شبی در یک مهمانی با خانم روزنامه نگاری به نام «شیلا گراهام» که شباهت زیادی نیز به همسرش «زلدا» دارد آشنا می‌شود. خانم روزنامه نگار احترام زیادی نسبت به «اسکات» در خود احساس می‌کند و به تدریج بین آن دو رابطه ای دوستانه و عاشقانه بر قرار می‌شود. مشروب خواری‌ها ادامه دارند و گاهی به بدمستی و خشونت نیز می‌انجامند. شبی در یکی از همین بدمستی‌ها رفتار و گفتار ناشایستی با «شیلا» دارد که او را فوق العاده می‌آزارد و «شیلا» مجبور به ترک او می‌شود. خوشبختانه فردای آن روز متوجه وخامت رفتارش می‌شود و با پشیمانی بسیار از «شیلا» طلب بخشش می‌کند و حتی به او قول می‌دهد که دیگر مشروب نخورد وتا آخر عمر به این قول عمل می‌کند.

در پاییز سال ۱۹۳۹ برای آخرین بار «زلدا» را می‌بیند و حتی سفر کوتاهی نیز با او به کوبا می‌کند، این مسافرت جایزه ایست برای کوشش‌های «زلدا» در جهت بهبودی و سلامتیش. و در این مرحله از زندگی اوست که دوباره او را به عنوان مرد و همسری مسئول و وظیفه شناس کشف می‌کنیم. فکر نوشتن رمانی درباره ی «هالیوود» او را رها نمی‌کند. دکور و کادر را چندین سال است که می‌شناسد و شخصیت‌های رمان در فکرش زنده اند ولی هنوز نمی‌داند که عاقبت آنها چه خواهد شد؟

 

هارولد بلوم در کتاب «نبوغ» با برشمردن اسکات فیتزجرالد به‌عنوان یک «نابغه» می‌نویسد: «فرانسیس اسکات فیتزجرالد نیز مثل ارنست همینگوی به جمع اسطوره‌های ادبی پیوست.» بلوم با اشاره به «گتسبی بزرگ» می‌افزاید: «اسطوره ملی آمریکاییان در سده نوزدهم «ابوالبشر آمریکاییِ» رالف والدو امرسون بود. در سده بیستم معمولا «رویای آمریکایی» را اسطوره خاص مردم آمریکا می‌دانستیم و فیتزجرالد هم مدیحه‌سرای بزرگ آن رویایی بود که به کابوس بدل شد و هم هجویه‌گوی اعظم آن.»

زلدا فیتز جرالد,اسکات فیتز جرالد,خاطرات فیتز جرالد,دانلود کتابهای ارنست همینگوی,دانلود کتابهای اسکات فیتز جرالد,زندگی و رابطه اسکات فیتز جرالد و همسرش زلدا,نیمه شب در پاریس,دوستی نویسندگان بزرگ,روابط عاشقانه اسکات فیتز جرالد و همسرش

هرولد بلوم در ادامه با تاکید بر قدرت خلاقه فیتزجرالد می‌نویسد: «قدرت خلاقه فیتس‌جرالد که اندک ولی ناب و دقیق بود، تحت‌تاثیر شعر منثور جان کیتس، به عالم ادبی جوزف کنراد و تی‌.اس. الیوت پیوست. زنده‌ماندن در یک رمان و سه یا چهار داستان خود آیتی است بر کفایت و اصالت نبوغ»؛ نبوغی که در سراسر «گتسبی بزرگ» به چشم می‌خورد؛ رمانی که این‌بار با ترجمه رضا رضایی از سوی نشر ماهی منتشر شده و بار دیگر خواننده ایرانی را به ضیافت نبوغ «اسطوره آمریکایی» در «رویای آمریکایی» دعوت می‌کند. دیگر آثار فیتزجرالد به فارسی از این قرار است: «این سوی بهشت» و «زیبا و ملعون» (ترجمه سهیل سمی، نشر ققنوس) و «لطیف است شب» (ترجمه اکرم پدرام‌نیا، نشر میلکان). آنچه می‌خوانید از مجموعه مصاحبه‌های بزرگ قرن بیستم روزنامه گاردین است. این نسخه ویرایش‌شده‌ای است از «سوی دیگر بهشت، اسکات فیتزجرالدِ چهل‌ساله، گرفتار در یاس و نومیدی»، نوشته مایکل موک که نخستین‌بار در ۲۵ سپتامبر ۱۹۳۶ در نیویورک‌پُست منتشر شده بود.

اسکات فیتزجرالد سال‌ها پیش وقتی جوان، مغرور و سرمست از موفقیت ناگهانی خود بود به روزنامه‌نگاری گفت که هیچ‌کس نباید بیشتر از ۳۰ سالگی زندگی کند. این گفته متعلق به سال ۱۹۲۱ است، اندک‌زمانی بعد از نخستین رمانش «این سوی بهشت» که همانند منوری در آسمان ادبیات نورافشانی کرد.

شاعر- پیشگوی رنج‌های پس از جنگ، دیروز در اتاق خوابش در ‌میهمانسرای «گراوپارک» شاهد عبور از مرز چهل‌سالگی بود. این روز را مانند باقی روزهایش گذراند- در تلاش برای بازگشت از سوی دیگر بهشت، جهنم یاس و اندوهی که چند سال اخیر را در آن گذرانده است.

هیچ همدم و مونسی نداشت جز پرستاری خوش‌صحبت، جنوبی، مهربان و سهل‌گیر و نویسنده این گزارش. به رسم معمول رابطه بیمار- پرستار سر به سر دخترک می‌گذاشت. همانند بازیگری شجاعانه و درعین‌حال سرشار از این ترس بیهوده که هرگز نامش را به بزرگی نخواهند برد با ‌میهمانش گپ می‌زد و از نقش خیره‌کننده آینده‌اش سخن می‌گفت. به هیچ‌وجه شوخی نمی‌کرد. بدیهی بود که اندک امیدی در قلبش زنده بود، درست همانند نور خورشید در آسمان خیسِ باران و پوشیده از ابری که حجابی باشد در برابر چشم‌انداز کوهستان سان‌ست.

به لحاظ جسمی‌از عوارض حادثه دو ماه قبل معذب بود، حادثه‌ای که طی آن شیرجه از تخته پرش پانزده فوتی باعث شده بود شانه راستش بشکند. اما هرقدر هم که شانه شکسته‌اش درد داشت باز نمی‌توانست علت تام و تمام پریدن‌های گاه و بی‌گاهش در تخت، قدم‌زدن‌های بی‌قرارش، دست‌های لرزان و چهره درهمش باشد که چهره کودکی را که بی‌دلیل کتک خورده در خاطر زنده می‌کرد.

هربار با لحن تمسخرآمیزی می‌گفت «یک بلاهایی سر پاپا آمده، برای همین هم پاپا افسرده شده.» اما نمی‌گفت این«بلاها» چه هستند.

اسکات فیتز جرالد,نویسنده گستبی بزرگ,دانلود گستبی بزرگ,گستبی بزرگ pdf

گفت«ضربات پشت سرهم… و دست آخر چیزی نابود شد.» البته این ‌میهمان پیش از آنکه به کالیفرنیای شمالی بیاید در بالتیمور که فیتزجرالد تا جولای سال قبل آنجا زندگی می‌کرد، چیزهایی از دوستانش شنیده بود.

همسرش، زلدا، چند سالی بیمار بود. دوستانش می‌گفتند، سر زبان‌ها افتاده بود که زن قصد داشته یک روز عصر که باهم برای گردش به روستایی بیرون بالتیمور رفته بودند، خودکشی کند. خانم فیتزجرالد خودش را در برابر قطار سریع‌السیری روی ریل انداخته بود. فیتزجرالد که خودش ناخوش‌احوال بود با عجله به سمتش می‌رود و به فاصله اندکی قبل از رسیدن قطار نجاتش می‌دهد.

اتفاقات دیگری هم بوده. درنهایت خانم فیتزجرالد را به آسایشگاهی نزدیک این شهر منتقل می‌کنند و همسرش بلافاصله در پی او به اتاقی در ‌میهمانخانه گراوپارک، یکی از بزرگ‌ترین و مشهورترین هتل‌های آمریکا، نقل‌مکان می‌کند.

اما سایر علت‌های منجر به فروپاشی فیتزجرالد در قیاس با تاثیرات آن ماجرا تاثیر کمتری بر فیتزجرالد دارند. در نمایشنامه‌ای با نام «باهم درستش می‌کنیم»، یکی از سه شرح‌حال منتشره در شماره ماه مارس ماهنامه «اسکویر»، فیتزجرالد از خود به عنوان «بشقاب ترک‌خورده» یاد می‌کند.

او نوشته «اما گاهی بشقاب ترک‌خورده را باید در انباری نگه داشت، باید به عنوان وسیله‌ای ضروری در خانه حفظ کرد. دیگر هرگز نمی‌توان در اجاق گرمش کرد یا کنار باقی بشقاب‌ها در آب‌چکان گذاشت؛ نمی‌توان آن را جلوی ‌میهمان گذاشت، اما به درد آن می‌خورد که آخر شب خرده‌های نان داخلش ریخت یا توی یخدان زیر غذاهای نیم‌خورده گذاشت.

«حالا درمان معمول برای آدم مصیبت‌زده آن است که به معنای واقعی به دردهای روحی یا جسمی‌اش رسیدگی شود و در طول روز این بهترین راهکار برای کاهش آلام شخص و آرامش او است. اما در سه نیمه‌شب… نه، این روش جواب نمی‌دهد- و برای روحی که هر روز از پی هم در شبی ظلمانی قرار گرفته، ساعت همیشه سه نیمه‌شب است. در آن ساعتی که آدمی‌از اعماق وجودش می‌خواهد تاجایی‌که می‌تواند خوابی معصومانه او را در رباید و از همه‌چیزش برگیرد- یک نفر هست که با تماس‌های مکررش با دنیا پیوسته از خواب می‌پرد.

«کسی هست که در نهایت سرعت و لاقیدی با این فرصت‌ها مواجه می‌شود و بار دیگر به عالم خواب پاپس می‌کشد، به این امید که اوضاع به واسطه معجزه‌ای یا تحولی معنوی به خودی خود مساعد شود- کسی که انتظاری ندارد کوچک‌ترین نقصانی در اندوهش پدید‌ آید، بلکه برعکس باید تماشاچی ناخواسته اعدام، فروپاشی شخصیت و هویت خود باشد…»

او دیروز، در پایان گپ‌وگفتی طولانی، بی‌هدف و جسته‌گریخته، همین حرف‌ها را به زبان دیگری بیان کرد، نه به زبانی شاعرانه، اما به همان اندازه احساس‌برانگیز:

او گفت: «نویسنده‌ای مثل من باید از اعتماد‌به‌نفس بالایی برخوردار باشد، ایمان کامل به ستاره بخت و اقبالش. تقریبا احساسی رمزآلود است، حس امنیت، هیچ‌چیز نمی‌تواند به من آزار برساند، هیچ‌چیز نمی‌تواند عذابم دهد.

«توماس وولف همین حس را داشت. ارنست همینگوی هم همین‌طور. زمانی خودم هم آن را داشتم. اما به واسطه یک‌سری اتفاقات، که بسیاری از آنها تقصیر خودم بودند، به این حس امنیت لطمه زدند و آن را از کف دادم.»

ما محصول دوران طلایی بودیم

برای روشن‌کردن مطلب داستانی درباره پدرش گفت:

«پدرم کودکی‌اش را در بخش مونتگومری ایالت مریلند گذراند. خانواده ما کاملا با تاریخ آمریکا عجین شده‌اند. برادر پدربزرگم فرانسیس اسکات کی بود، نویسنده کتاب «پرچم پُرستاره» اسم آن را روی من گذاشته‌اند. خانم سورات خاله پدرم بود، همان کسی که بعد از قتل [آبراهام] لینکلن اعدام شد، چون بوث، اسناد را خانه او پنهان کرده بود- حتما خاطرت می‌آید که در آن ماجرا سه مرد و یک زن اعدام شدند. اما پدرم به عنوان کوچک‌ترین بچه خانواده یازده نفره‌شان، در دوازده سالگی حس کرد زندگی برایش به آخر رسیده. به محض اینکه فرصت پیدا کرد به غرب رفت تا حد امکان از صحنه جنگ داخلی دور شود. کارگاه ساخت مبل حصیری در سنت‌پائول تاسیس کرد. رکود اقتصادی دهه نود موجب ورشکستگی‌اش شد.

«ما به شرق برگشتیم و پدرم تو بوفالو شغلی به عنوان فروشنده دوره‌گرد صابون پیدا کرد. چند سالی به این کار مشغول بود. یک روز بعدازظهر- که من ده- یازده ساله بودم- تلفن زنگ خورد و مادرم جواب داد. متوجه نشدم مادرم چی گفت، اما حس کردم بدبختی به ما رو کرده. مادرم چند دقیقه‌ای قبل از این قضیه یک بیست‌و‌پنج سنتی به من داده بود تا بروم استخر. من پول رو به‌اش پس دادم. می‌دانستم که اتفاق وحشتناکی افتاده و فکر کردم که نباید پول خرج کند.

«بعدش شروع کردم به دعا. گفتم «خدای مهربان، کاری کن ما نوانخانه نرویم؛ خواهش می‌کنم کاری کن ما نوانخانه نرویم.» کمی‌بعد پدرم آمد خانه. حدسم درست بود. کارش را از دست داده بود.

آن روز صبح مثل یک مرد جوان از خانه زده بود بیرون، مردی سرشار از قدرت و انرژی، سرشار از اعتمادبه‌نفس، اما شب در قامت یک پیرمرد، مردی کاملا درهم شکسته به خانه برگشت. مسیر و هدف اصلی زندگی‌اش را گم کرده بود. باقی ایام عمرش را با یاس و ناامیدی سپری کرد.»

فیتزجرالد چشم‌هایش را مالید و دستی به دهانش کشید، با قدم‌هایی سریع در اتاق بالا و پایین رفت.

گفت «اوه، چیز دیگری خاطرم آمد. خاطرم هست وقتی پدرم به خانه برگشت، مادرم به من گفت «اسکات، یک چیزی به پدرت بگو.» من نمی‌دانستم چه باید بگویم. به طرفش رفتم و از او پرسیدم «پدر، به نظرت رئیس‌جمهور بعدی کیست؟» او از پنجره بیرون را نگاه کرد. ساکن و بی‌حرکت ایستاد. بعدش گفت «فکر می‌کنم [ویلیام هووارد] تافت رئیس‌جمهور بشود.»

«پدرم مسیر زندگی‌اش را گم کرد و من هم همینطور. اما من سعی دارم برگردم. شروع کردم به نوشتن نمایشنامه برای مجله اسکویر. شاید کار اشتباهی بود. زیادی پرسوز و گداز بودند. رفیق شفقیم، یک نویسنده بزرگ آمریکایی- کسی که توی یکی از مطالب مجله اسکویر از او با عنوان وجدان هنری‌ام یاد کرده‌ام- نامه تند و تیزی برایم نوشت. به‌ام گفت احمق بودم که همچون مطالب شخصی غم‌انگیزی نوشته‌ام.»

«آقای فیتزجرالد، الان برنامه‌تان چیست؟ روی چه چیزی کار می‌کنید؟»

«خب، همه‌چیز. اما بهتر است راجع به برنامه حرف نزنیم. وقتی درباره برنامه حرف می‌زنید از آن‌ها دور می‌شوید.»

فیتزجرالد اتاق را ترک کرد.

زلدا و اسکات فیتز جرالد

پرستار گفت «ناامیدی، ناامیدی، ناامیدی. شب و روزش را با ناامیدی می‌گذراند. دوست ندارد راجع به کار یا آینده‌اش حرف بزند. کار می‌کند اما خیلی کم- شاید سه، چهار ساعت در هفته.»

فیتزجرالد خیلی زود برگشت. شوخ و شنگ گفت: «باید روز تولد نویسنده را جشن بگیریم. باید گوساله چاق و چله‌ای کباب کنیم یا دست‌کم کیک شمع‌دار ببریم.» نوشیدنی دیگری سر کشید. لبخندی به دخترک پرستار زد و گفت «می‌دانم خیلی موافق نیستی، عزیزم.»

با توجه به توصیه پرستار، مصاحبه‌کننده با نویسنده راجع به گذشته و اینکه چطور شد فیتزجرالد کتاب «این سوی بهشت» را نوشت با او سخن گفت.

گفت «آن کتاب را وقتی توی ارتش خدمت می‌کردم، نوشتم. نوزده سالم بود. تمام کتاب را یک سال بعدش بازنویسی کردم. عنوان کتاب هم تغییر کرد. عنوان اولیه کتاب «تکبر عاشقانه» بود. این سوی بهشت، عنوان قشنگی نیست؟ می‌دانی کارم توی انتخاب عنوان حرف ندارد. من تا الان چهارتا رمان و چهار مجموعه‌داستان کوتاه منتشر کرده‌ام. همه رمان‌هایم عناوین زیبایی دارند: «گتسبی بزرگ»، «زیبا و ملعون» و «لطیف است شب». این آخرین کتابم است. چهار سال رویش کار کردم.

«آره، کتاب «این سوی بهشت» را وقتی توی ارتش بودم، نوشتم. من به خارج اعزام نشدم.

«تقریبا تمام کشور را گشتم. ما را سوار کشتی کردند و بعد بلافاصله تخلیه‌مان کردند. به خاطر اپیدمی‌آنفلوآنزا یا همچین چیزی. حدود یک هفته قبل از متارکه جنگ بود.

«چند وقتی توی پادگان مایلز، در لانگ‌آیلند بودیم. من جیم زدم و رفتم نیویورک- آنجا دختری چشم‌انتظارم بود- و نتوانستم به قطاری که به پادگان آموزشی شریدان، آلاباما، می‌رفت، برسم.

«برای همین این کار را کردم: رفتم ایستگاه پنسیلوانیا و لوکوموتیو و تاکسی را مجبور کردم من را تا واشنگتن ببرند تا بتوانم به باقی نیروها ملحق بشوم. به آدم‌های راه‌آهن گفتم اسناد محرمانه‌ای برای رئیس‌جمهور [توماس وودرو] ویلسون دارم. یک دقیقه هم نمی‌توانم منتظر بمانم. نمی‌توانم به پست اعتماد کنم. آنها بلوف من را باور کردند. مطمئنم این تنها بار توی تاریخ ارتش ایالات متحده بود که یک ستوان لوکوموتیوی را به اجبار به خدمت گرفته. خودم را به هنگ مستقر در واشنگتن رساندم. نه، تنبیه نشدم.»

«اما درباره کتاب «این سوی بهشت» چه داری بگویی؟»

«مرا ببین؛ دارم دور خودم می‌چرخم. بعد از اینکه ترخیص شدیم من به نیویورک رفتم. اسکریبنرز [مجله‌ای که از سال ۱۸۸۷ راه‌اندازی شد و انتشار آن تا سال ۱۹۳۹ ادامه داشت] کتابم را رد کرد. بعد سعی کردم توی یک روزنامه کار پیدا کنم. دکلمه‌ها و ترانه‌های دو-سه سال گذشته برنامه‌های نمایشی «ترای‌انگل» را زیر بغل زدم و به تمام دفاتر روزنامه‌ها سر زدم. من یکی از آدم‌های شناخته‌شده «باشگاه ترای‌انگل» توی شهر پرینستون [یک گروه تئاتری در دانشگاه پرینستون که در سال ۱۸۹۱ تاسیس شد. آن را قدیمی‌ترین تور دانشگاهی کمدی موزیکال در ایالات متحده به شمار می‌آورند] بودم و گمان می‌کردم همین موضوع کمکم می‌کند. اما بروبچه‌های روزنامه تره هم برایم خرد نکردند.»

ما محصول دوران طلایی بودیم

فیتزجرالد یک روز به سراغ مردی که دستی در کار تبلیغات داشته می‌رود و او به اسکات می‌گویدکه به سراغ روزنامه‌نگاری نرود. برایش کاری در موسسه بارون‌کالیر [بارون کالیر، کارآفرین آمریکایی، که بزرگ‌ترین زمیندار در ایالت فلوردیدا بود، همچنین صاحب چندین بانک، هتل‌های زنجیره‌ای، خطوط اتوبوس و روزنامه بود.] دست‌وپا می‌کند و فیتزجرالد چند ماهی مشغول کار نوشتن شعارهای تبلیغاتی روی کارت‌های اتوبوس می‌شود.

او گفت «یاد شعار تبلیغاتی‌ای افتادم که برای یک خشکشویی توی ماسکاتین، آیووا، نوشتم: ما توی ماسکاتین همیشه تمیز نگه‌تان می‌داریم. بابتش پاداش گرفتم. رئیسم گفت شاید یک کمی‌تخیلی باشد، اما بااین‌حال کاملا معلوم است که تو این شغل، آینده خیلی خوبی در انتظارت هست. خیلی زود دیگر این دفتر برایت کوچک می‌شود.»

فیتزجرالد در قالب این کلمات از زبان یکی از شخصیت‌های اصلی کتاب «این سوی بهشت» به نویسندگان مشهور زمانه خود- که برخی از آنها هنوز هم مشهورند- می‌تازد:

«پنجاه هزار دلار در سال! خدای من اینها را نگاه، نگاه‌شان کن- ادنا فربر [رمان‌نویس آمریکایی و برنده جایزه پولیتزر: ۱۸۸۵-۱۹۶۸]، گاورنر موریس [رمان‌نویس عامه‌پسند آمریکایی: ۱۸۷۶-۱۹۵۳]، فانی هورست [رمان‌نویس آمریکایی: ۱۸۸۵-۱۹۶۸]، مری رابرترز راینهارت [نویسنده آمریکایی: ۱۸۷۶-۱۹۵۸] – هیچ کدام‌شان داستان یا رمانی ننوشته‌اندکه دست‌کم ده سالی ماندگار باشند. این یارو، کاب (Cobb)- اصلا به نظرم جذاب یا باهوش نیست- و به‌علاوه فکر می‌کنم خیلی‌ها همین نظر را درباره‌اش داشته باشند، البته ناشرها از این قضیه مستثنی هستند. به خاطر تبلیغات سرپا مانده. و آهان،‌هارولد بل‌رایت [نویسنده پرفروش آمریکایی: ۱۸۷۲-۱۹۴۴] و زِین گری [رمان‌نویس آمریکایی: ۱۸۷۲-۱۹۳۹]، ارنست پول [رمان‌نویس آمریکایی و برنده نخستین جایزه پولیتزر: ۱۸۸۰-۱۹۵۰] و دوروتی کَنفیلد [نویسنده پرفروش آمریکایی: ۱۸۷۹۰۱۹۵۸] سعی خودشان را می‌کنند، اما به خاطر اینکه کمترین طنازی توی نوشته‌هاشان نیست از قافله عقب مانده‌اند.»

و ضربه نهایی را با گفتن این جمله وارد می‌کند: «تعجبی ندارد که نویسنده‌های انگلیسی مثل اچ. جی. ولز، جوزف کنراد، جان گالزورثی [برنده نوبل ادبیات ۱۹۳۲]، برنارد شاو و آرنولد بِنِت [نویسنده انگلیسی: ۱۸۶۷-۱۹۳۱] روی این فروش بیشتر از نصف کتاب‌هایشان توی آمریکا حساب می‌کنند.»

نظر فیتزجرالد راجع به وضعیت ادبیات امروز کشور چیست؟

گفت «خیلی بهتر شده. به گمانم ارنست همینگوی بزرگ‌ترین نویسنده زنده انگلیسی‌زبان است. او بعد از مرگ رُدیارد کیپلینگ جای او را گرفته. توماس وولف و بعد فاکنر و دوس‌پاسوس در جایگاه‌های بعدی قرار می‌گیرند. ارسکین کالدول و چند نویسنده نسل بعد از ما خیلی خوب ظاهر نشده‌اند. ما محصول دوران طلایی بودیم. دوران شکوفایی اقتصادی دوران طلایی هنر است. آدم‌های بعد از ما، از شانسی که ما داشتیم، برخوردار نبودند.»

اسکات و زلدا فیتز جرالد

آیا ذهنیتش نسبت به مسائل اقتصادی تغییر کرده؟ آموری بلین، شخصیت اصلی رمان «این سوی بهشت»، پیش‌بینی کرده بود که بُلشویک‌ها تجربه موفقی در روسیه خواهند داشت و در نهایت دولت مالکیت تمام صنایع را در این کشور به دست خواهد گرفت.

ما محصول دوران طلایی بودیم

فیتزجرالد گفت «اوه، من اشتباه احمقانه‌ای کردم. خاطرت می‌آید گفتم تبلیغات لنین را از پا درمی‌آورد؟ پیشگویی مضحکی بود. او به یک قدیس بدل شد. ذهنیت من؟ خب، حتی در حالت اضطرار و ناچاری باز هم همچنان به چپ مایل خواهند بود.»

بعد گزارشگر از او پرسید حالا نظرش راجع به نسل دیوانه جَز، دیوانه جین (jazz-mad, gin-mad) که اقدامات پرتب‌و‌تاب‌شان را در «این سوی بهشت» شرح داده چیست؟ به نظرش اعمال‌شان چگونه بود؟ کجای دنیا قرار داشتند؟

پرسید «چرا باید خودم را به خاطر آنها به زحمت بیندازم؟ به اندازه کافی خودم نگرانی ندارم؟ خودت هم مثل من خوب می‌دانی چه اتفاقی برایشان افتاد. بعضی‌هاشان زدند تو کار دلالی بورس و خودشان را از پنجره بیرون انداختند. بقیه‌شان بانکدار شدند و یک تیر تو معزشان خالی کردند. عده‌ای‌شان خبرنگار روزنامه شدند و تعدادی‌شان هم نویسنده‌های موفق.»

چهره‌اش درهم رفت.

فریاد زد «نویسنده‌های موفق! اوف، خدای من، نویسنده‌های موفق!»


 

اگر اطلاعت دقیقی از زندگی فیتزجرالد ندارید احتمالا این برید از مقاله اکبر پویانفر میتواند به شما کمک کند. (متن کامل این مقاله را در سایت انسان شناسی و فرهنگ مطالعه کنید)

سال‌های تیره بختی و سقوط

در طی سال ۱۹۳۰ اختلال‌های عصبی و بیماری روحی «زلدا» رو به وخامت می‌گذارد و حتی به چند خودکشی ناموفق دست می‌زند. این شرایط، زندگی را خطرناک و غیر قابل تحمل می‌نماید و«فیتز جرالد» با کمک و زیر نظر دوستان مصمم به بستری کردن همسرش در کلینیکی در سوییس می‌شود. این کلینیک نزدیک شهر «ژنو» است و بیمارستانی برای ثروتمندان همه ی دنیا می‌باشد. «زلدا» بیش از یک سال با تشخیص بیماری «شیزوفرنی» در آن بستری می‌گردد. بیماری پوستی «اگزما» نیز همه ی بدن او را فرامی‌گیرد و زیبایی درخشان خانم جوان را تهدید می‌کند.

«اسکات» نگون بخت به ناچار در شهر «لوزان» در هتلی اقامت می‌گزیند و اغلب روزها به دیدار همسرش به بیمارستان می‌رود و خود درکتاب خاطراتش چنین می‌نویسد: «در راه باریکی که مرا به بیمارستان می‌برد کم کم آرزومندی‌های خود را از دست دادم». در جای دیگری می‌گوید:«سوییس مملکتی است که در آن کمتر داستان‌ها و ماجراهای جالب شروع می‌شوند ولی داستان‌های زیادی در آن به پایان می‌رسند!!».

در طی این مدت داستان‌های کوتاه متعددی می‌نویسد، از آن جمله داستان کوتاه «بازگشت به بابیلون» می‌باشد که طرح آن را در اقامت اخیرش در پاریس ریخته بود و به شکلی نوعی خداحافظی با پاریس می‌باشد. داستان شرح حال یک آمریکایی است که پس از سال‌ها به پاریس برمی‌گردد. او خیال دارد دختر کوچکش را پس از مرگ مادرش که همسر سابقش بوده و سرپرستی او را خاله اش به عهده گرفته است پس گرفته و به همراه خود به امریکا ببرد. مرد در این راه موفق نمی‌شود زیرا بلد نیست یا نمی‌تواند از خود دفاع کند. این داستان کوتاه یکی از انسانی ترین داستان‌های «اسکات فیتز جرالد» است، خصوصیات خوب انسان، با همه ی ضعف‌ها و نگرانی‌ها و بزرگواری‌ها و تنهایی‌هایش در آن جلوه گر شده اند. «یاسمینا رضا» آن را شاهکار می‌داند.

سرانجام از پی ماه‌ها بستری بودن و درمان، «زلدا» بهبود می‌یابد. قبل از مراجعت به همراه دوستانش “مورفی” سفری به اتریش می‌کند و اولین علائم پیشرفت ایدئولوژی «نازیسم» و طرفداران «هیتلر» را از نزدیک حس می‌کند.

در پاییز همین سال یعنی ۱۹۳۱ به آمریکا بر می‌گردد، «زلدا» چندین داستان کوتاه می‌نویسد و طرح رمانی جدید را نیز پی می‌ریزد. پس از مرگ پدرش بیماری او عود می‌کند و دوباره در بیمارستان بستری می‌گردد و پس از بهبودی به نوشتن رمان خود می‌پردازد، رمانی که یک «زندگی نامه ی خود نوشت» است. در تحریر این رمان از بسیاری از نوشته‌های همسرش بهره می‌برد و بعضی‌ها آن را نوعی کپی و رقابت با همسرش می‌دانند. این رمان در سال ۱۹۳۲ تحت عنوان «این والس را با من برقصید» منتشر می‌شود.

«فیتز جرالد» علی رغم این که در طی این سال‌ها غرق در مشکلات خانوادگیش بوده و زیر بار سنگین هزینه‌های بیماری همسرش و خرج تحصیلات دخترشان «اسکاتی» و قرض‌های مختلف احساس خرد شدن می‌کند، چهارمین رمان خود را که حدود نه سال پیش طرح آن را در سواحل آبی مدیترانه در جنوب فرانسه ریخته بود به نام «لطافت شب» به اتمام می‌رساند و منتشر می‌کند. این رمان که دومین شاهکار او محسوب می‌شود، رمانی کامل است که گذر زمان و فانی بودن عمر و عشق و دوستی و جذابیت و افسونگری و بالاخره تم پول و ثروت را که ابزار رابطه ی نامطمئن بین بسیاری از انسان‌ها است؛ مطرح می‌کند. خود او پس از انتشار آن در سال ۱۹۳۴ می‌گوید:« به لحاظ روحی و جسمی‌تهی و خسته شده ام، دیگر جانی برایم نمانده است!». یکی از نزدیکانش در این دوره او را شبیه یک «بچه ی پیر شده» می‌بیند.

فروش رمان در ابتدا بد نیست ولی برای پس دادن قرض‌هایش مطلقا کافی نیست. دیگر، مقاله و داستان‌های کوتاه پاورقی اش نیز درآمد چندانی برای او به ارمغان نمی‌آورند. سال‌های سی و پنج و سی وشش با فقر و بیماری و نا امیدی همراه هستند. چندین بار بستری می‌شود و بارها تصمیم به ترک اعتیاد به الکل را می‌گیرد ولی موفق نمی‌شود. در ژورنال خود به این شکل از این روزها یاد می‌کند: «رمان تمام شده، زلدا از دست رفته است ولی بیماری حضور دارد، دوران مشکل تری یواش یواش شروع می‌شود».

در این تنگنای عظیم است که داستان کوتاه «شکاف» را که نقدی بی رحمانه از زندگی خود اوست می‌نویسد و سر و صدای زیادی حتی بین دوستانش به وجود می‌آورد.

«همینگوی» این نوشته را نوعی «خودنمایی بدون رعایت هیچ گونه نزاکت» می‌داند. این کتاب با جمله ای این چنین شروع می‌شود: «زندگی دنباله ای از تخریبی مداوم است».، در این نوشته «فیتز جرالد» که احتمالا شدت درد و رنج هر گونه غرور و خودپسندی را در او از بین برده است با صداقت بی نظیری از سقوط انسانی خود  و ورشکستگی عواطف خود صحبت می‌کند و چون از تخریب و قضاوت بی رحمانه نسبت به خود ابایی ندارد، احساس نامطلوبی در خواننده بوجود می‌آورد. این نقد نوعی باستان شناسی خرابه‌های زندگی خود اوست و این نگاه عکاس وارانه به خودش و دنیا در حقیقت از او برنده ای می‌سازد؛ زیرا این شیوه، واقعیت گرایی تمام و عیار است به طوری که از آن زمان تا به امروز برهنه شدن در ملاء عام در بین نویسندگان بسیار متداول شده است.

در چنین شرایط است که به اجبار پیشنهاد شغل سناریو نویسی را در یکی از کمپانی‌های‌هالیوود می‌پذیرد و با حقوقی معادل هفته ای هزار دلار عازم آن شهر می‌شود و بدین خاطر مشروب را موقتا ترک می‌کند. با بستن قراردادهایی موقتی که در مجموع دو سال و نیم یعنی تا زمان مرگش ادامه دارد زندگیش را اداره می‌کند. در همین سال «همینگوی» برای جمع آوری کمک و اعانه برای جمهوری خواهان اسپانیایی به شکلی فاتحانه به «هالیوود» می‌رود وکماکان بر سر زبان‌ها است؛ در صورتی که «اسکات» در سایه می‌ماند و با خود در کمال حسرتی واقع گرایانه می‌گوید: «هرگز دیگر با یکدیگر سر یک میز نخواهیم نشست!».

تطبیق دادن خود با دنیای تصویر برای کسی که در دنیای نوشته و کلمه است مطلقا آسان نیست. علی رغم این که مصرف مشروب در تمام کمپانی‌های بزرگ‌هالیوود که «اسکات» برایشان به شکلی قراردادی و در اواخر حتی روزمزد کار می‌کرد قدغن بود او دوباره به شکلی تقدیروار به مشروب خواری روی می‌آورد.

در این زمینه «فیلیپ سولرز» نویسنده ی معاصر فرانسوی می‌نویسد: «او بی گناهی بود که در پس اسارت کلمه توسط تصویر به مانند بعضی دیگر مثل «فولکنر» در‌هالیوود توانایی خود را از دست دادند و فرسوده شدند». در یکی از این قراردادها در نوشتن سناریوی فیلم معروف «برباد رفته» با «ویکتور فلمینک» همکاری کرد.

شبی در یک مهمانی با خانم روزنامه نگاری به نام «شیلا گراهام» که شباهت زیادی نیز به همسرش «زلدا» دارد آشنا می‌شود. خانم روزنامه نگار احترام زیادی نسبت به «اسکات» در خود احساس می‌کند و به تدریج بین آن دو رابطه ای دوستانه و عاشقانه بر قرار می‌شود. مشروب خواری‌ها ادامه دارند و گاهی به بدمستی و خشونت نیز می‌انجامند. شبی در یکی از همین بدمستی‌ها رفتار و گفتار ناشایستی با «شیلا» دارد که او را فوق العاده می‌آزارد و «شیلا» مجبور به ترک او می‌شود. خوشبختانه فردای آن روز متوجه وخامت رفتارش می‌شود و با پشیمانی بسیار از «شیلا» طلب بخشش می‌کند و حتی به او قول می‌دهد که دیگر مشروب نخورد وتا آخر عمر به این قول عمل می‌کند.

در پاییز سال ۱۹۳۹ برای آخرین بار «زلدا» را می‌بیند و حتی سفر کوتاهی نیز با او به کوبا می‌کند، این مسافرت جایزه ایست برای کوشش‌های «زلدا» در جهت بهبودی و سلامتیش. و در این مرحله از زندگی اوست که دوباره او را به عنوان مرد و همسری مسئول و وظیفه شناس کشف می‌کنیم. فکر نوشتن رمانی درباره ی «هالیوود» او را رها نمی‌کند. دکور و کادر را چندین سال است که می‌شناسد و شخصیت‌های رمان در فکرش زنده اند ولی هنوز نمی‌داند که عاقبت آنها چه خواهد شد؟

در سال ۱۹۴۰ یک بار دیگر منزل عوض می‌کند و به آپارتمان کوچک و فقیرانه ای نزدیک منزل دوستش «شیلا» می‌رود. جنگ در اروپا و حمله ی «هیتلر» به فرانسه او را غصه دار می‌کند، ای کاش می‌توانست به عنوان خبرنگار به آنجا برود مثل “همینگوی” و کاری انجام دهد!

در این مرحله چون کار دیگری ندارد، مشروب هم نمی‌خورد، همه ی حواس و انرژی و عشقش را برای آخرین رمانش به کار می‌برد ولی متاسفانه در اوایل پاییز همان سال است که سکته ی قلبی می‌کند و زمین گیر می‌شود و نیاز به مواظبت دارد. «شیلا گراهام» دوست و معشوقی که در آخرین پرده ی زندگیش وارد صحنه شده بود او را به منزل خود می‌برد تا بهتر بتواند از او مواظبت کرده و به درمانش کمک کند. این زن انگلیسی تبار که خود نیز گذشته ی سخت و سنگینی پشت سر دارد در عین مهربانی هنوز تشنه ی آموختن نیز می‌باشد.

طی سه سالی که از برخورد آنها می‌گذرد رابطه شان نه تنها دوستانه و عاشقانه است بلکه به دلیل میل وافر «شیلا» به بیشتر دانستن و آموختن، رابطه ای است که در عین حال بین معلم و شاگرد وجود دارد. با شروع بیماری و سکته ی قلبیِ «اسکات»، او بایستی نقش پرستار را نیز بازی کند. در منزل جدید کاملا استراحت می‌کند و فقط اجازه دو ساعت کار روزانه برای اتمام رمانش «آخرین نواب» را دارد. رمان پیش می‌رود ولی متاسفانه ناتمام می‌ماند. روز بیست و یکم دسامبر چون «اسکات» احساس بهبودی زیادی دارد با یکدیگر به تئاتر می‌روند و شام را در رستورانی صرف می‌کنند، ولی هیچکدام نمی‌دانند که این آخرین شام آنها با هم است زیرا در نیمه شب «فیتز جرالد» فوت می‌کند.

او بیش از چهل و چهار سال ندارد. یک هفته بعد در گورستان کوچکی در شهر «روکویلِ مریلاند» به خاک سپرده می‌شود. خواست واقعی او که آرمیدن در کنار خانواده و اجدادش می‌باشد عملی نمی‌شود زیرا کشیش بزرگ شهر به خاطر این که او کاتولیک خوبی نبوده و هیچ وقت اعتراف نکرده است با به خاک سپردن او در آن گورستان مخالفت می‌ورزد! در آخرین صورت حساب بانکی او فقط ۱۳ دلار پول موجود است.

هشت سال بعد یعنی در سال ۱۹۴۸ همسرش «زلدا» در آتش سوزی بیمارستانی که در آن بستری بود فوت می‌کند. در سال ۱۹۵۰ دخترش «اسکاتی» نوشته‌ها و آرشیوهای پدرش را به دانشگاه «پرینستون» هدیه می‌کند، این هم از بازی‌های روزگار است!! امروز چندین رمان او به خصوص «گازبی با شکوه» در دبیرستان‌ها و دانشگاه‌ها تدریس می‌شوند و هر ساله سیصد هزار جلد از آثار او به فروش می‌روند.

teleg
  nl


 

پاسخ


5 + = نُه