که داستان‌های خودش را از قهرمان و ضد قهرمان یا آدم‌های بد و آدم‌های خوب پر کند. کمی قبل از برخورد کشتی با کوه یخ، اسکورا به مورگان می‌گوید: «پسرک عزیزم، هنوز یاد نگرفتی که رسم روزگار اینه که هر کسی به فکر خودش باشه؟» در واقع اسکورا می‌خواهد به او هشدار بدهد که در روابط رمانتیکش سادگی و معصومیت به خرج ندهد، اما این حرفش ما را به یاد آنچه قرار است رخ بدهد می‌اندازد و حس ما را نسبت به اینکه در شرایط مشابه حتما رفتار بهتری نشان می‌دادیم زیر سوال می‌برد. پیش از آن مورگان به جد گفته بود: «به‌هرحال دروغ است اگر آدم مدعی شود که از مصائب دیگران به اندازه مشکلات خودش متاثر می‌شود.» شاید وقتی کشتی کم‌کم زیر آب می‌رفت این حرفش مشخص‌تر هم شد.

تا پایان داستان، دیگر در ذهن ما از اهمیت خود تایتانیک بسیار کاسته می‌شود، ولی با این همه در صفحات پایانی داستان وحشت غرق‌شدن یک کشتی غول‌آسا در تاریکی شب با همان قدرت همیشگی‌اش باز برمی‌گردد. تصاویری که بینبریج بازآفرینی می‌کند بدون شک تکان‌دهنده هستند؛ آسمان صاف و شفاف و پرستاره شب، کوه‌های یخی با سایه‌های سیاه و آبی‌رنگ‌شان و مهم‌تر از همه آن غول عظیم نیمه‌فرورفته در آب که اتصالات سیم‌های برق جرقه‌هایی به آب می‌پاشد و چند لحظه بعد تکانی می‌خورد و تا اعماق اقیانوس اطلس شمالی فرو می‌رود:

جالب‌ترین قصه‌ دنیا

«سحر از راه رسید و تاجایی‌که چشم کار می‌کرد اقیانوس بود و یخ‌های شناور بزرگ و کوچک. بعضی‌ها با نوک‌های تیز و بیرون‌زده و برخی با خمیدگی‌های غول‌آسا در پس‌زمینه‌ سرخ‌رنگ آسمان صبح عبور می‌کردند. بعضی‌هاشان مثل کشتی‌های باستانی روی آب شناور بودند و قایق‌های نجات کوچک در میان ناوگان سفیدرنگ یخ‌ها تاب می‌خوردند. چیزهای دیگری هم روی آب دیده می‌شد… میز و صندلی، صندوقچه‌های مختلف و یک بطری خالی نوشیدنی، یک نی‌انبان اسکاتلندی، یک فنجان بدون دسته، یک تکه کرباس چین‌خورده با نقاشی صورت دخترکی روی آن، و دو جنازه؛ زنی با لباس یخ‌زده و دنباله‌ای که مثل دُم پری دریایی بود و مردی در پیراهن رسمی که موهای فرخورده‌اش مثل تراشه‌های چوب روی سرش یخ زده بود و دست‌هایش روی خمیدگی تکه‌ای از نرده‌های فلزی خشک مانده بود.»

اما بدتر از آن و بدتر از تمام اتفاقات روی عرشه و قایق‌های نجات نیمه‌خالی و وداع‌های اشک‌آلوده و حتی بدتر از آنکه کشتی در حال غرق‌شدن از وسط به دو نیم می‌شود، بدتر از همه این‌ها، لحظه فرورفتن کشتی در آب است که در جایی در اعماق تاریکی‌های ذهن، مرگ را به یاد می‌آورد که بی‌شباهت به گرداب حاصل از فرورفتن کشتی نیست که همه چیز را با خودش پایین می‌کشد. آن لحظه گرچه روی پرده سینما‌ها بی‌نهایت هولناک بود، اما در نثر هم اثرگذاری کمتری ندارد:

«سکوت حکمفرما شد و این از آن هیاهوی قبلی هم بدتر بود. هیچ اثری از تایتانیک دیده نمی‌شد. تنها بازمانده از آن، پرده خاکستری‌رنگی از بخار بود که بر فراز آب شناور مانده بود.»

teleg
  nl


 

پاسخ


چهار × = 36