کتاب فروشی شکسپیر و شرکا

 روایت پویه میثاقی مترجم رمان «شکسپیر و شرکا» از سفرش به این کتابفروشی در پاریس:


یک روایت شخصی

اولین بار که به پاریس سفر کردم و به کتاب فروشی شکسپیر و شرکا قدم گذاشتم تابستان ۱۳۸۷/۲۰۰۸ بود، یعنی چند سال بعد از خواندن کتاب جرمی مرسر، ترجمه و سپردن آن به نشر مرکز، و مجال چاپ نیافتن کتاب. همیشه دوست داشتم به پاریس شهر محبوب نویسنده ها سفر کنم اما بعد از ترجمه کتاب، شکسپیر و شرکا یکی از انگیزه های اصلی ام برای این سفر شده بود.

دوستی که در این سفر همراهم بود ماجرای ترجمه کتاب و علاقه ام را به کتاب فروشی می دانست، برای همین وقتی همان روز اول سفر به کتاب فروشی رسیدیم گذاشتم به حال خودم. فضای جلوی کتاب فروشی پر بود از توریست. چند نفری مشغول بررسی قفسه چوبی کتاب هایی بودند که بیرون گذاشته شده بود و جوانی که شبیه شخصیت های کتاب مرسر بود مشغول مرتب کردن قفسه ها. مثل بچه ها ذوق زده شده بودم و در عین حال می ترسیدم. انگار می ترسیدم وارد این فضای رویایی بشوم و واقعیت کتاب فروشی به پای روایت کتاب و تصاویر ذهنی من از آن نرسد.

وارد که می شوم عده ای مقابل صندوق صف بسته اند. از سمت چپ سالن شروع می کنم. وقتی به «چاه آرزوها»ی کتاب فروشی می رسم مکث می کنم. دور چاه میله ای کشیده اند تا کسی داخل آن نیافتد. چاه درواقع گودال کم عمقی است که مشتری ها داخل آن سکه می اندازند. بعضی به این امید که آرزویشان برآورده شود؛ بعضی که قضیه را می دانند شاید به این خاطر که سکه ها روزی به کار ساکنان کتاب فروشی بیاید؛ و بعضی دیگر هم فقط سکه ای می اندازند تا از بقیه عقب نمانند. در قسمت عقب پیانویی قدیمی جا خوش کرده است که کسی نشسته است پشتش و آهنگی می نوازد. روی پیانو و قفسه های دور و بر پر از مجله های قدیمی ست.

Narrated trip to the bookstore shakespear-and-company

به پله های باریک چوبی می رسم. صبر می کنم تا آن ها که دارند پایین می آیند برسند پایین تا راه باشد که بالا بروم. بالای پله ها بر سر در ورودی اتاق رو به رو شعار کتاب فروشی خودنمایی می کند: «با غریبه ها نامهربان نباشید مبادا فرشتگانی باشند در لباس مبدل.» انگار تا از زیر این نوشته رد نشوی اجازه نداری به فضای کتابخانه و دیگر اتاق های طبقه بالا دسترسی پیدا کنی.

اتاقک کوچک نویسنده در سمت چپ ورودی به اتاق کتابخانه که فقط برای نشستن یک نفر پشت میز کوچکش جا دارد، کتابخانه با پنجره ای که رو به رود سن و کلیسای نوتردام باز می شود و میز تحریری مقابل این پنجره، دری در این اتاق که روی آن نوشته شده است «مخصوص کارکنان» یا چیزی از این جنس (که وقتی کسی از آن بیرون می آید سعی می کنم قبل از این که در را ببندد سرک بکشم و از آن بخش ورود ممنوع چیزی ببینم)، اتاق دیگری با تخت خواب هایی باریک و گربه ای که بر لبه یکی از پنجره ها نشسته است، قسمت کودکان، و دیوار عکس ها و یادداشت های هزاران هزار بازدیدکننده از کتاب فروشی که هرکدام خاطره ای یا جمله ای را نوشته و به یادگار گذاشته اند، دیواری که چون بنایی یادبود برای تشکر از جرج و جادویی که خلق کرده است در آن گوشه جا خوش کرده است.

نمی دانم چرا، ولی طبقه بالا برایم جادویی تر از طبقه اول است. در این اتاق های تو در تو با وجود آن همه آدمی که می آیند و می روند هنوز کتاب ها حضور پررنگ تری دارند، انگار می خواهند بگویند «ما قوی تر هستیم، صدای ما بلندتر است، شما می آیید و می روید، ولی ما هستیم و خواهیم ماند و خواهیم گفت.»

برمی گردم طبقه پایین و در قسمت راست سالن روی یکی از صندلی های مخملی زرشکی رنگ که مدل صندلی های قدیم سینما هستند می نشینم و شروع می کنم به جوریدن قفسه های دور و برم. و چه چیز عجیب تر از این که کتاب فیلم نامه های دو فیلم مورد علاقه ام «پیش از طلوع» و «پیش از غروب» همان جا جلوی چشمم در یکی از قفسه ها نشسته است. فیلم اول ماجرای زن و مردی است که در قطار با هم آشنا می شوند و یک روز را در شهر وین با هم به حرف زدن می گذرانند و جدا می شوند. در فیلم دوم سال ها گذشته است و مرد نویسنده ای شده است که مراسم رونمایی کتابش در شکسپیر و شرکا در حال برگزاری است و زن هم آمده است تا بعد از سال ها او را ببیند.

مدتی می نشینم به خواندن فیلم نامه. آدم ها می آیند و می روند و من غرق می شوم در دیالوگ هایی که بدون تصاویر فیلم قدرت جذب شان حتی بیشتر هم شده است. نمی دانم چقدر می گذرد که دوست همسفرم به سراغم می آید. کتاب را به علاوه دو کارت پستال می خرم و دختر فروشنده مهر شکسپیر و شرکار را بر صفحه اول آن می نشاند. به دختر ماجرای ترجمه کتاب مرسر را می گویم. خیلی کوتاه می گوید: «جرج از آن کتاب خوشش نمی آید» و می رود سراغ مشتری بعدی. نمی پرسم چرا. جرات نمی کنین. برمی گردیم سمت صندلی های زرشکی. می نشینم و یادداشتی می نویسم بر پشت یکی از کارت پستال ها و موقع بیرون آمدن آن را می دهم به دست یکی دیگر از کارکنان کتاب فروشی که کنار فروشنده ایستاده است تا کنار دیگر یادداشت های دوستداران جرج و کتاب فروشی بگذارد.

وقتی بیرون می آییم سری هم به اتاق عتیقه ها می زنیم، اتاقی که با آن همه کتاب قدیمی باز بودنش به روی مشتری ها و توریست ها واقعا برایم عجیب است. به اصرار دوستم بیرون روی یکی از نیمکت ها می نشینم تا شاید جرج را ببینم. در آن مدت خودمان را با تماشای توریست ها سرگرم می کنیم، آدم هایی که خیلی شان به نظر می رسد فقط می خواهند کتاب فروشی را از فهرست اماکن توریستی پاریس که باید ببینند خط بزنند و جلویش عکس یادگاری بیندازند.

مدتی می گذرد تا بالاخره پیرمردی را می بینیم که  یکی از پنجره های طبقه بالا به بیرون سرک می کشد، گویی می خواهد سر و گوشی در امپراطوری خود آب دهد. با دیدن او ماموریت مان تمام شده باشد پیاده را می افتیم در کوچه پس کوچه های اطراف و بعدی می رویم سمت رود سن تا ساعتی را هم با دستفروش ها و کتاب ها و پوسترهای آن ها بگذرانیم.

بعد از آن اولین سفر دو بار دیگر به پاریس سفر کردم و در هر سفر دو بار سراغ کتاب فروشی رفتم. یک بار برای سلام کردن و یک بار برای خداحافظی قبل از ترک شهر. حالا که به آن اولین بار فکر می کنم و این یادداشت را می خوانم خیلی هم مطمئن نیستم که در آن دیدار نخست همه چیز همان طور که نوشته ام اتفاق افتاده باشد. شاید همان روز اول به کتاب فروشی نرفته بودم. شاید ماجرای ترجمه را برای فروشنده نگفته بودم بلکه بعد از نوشتن کارت پستال برای زنی که کنار او ایستاده بود گفته بود و هم او بود که برایم گفته بود جرج کتاب را دوست نداشته است.

شاید فیلم نامه ها را جای دیگری از کتاب فروشی پیدا کرده بودم و نه در قفسه کنار مبل ها. شاید گربه کتاب فروشی را نه آن بار اول که بارهای بعدی دیده بودم. شاید آن روز کسی پیانو نمی زد. شاید آن پیرمردی که از پنجره سرک کشیده بود جرج نبود، شاید هم جرج بود اما این صحنه ای که از او در ذهنم مانده نه صحنه واقعی که صحنه ای است که بعدها در عکس هایی از کتاب فروشی دیدم، شاید هم اصلا پیرمردی از پنجره سرک نکشیده بود و من آن صحنه را به انتهای روایت آن دیدار اول اضافه کردم تا خاطره آن اولین بار جذاب تر و به یادماندنی تر شود. اصلا چه اهمیتی دارد واقعیت چه بوده است، خصوصا وقتی روایت و خاطره ات روایت هزارتویی جادویی چون کتاب فروشی شکسپیر و شرکا باشد.

معروف ترین کتاب فروشی دنیا را بشناسید

روایت جرمی مرسر

یکی از کسانی که روایت اقامتش در کتاب فروشی شکسپیر و شرکا و شیفتگی خود به آن را در قالب داستان جذاب نوشته جرمی مرسر، نویسنده کانادایی است. اصل کتاب مرسر در آمریکا با عنوان «زمان آن جا نرم بود» چاپ شده که اشاره به بخشی از کتاب دارد که در آن مرسر به زندان با اعمال شاقه و زندان مخصوص جرایم کوچک تر می پردازد. کتاب در انگلیس اما به عنوان «کتاب، باگت، و ساس» چاپ شده که اشاره دارد به این که نویسنده ها و ساکنان کتاب فروشی بسیاری از روزها تنها توان خرید نان باگت و پنیر را برای سیرکردن خود داشته اند و ساس هم اشاره به شایعاتی است درباره ساس داشتن تخت خواب های کتاب فروشی.

مرسر در کشور خود خبرنگاری جنایی بوده است که برای فرار از ماجرایی سر از پاریس در می آورد. خرده روایت هایی که او در کتاب بر آن ها تاکید می کند و شیوه روایت او بی شک از شیوه های خبرنگاری جنایی و کتاب های کارآگاهی تاثیر پذیرفته است. او برایمان می گوید که چطور مدتی با عده ای خلافکار کار می کرده تا پولی به جیب بزند، که خود از دست پلیس فرار کرده و بازداشت هم شده است، که مجرمی که زمانی به او اطلاعات می داده به خاطر کاری که مرسر می کند پای تلفن تهدیدش می کند و همین تلفن باعث می شود تا مرسر فراری و راهی پاریس شود.

زمانی که او در کتاب فروشی مستقر می شود اولین ماموریش این است که یکی از شاعران کتاب فروشی را که سال هاست ساکن اتاق عتیقه هاست بیرون بیندازد. یکی از شب های قصه خوانی کنار رود سن درگیر ماجرایی می شود که در پاریس هم پایش را برای دادن پاره ای توضیحات به اداره پلیس باز می کند. و زمانی که او از نگرانی های جرج برای آینده کتاب فروشی خبردار می شود تبدیل به کارآگاهی می شود که به دنبال سیلویا دختر جرج می رود تا پدر و دختر را بعد از سالیان سال به هم برساند و آینده کتاب فروشی را تضمین کند و نجات دهد.

مگان کین در معرفی کتاب مرسر در مجله کوارترلی کانورسیشن می نویسد: هرچند مرسر از دورانی که در کتاب فروشی گذرانده به خوبی یاد می کند و روایت او روایتی است شاعرانه، اما او دچار رمانتیک زدگی یا ایده آل گرایی نمی شود. توصیفات مرسر از زندگی رویایی کتاب فروشی با واقعیت نه چندان آرمان شهری آن تعادل پیدا می کند: رقابت میان نویسنده ها، عدم دسترسی به حمام، و میهمانانی که از فلسفه ویتمن مبنی بر «بخشیدن هر آن چه که می توانی و گرفتن تنها آن چه که نیاز داری» سوءاستفاده می کنند.

به این فهرست کین می توان سختی زندگی در سایه ویژگی های خاص اخلاقی جرج ویتمن را هم که مرسر در روایتش به آن ها اشاره می کند اضافه کرد، ویژگی هایی چون تلاش جرج برای صرفه جویی تا جایی که می توانست و در عین حال سر به هوایی او در نگه داشتن حساب و کتاب ها یا مراقبت از پول های کتاب فروشی به علاوه دمدمی مزاج بودن او.

شکسپیر و شرکایی که مرسر در کتابش بازآفرینی می کند بی شک بخش مهمی از تاریخچه شهر پاریس است، اما همان طور که در روایت مرسر هم می خوانیم شکسپیر و شرکای جرج ویتمن اولین کتاب فروشی با این نام در پاریس نبود، بلکه ویتمن درواقع دنباله روی سیلویا بیچ، بنیانگذار شکسپیر و شرکای اصلی بود.

معروف ترین کتاب فروشی دنیا را بشناسید
جیمز جویس کنار سیلویا بیچ در کتاب فروشی شکسپیر و شرکا

شکسپیر و شرکای سیلویا بیچ

کتی ماسوگا در بررسی تاریخچه کتاب فروشی بیچ توضیح می دهد که بیچ کتاب فروشی خود را سال ۱۹۱۹ در مغازه ای که پیش از آن رختشوی خانه بود در نزدیکی کاخ و باغ لوگزامبورگ بنیان گذاشت. بیچ که متولد ۱۸۸۷ بالتیمور آمریکاب ود برای تحصیلات در پاریس رفت و باقی عمرش را در این شهر ماندگار شد. او که از همان آغاز به مشکلات باز کردن کتابفروشی ای انگلیسی زبان در پاریس آگاه بود برای جور کردن سرمایه خود تلگرامی به مادرش نوشت: «کتاب فروشی در پاریس باز می کنم. لطفا پول بفرستید.»

کتاب فروشی بیچ با وجود نگرانی هایا ولیه او به سرعت محببو شد و نه تنها مورد توجه انگلیسی زبان های مقیم پاریس بلکه توریست ها و خود فرانسوی ها قرار گرفت و سال ۱۹۲۱ به محل بزرگ تری در پلاک دوازده خیابان اودئون پاریس نقل مکان کرد.

این کتاب فروشی به عنوان کتابخانه هم فعالیت می کرد. برنامه های مخلتف از جمله سخنرانی برگزار می کرد و سالیان سال یکی از مراکز مهم فضای ادبی هنری پاریس به شمار می رفت. بیچ همچنین شروع به کار نشر کرد و آن چه سبب شهرت بسیار او شد انتشار کتاب «اولیس» جیمز جویس در ۱۹۲۲ بود که البته برای بیچ نه تنها سود مالی به دنبال نداشت که ضرر هم داشت (بعد از به شهرت رسیدن «اولیس»، بیچ پس از ده سال به درخواست جویس حق مالکیت آن را واگذار کرد و کمی بعد از آن بود که رندوم هاوس آمریکا حق انتشار کتاب را خرید.)

بیچ که در دهه ۱۹۲۰ تمام نیرو سرمایه شخصی خود را صرف نشر «اولیس» کرد جز چاپ بریده آثاری از جویس در مجلات ادبی دیگر اثری چاپ نکرد. کتاب فروشی شکسپیر و شرکای سیلویا بیچ تا سال ۱۹۴۱ یعنی دوران اشغال فرانسه در جریان جنگ جهانی دوم به فعالیت خود ادامه داد.

ماسوگا ماجرای بست شدن آن را این طور نقل می کند: «در زمان اشغال پاریس بیچ حاضر نمی شود آخرین نسخه از کتاب «شب عزای فینگن ها» را به افسر بلندمرتبه آلمانی بفروشد. افسر تهدید می کند که به زودی بر می گردد و مجموعه بیچ را مصادره می کند. بیچ از ترس افسر نازی شروع به جمع آوری کتاب های کتابفروشی اش می کند و به کمک دوستانش در عرض دو ساعت تمام آن ها را به اتاق زیرشیروانی ساختمان می برد. افسر وقتی باز می گردد کتاب فروشی خالی است اما بیچ دستگیر می شود و شش ماه را در یکی از اردوگاه های نازی ها می گذراند.

بیچ بعد از آزادی از اردوگاه تا سال ۱۹۴۴ در سکوت در میان کتاب هایش زندگی می کند. به روایتی، زمانی که پاریس آزاد می شود، وقتی بیچ از پله های ساختمان پایین می آید و پا به کتاب فروشی اش می گذارد، همینگوی که خود شخصا کتاب فروشی را آزاد کرده آن جا ایستاده است و به او خوش آمد می گوید. با این حال، سیلویا بیچ پس از آن دیگر درهای کتابفروشی اش را به روی مشتری ها باز نکرد.»

معروف ترین کتاب فروشی دنیا را بشناسید

شکسپیر و شرکای جرج ویتمن

سال ۱۹۴۶ بود که جرج ویتمن که اهل ماساچوست آمریکا بود به پاریس رسید. مرسر در روایتش برایمان از روحیه یاغی جرج و امیدش به ساختن آینده ای متفاوت می گوید، از سفرهای ویتمن، از راه انداختن کتابخانه ای برای سربازان در دوران سربازی اش، از قرض دادن کتاب به دوستان و آشنایان و همیشه آماده داشتن سوپ برای آن ها که به سراغ اتاق و کتاب هایش می آمدند. ویتمن کتاب فروشی خود را سال ۱۹۵۱ بنیان گذاشت. نام اولیه آن «لو میسترال» بود و تنها پس از مرگ بیچ بود که ویتمن تصمیم گرفت به افتخار و یاد او نام کتابفروشی اش را به شکسپیر و شرکا تغییر دهد.

به نقل از کتی ماسوگا، هرچند جرج هیچ وقت رسما از بیچ برای تغییر نام کتابفروشی اش به شکسپیر و شرکا اجازه نگرفتهبود چون به قول خودش «می ترسید جواب نه بشنود هرچند می دانست که بیچ به او نه نمی گوید»، به نظر نمی رسد بیچ مشکلی با این قضیه می داشت چون او پس از مرگش بسیاری از کتاب های مجموعه خود، از جمله مجموعه آثار سیمون دوبووار، را برای کتاب فروشی جرج به ارث گذاشت.

همان طور که مرسر در روایت خود از دورانش در کتاب فروشی می گوید شکسپیر و شرکا هم دارای کتابخانه است و هم به نویسنده ها اجازه می دهد در کتاب فروشی بخوابند، البته به دو شرط: که روایتی از خودشان بنویسند و با آن مجوز ماندن در کتاب فروشی را بگیرند و همچنین چند ساعتی در روز به اداره کتاب فروشی کمک کنند. ویتمن ایده میزبانی از نویسنده ها و هنرمندان را ظاهرا از دورانی گرفت که خود در آمریکای لاتین سفر می کرد و به لطف مهمان نوازی مردم هیچ وقت بی جای خواب و غذا نماند.

از جمله کسانی که از این مهمان نوازی مردم هیچ وقت بی جای خواب و غذا نماند. از جمله کسانی که از این مهمان نوازی ویتمن بهره مند شوند نویسنده های مشهور جریان بیت بودند.آن ها به خاطر دوستی ویتمن و فرلینگتی (که سال ۱۹۵۳ کتاب فروشی و نشر مشهور سیتی لایتز را در سان فرانسیسکو راه انداخته بود و ویتمن دوسال بعد از رسیدن به پاریس، یعنی سال ۱۹۴۸ با او که در آن زمان در سوربن درس می خواند آشنا شده بود) و البته به خاطر دست و دل بازی ویتمن در قرض دادن کتاب، اجرای برنامه های رایگان شعرخوانی، دادن غذا و محل خواب رایگان به آن ها از مشتریان پروپا قرص کتاب فروشی او بودند. این مهمان نوازی ویتمن که شامل حال هم نویسنده های سرشناس می شد و هم نویسنده های جوان و بی نام تا زمان مرگش در سال ۲۰۱۱ ادامه پیدا کرد.

معروف ترین کتاب فروشی دنیا را بشناسید

شکسپیر و شرکای سیلویا ویتمن

جرج ویتمن دسامبر ۲۰۱۱ درگذتش اما درهای کتاب فروشی اش به عنوان یکی از سمبل های شهر پاریس و همین طور سمبل گشاده دستی و دیگرگونه زیستن و دنیای جادویی ادبیات و کتاب همچنان به روی مردم و نویسنده ها باز مانده است. دختر جرج سیلویا ویتمن (که به یاد سیلویا بیچ به این نام نامیده شد) از سال ۲۰۰۳ اداره کتاب فروشی را به عهده گرفته و راه پدر را ادامه داده است: هنوز رخت خواب ها در کتاب فروشی پهن هستند و هنوز برنامه های شعرخوانی و قصه خوانی و موسیقی به طور مداوم در کتاب فروشی برگزار می شود. اما در دنیای مدام در حال تغییر و پر از رقابت امروز این ها تنها خصوصیات شکسپیر و شرکا نیست که به دوام موفقیت آن کمک کرده است.

سیلویا ویتمن سعی کرده است در عین حفظ میراث پدر همراه با زمانه خود جلو بیاید. امروز کتابفروشی های انگلیسی زبان دیگری هم در پاریس وجود دارند و کتاب فروشی هم مثل هر کار و تجارت دیگر باید فعالیتش به عنوان یک بنگاه اقتصادی توجیه شده باشد. کتی ماسوگا به عوامل مختلفی در سرپا ماندن کتاب فروشی اشاره می کند: فستیوال ادبی، جایزه ادبی، چاپ مجله، چاپ کتابخانه تاریخچه کتاب فروشی، کارت پستال ها و اجناس یادگاری، کافه ای که به تازگی در کنار کتاب فروشی شروع به کار کرده است، جنبه توریستی کتاب فروشی و قرار گرفتن آن در فهرست اماکنی که باید به آن سر زد و درآمدی که توریست ها به کتاب فروشی می آورند، در کنار این که ویتمن ماکل بخش هایی از ساختمان است که کتاب فروشی در آن جای گرفته، به علاوه این که تا همین چند سال پیش این هنرمندانی که در کتاب فروشی می خوابیدند و داوطلبانه در آن کار می کردند بودند که مغازه را می چرخاندند.

در سال های اخیر موفقیت اقتصادی کتاب فروشی در سایه مدیریت سیلویا ویتمن باعث شده است تا او بتواند وظایف میهمانان را به صبح ها باز کردن در مغازه و شب ها تعطیل کردن آن محدود کند، و تعداد کارکنان حقوق بگیرد و تمام وقت کتاب فروشی را از هفت نفر در سال ۲۰۱۱ به بیست و پنجه نفر در سال ۲۰۱۵ برساند. او امیدوار است به پیروی از سنت سیلویا بیچ و لورنس فرلینگتی بعد از زنده کردن دوباره «مجله پاریس» (که پدرش در ۱۹۶۷ آن را چاپ می کرد) به زودی نشر کتاب فروشی را هم به راه بیندازد.

سیلویا ویتمن در موخره ای بر کتاب «گسترش کتاب فروشی های مدرنیستی: کتاب و تجارت فرهنگ در قرن بیستم» می نویسد: «کتابفروشی های مستقل مرده اند. چندصد سال پیش- البته من این طور شنیده ام- دوچرخه ها آن ها را کشتند. حدود یکصد سال پس از آن، فیلم و سینما این عمل شنیع را انجام دادند. اگر کتابفروشی های مستقل زمانی که سوپرمارکت ها شروع به فروش کتاب کردند نمردند، مسلما وقتی کتاب فروشی های زنجیره ای وارد محله ها شدند عمرشان به پایان رسید.

معروف ترین کتاب فروشی دنیا را بشناسید

کتابفروشی های مستقل یکبار دیگر هم به دست فروشنده های آنلاین به قتل رسیدند (و این بار مرگ شان مرگی فجیع بود) و بلافاصله پس از آن خواننده های متون الکترونیکی آخرین شمشیر را به روی آن ها کشیدند… و با این حال ما هنوز زنده ایم- بعضی از ما، هنوز زنده ایم… و کتاب فروشی های مستقل به حیات خود ادامه می دهند و به تازگی شکوفا هم شده اند. براساس آمار انجمن کتاب فروشان آمریکا تعداد کتاب فروشی های مستقل آمریکا در چند سال گذشته ۱۹٫۳درصد رشد داشته است. ما در پاریس در شکسپیر و شرکا هر روز سرمان شلوغ و شلوغ تر می شود.»

شکسپیر و شرکا هر روز شلوغ و شلوغ تر می شود چون همان طور که جرمی مرسر در کتابش شکسپیر و شرکا نشان می دهد این کتاب فروشی فقط جایی برای خریدن کتاب به عنوان جنسی مورد نیاز و دنبال کار خود رفتن نیست، چیزی فراتر از آن است. رونی بائر یکی دیگر از کسانی که مدتی در کتاب فروشی اقامت داشت، با جرج دوست شد، و کتابی در این باره نوشته است، در مقدمه کتاب خود می گوید که چطور بعد از ول کردن کارش و فروختن تمامزندگی اش راهی سفر شد تا «به دیدن بزرگ ترین دستاوردهای بشری برود- اهرام مصر، ماچو پیچو، انگکور وات، تاج محل، دیوار چین…»

اما درنهایت برای او خارق العاده ترین و شگفت انگیزترین دستاورد بشر چیزی نبود جز کتاب فروشی ای در پاریس: شکسپیر و شرکا. جرج ویتمن زمانی در مورد کتاب فروشی خود چنین گفت: «من این کتاب فروشی را مثل مردی خلق کردم که رمانی می نویسد، هر اتاقش را مثل یک فصل از رمان ساختم، و دلم می خواهد مردم در آن را همان طور باز کنند که در کتابی را باز می کنند، کتابی که آن ها را به دنیای جادویی در خیال شان می برد.» سیلویا ویتمن می گوید این روزها مشتریانی هستند که در اتاق کتابخانه طبقه بالای شکسپیر و شرکا می نشینند و روی آی پد خود کتاب می خوانند، صحنه ای که از دید او به شکوه و جادوی کتاب فروشی ای می افزاید.

کتابفروشی ها دنیایی هستند از جنسی دیگر، آن ها هستند تا به ما یادآوری کنند که کتاب ها زنده اند و نفس می کشند و دنیای ما را می سازند و خواهندساخت؛ هستند تا به ما یادآوری کنند که فکر کردن و یادگرفتن و تخیل کردن همیشه با ما خواهدماند؛ هستند تا یادآوری کنند آدم هایی که عمرشان و سرمایه شان را می گذارند تا کتاب ها را بنویسند و بیافرینند، تا این فضاها را خلق کنند و کتاب ها را در اختیار ما قرار دهند، و آدم هایی که ساعت های آزادشان در ترافیک راه می افتند تا به سراغ آن ها بروند یا سفر کنند تا ماجرای کتابی را دنبال کنند یا کتاب فروشی ای را ببینند، آدم هایی که ساعت ها می توانند در این فضاها بچرخند و بخوانند و بگویند و بشنوند و بیاموزند (هرچند هم که تعدادشان کم باشد) کنار هم دنیایی جادویی می آفرینند که قرار نیست حالا حالاها بمیرد، دنیای جادویی که با زنده بودنش ما را هم زنده نگه می دارد.

 

teleg
  nl


 

پاسخ


هشت − = 1