به دنیا آمد، خواندن و نوشتن یاد گرفت، آنقدر کتاب خواند و کتاب نوشت تا کور شد و بعد هم مرد!

این تمام زندگی خورخه لوئیس بورخس نویسنده مشهور آرژانتینی‌ست.

۲۴ اوت (دوم شهریور) زادروز بورخس است. نویسنده‌ای که به تعداد خوانندگانش مفسر و تاویل‌گر دارد.

“من مطمئناً نویسنده اى خارجى نیستم. نویسنده‌اى هستم که همه مجبورند نوشته هایش را بخوانند، همه مردم خواهان ملاقات با او هستند وتمام شهرها، جاى من است.”

مردی که داستان کوتاه را در قرن بیستم سرپا نگه داشت تا به عصر ما برسد.

بیوگرافی بورخس:

بورخس,بیوگرافی بورخس,خورخه لوئیس بورخس,کتابهای بورخس,زندگینامه و دانلود کتابهای خورخه لوئیس بورخس

خورخه لوئیس بورخس در ۲۴ آگوست ۱۸۹۹ در بوینوس آیرس ِ‌آرژانتین متولد شد. وی برخلاف خیلی از هم‌سالانش برای آموزشهای اولیه (و خواندن و نوشتن به مدرسه نرفت) تحصیلات پایه‌ی بورخس تا سن ۱۱ سالگی در داخل خانه انجام می‌شد و او در این دوران  به فراگیری دو زبان اسپانیایی و انگلیسی مشغول شد و تا ۱۵ سالگی به هردو زبان تسلط یافت. همین مسئله بود که امکان مطالعه آثار گسترده ادبی را که به زبان انگلیسی بترجمه شده‌بودند برای وی مهیا ساخت. در سال ۱۹۱۴ میلادی زمانی کل افراد خانواده بورخس ۱۵ ساله به خاطر درمان کاهش بینایی پدر و برای درمان این مشکل به شهر ژنو در سوییس رفتند او حتی درخواب هم نمی‌دید که زمانی همین بلا سر وی هم بیاید. اما همین سفر باعث شد که وی و خانواده‌اش تا سال ۱۹۲۰ دهه در اروپا ماندند مدتی در سوییس و مدتی هم در اسپانیا و انگلستان. در آنجا بورخس به مدرسه رفت و زبان‌های فرانسوی و آلمانی را هم آموخت. در سال ۱۹۲۱ آنها به بوئنوس آیرس بازگشتند. بورخس نخستین دفتر شعر خود با عنوان شور بوئنس آیرس، در بیست و چهار سالگی منتشر کرد.

او سال‌های نوجوانی خود را در ژنو و بعد در اسپانیا سپری کرد. در دوران جوانی به عنوان کارمند کتابخانه کار می‌کرد و سپس مدیر کتابخانه ملی آرژانتین شد. تا سال ۱۹۳۰ او شش کتاب چاپ کرده بود، سه مجموعه شعر و سه مجموعه مقاله. بین سال‌های ۱۹۳۹ تا ۱۹۴۹ او تمام آثار داستانی خود را نوشت و چاپ کرد که بعدها به خاطر همین آثار به شهرت رسید. سال‌ها بعد به عنوان استاد ادبیات انگلیسی دانشگاه بوئنوس آیرس منصوب شد. قبل از آن رئیس کتابخانه ملی آرژانتین هم بود.

وفادار به داستان کوتاه

یکی از جالبترین حقایق زندگی بورخس این بود که وی در تمام دوران فعالیت حرفه‌ایش هیچ رمانی ننوشت. داستان کوتاه‌های وی انقلابی در فرم داستان کوتاه کلاسیک ایجاد کرد. بعدها منتقدین از وی به عنوان نویسنده پست مدرن نام بردند.

وی دراین مورد (نگارش داستان کوتاه) میگوید:

“هرگز رمان ننوشته ام. چه بنظر من رمان برای نویسنده نیز همچون خواننده در نوبت‌های پی در پی موجودیت می یابد. حال آنکه قصه را می توان به یکباره خواند. به قول پو : چیزی به نام شعر بلند وجود ندارد.”

آشنایی با ادبیات شرق

بورخس نویسنده‌ای جهانی به معنی واقعی کلمه بود. دایره وسیع مطالعات وی او را با ادبیات بسیاری از نقاط جهان آشنا کرده بود.

وی بورخس به ادبیات مشرق زمین و به ویژه ایران علاقه ویژه ای داشته است و در بسیاری از آثار خود از این چشمه فیاض بهر ه ها برده است. بورخس کتاب هزار و یکشب را یکی از گنجینه های بزرگ ادبیـات جهان به شمار می آورد و آن را از دیدگاههای زیادی مورد ارزیابی قرار می دهد. مثلاً در مورد رﺅیا در هزار و یک شب می نویسد :

“رﺅیا بینی یکی از موضوعاتی است که در هزار و یک شب توجه خاصی به آن مبذول شده است به عنوان نمونه می توان به قصه ی دو رﺅیا بین اشاره کرد. مردی در قاهره خواب می بیند صدایی به او می گوید که به اصفهان برود و گنجی را که در انتظار اوست بیابد. سفر طولانی و پرمشقت را تحمل می کند و سرانجام به اصفهان می رسد به علت خستگی زیـاد در ایـوان مسجدی دراز می کشد تا قدری استراحت کند غافل از آنکه در میان جمعی از دزدان است مرد مسافر به همراه دزدان دستگیر شده و به نزد قاضی می رود. قاضی از او سـﺅال می کند که به چه منظوری به اصفهان آمده است مرد مصری داستان خود را می گوید. قاضی به شدت به خنده می افتد و در حالی که تلاش می کند قهقهه خود را مهار کند به او می گوید : ای مرد ابله و ساده لوح من تاکنون سه بار رﺅیای خانه ای در قاهره را دیدم که در پشت آن باغچه ای است و در آن باغچه ساعتی آفتابی و نیز چشمه گنجی مدفون است. من هرگز کم ترین اعتباری بـرای این دروغ قائل نشده ام این پول را بگیر و هرگز به طمع گنج به اصفهان باز نگرد.”

در مورد خیام بورخس معتقد است که روح خیام بعد از هفت قرن در شاعر انگلیسی زبان به فیتز جرالد حلول کرده است.

“شاید روح عمر(خیام) در حدود سال ۱۸۵۷ در جسم فیتز جرالد حلول کرده باشد در رباعیات می خوانیم که تاریخ جهان چیزی جز اندیشه و اراده ی خدا نیست که عینیت می یابد و خدا در آن می نگـرد بـا این شیوه تفکر که نام فنی آن وحدت وجود است. به ما اجازه می دهد این اعتقاد را داشته باشیم که احتمالاً فیتز جرالد شاعر ایرانی را باز آفریده است.”۵ در مورد منطق الطیر عطار بورخس چنین می نویسد :”حماسه ی عرفانی است مرغانی در طلب شاه خود، سیمرغ پـرواز می کنند و هفـت دریـا را در می نـوردند تا سرانجام به مقصد او می رسند و در می یابند که خود سیمرغ همه آنان و هریک از آنان است”.

می توان به تأثر گوته و آندره ژید از حافظ نیز اشار کرد و نیز می توان به تأثیرپـذیـری ادبیات معـاصـر ایران از ادبیات اروپا و آمریکـا اشـاره کرد. بـه عنوان نمونه می توان از تأثیر “خشم و هیاهو” اثر فاکنر بر “سمفونی مردگان” عباس معروفی و یا “خاک خوب” اثر برل باک بر “جای خالی سلوچ” و نیز تأثیرپذیری “تریا در اغما” اثر اسماعیل فصیح از رمان “خورشید همچنان می درخشد” اثر همینگوی اشاره کرد.

بورخس و پست‌مدرنیسم:

نقد و بررسی آثار بورخس,تحلیل آثار بورخس,دانلود کتابهای بورخس
بورخس را یکی از پیشگامان داستان‌نویسی پستمدرن می‌دانند

صمد رحمانی خیاوی در مقاله‌ای که برای سایت قابیل نوشته بود در مورد ارتباط بورخس با پستمدرنیسم می‌گوید:

ورخس یکی از پست مدرنیست های مشهور است. قبل از وارد شدن به بحث پست مدرنیسم و اندیشه های بورخس آوردن چند جمله ای در مورد مدرنیسم ضروری می نماید تا روشن شود که چرا پست مدرنیسم مطرح شد و هدف آن چه بوده است.

مدرنیسم بر مطلق گرفتن علوم تجربـی و تکـامل تاریـخ انـدیشه و پیشرفت بی پایان بشر استوار بود. “پیشرفتی که تصور می شد سرانجام او را از قیود مذهبی رها خواهد کرد”۷ در واقع مدرنیته را می توان “عمدتاً به معنی ارج گذاری و به رسمیت شناختن آگاهی به عنوان نیروی متکی به خود نامید. در اندیشه ی مدرنیست ها “معیار تحقیق حقیقت چیزی است که به طور تجربی قابل آزمایش و بررسی است.”

“جیمز جویس و موریس بلانشو از رمان نویسان مدرنیست هستند.”

تعریف مدرنیسم و پست مدرنیسم به طور مستقل و جدا از هم چندان کار ساده ای نیست زیرا مرز میان این دو اصطلاح نیز با توجه به کاربردهای متفاوت آن با هم فرق می کند.” امبرتواکو از نظریه پردازان پست مدرنیست و رمان نویس مشهور چنین می گوید : “من معتقدم که پسامدرنیسم گرایشی نیست که به لحاظ تقویمی قابل تعریف باشد، بلکه یک مقوله ی ایده آل یا بهتر بگویم یک راه و رسم هنری، یک شیوه ی عمل کرد است.”

آقای سیروس شمسیا در کتاب نقد ادبی خود در بحث از پسامدرنیسم می نویسد :

سخن پست مدرنیست ها به صورت خلاصه این است که نباید خود را محدود به استفاده از ابزار و امکانات عصر مدرنیسم کرد بلکه از دوره های پیشین هم می توان استفاده کرد. به نظر آنان مدرنیست ها از گذشته بریده اند و این زیان بار است از امکانات گذشته می توان به عنوان ماده ی خام استفاده کرد. از گذشته می توان برای امروز ارمغان آورد.”۱۲

طبیعی است که پست مدرنیسم یک شیوه ی نگرش است و در کشورهای مختلف ویژگی خودش را خواهد داشت. در اروپا فرانتس کافکا، (نویسنده ی رمان های قصر، محاکمه، مسخ و …) ساموئل بکت(نویسنده ی آثاری چون مالون می میرد، در انتظار گودو و …) امبرتواکو (نویسنده ی رمان های نام گل سرخ، جزیره ی روز پیشین و …) در آمریکا دکترف (نویسنده ی رمان هایی مثل رگتایم، بیلی باتکیت) در ترکیه لطیفه تکین نویسنده رمان های (مرگ عزیز بیعار، شمشیرهای یخی) و فریت ادگو (نویسنده ی چند رمان و مجموعه داستان “در قایق” و …) در آمریکای لاتین کابریل گارسیا مارکز (صد سال تنهایی، پاییز پدر سالار و …) خورخه لوئیس بورخس (هزار توهای بورخس، کتابخانه ی بابل و …) میگل انجل استور یاس نویسنده ی رمان های (آقای رئیس جمهور، پـاپ سبـز و …)، خـوان رولفو نویسنـده ی رمـان های (پدرو پارامو و …) و خیلی نویسندگان دیگر در سراسر دنیا به روش پست مدرنیستی می نویسند. هر کدام از این نویسندگان از ویژگی مشترک برخوردارند :

عدم قاطعیت ، تناقض و عدم انسجام. اما هر یک با توجه به محیط زندگی خود طیف های رنگارنگی از این شیوه ارائه می دهند. در بیشتر کشورهای آسیایی و آمریکایی لاتین پست مدرنیسم جلوه ی خود را در رئالیسم جادویی ارائه می دهد. مارکز در مورد شیوه نوشتن خود چنین می گوید : “یکی از مشکلات بسیار جدی کاربرد واقعیت ها در ادبیات آمریکای لاتین نارسایی واژه ها است. برای توصیف و سنجش وسعت واقعیت های موجود در آمریکای لاتین باید که نظام واژگانی تازه ای را پی ریخت. در نواحی مرتفع آمازون نهر آبی چنان داغ جاری است که می توان تخم مرغی را در عرض پنج دقیقه در آن آب پز نمود و نیز منطقه ای وجود دارد که اگر در آنجا با صدای بلند حرف بزنی دیوارها همه فرو می ریزد. در جایی در امتداد سواحل کارائیب در کلمبیا من خودم مردی را دیدم که در برابر گاوی که کرم در گوش داشت خاموش دعا می خـوانـد و بعـد بـه عینـه دیـدم که کـرمها یکی یکی بیرون می آمدند و بر زمین می افتادند

 من می خواهم درباره آنچه واقعی است بنویسم اما به نظر من واقعیت گرایی کار مشکلی است. بخصوص اگر بخواهی آن را در عصر و زمانه خود به کار ببری. اگر بخواهم داستانی درباره خیابان یا محله ای واقعی در بوئنوس آیرس بنویسم،‌فورا یک نفر خواهد گفت که مردم آنجا چنین حرف نمی زنند. از این رو فکر می کنم بهتر است نویسنده به دنبال موضوعی برود که از دسترس زمان یا مکان او دورتر باشد. من بر این اندیشه ام که داستان هایم را در زمانه ای از یاد رفته، حدود پنجاه سال پیش ، و در محلات فراموش دشه و ناشناخته بوئنوس آیرس بپردازم تا کسی از نحوه دقیق گفتار و رفتار مردم آن خبر ندشاته باشد. به نظر من این روش به تخیل نویسنده آزادی بیشتری می دهد. به گمان من خواننده از خواندن آنچه در گذشته رخ داده است، بیشتر لذت می برد. چه خود را با واقعیت روبرو نمی بیند و ناگزیر از مقایسه یا مته به خشخاش گذاشتن در گفته های نویسنده نیست.

بورخس در جوانی در مقاله‌ای با عنوان: نویسنده‌گی و جادو، بوتیقای داستان‌سرایی مدرن را مطرح کرد.او در این مقاله می‌نویسد که ادبیات تصویر واقعیت نیست، بلکه کوششی جهت رضایت و کنج‌کاوی خواننده است. به نظر بورخس، ادبیات همیشه خصوصی و اتوبیوگرافیک است. او می‌گوید که مشغولیت به ادبیات به او احساس رضایت و خوش‌بختی می‌داده. بورخس به تقلید از هزار، شاعر باستان، می‌نویسد که شعر نباید طولانی باشد و به نقل از ادگار آلن پو توصیه می‌کرد که یک شعر مدرن نباید طویل‌تر از پانزده سطر باشد. اوکتاویو پاز در مقاله‌ای درباره‌ی بورخس نوشت که او سعی کرد در تمام زمینه‌ها آدمی میانه‌رو و متعادل باشد.

محققان، بورخس را از نظر فلسفی زیر تأثیر فلسفه‌ی کلاسیک ایده‌آلیست انگلیس می‌دانند. بورخس مدعی بود که آثار جان لاک، هابز، هیوم، برکلی، اسپینوزا، لایب‌نیتس را مطالعه کرده است. او می‌گفت که نویسنده هنرمندی‌ست که در هرج و مرج جهان و محیط اطراف خود، با کمک ایده‌آل‌هایش می‌خواهد نظمی به جهان انسان و فرد بدهد. نویسنده گر چه اسیر تاریخ و شرایط ملی کشور خود است، ولی او با کمک نیرو و اراده‌ی فردی می‌تواند جهان خاص خود را بسازد.

بورخس می‌نویسد، قبل از این که در سال ۱۹۶۲ در آمریکا با یک فیزیک‌دان ایرانی به‌نام فرید هوش‌فر آشنا شود، او با ادبیات، عرفان و فرهنگ ایرانی، از جمله با زرتشت، فریدالدین عطار و کتاب هزار و یک شب، آشنا بود. بورخس دوست‌دار فرهنگ شرقی ازجمله ایرانی، هندی، عربی و یهودی نیز بود. او می‌گوید که معشوقه‌هایش ادبیات، فلسفه و اخلاق هستند.

بورخس، غیر از کتاب شعر و داستان کوتاه، چند مجموعه مقالات نیز منتشر کرد. از جمله آثار او «تاریخ ابدیت، هزار تو، آلف، کتاب‌خانه‌ی شخصی، پرچم سیاه، باغ کوره راه‌ها، تفتیش عقاید» و «تحسین سایه» هستند. او در کشورهای انگلیس، فرانسه و آمریکا، قبل از کشور خود مشهور شد. بورخس در سال ۱۹۶۱ هم‌راه ساموئل بکت، موفق به دریافت جایزه‌ی ادبی ناشران اروپایی گردید. او از جوانی به ترجمه‌ی آثار کافکا، فاکنر، آندره ژید و ویرجینیا ولف پرداخت. بورخس هنری جیمز، کنراد، آلن پو و کافکا را معلمان ادبی، و بودا، شوپنهاور و عطار را از معلمان فلسفی خود می‌دانست. چه بسا درک و شهرت بورخس در ایران شاید به همین سبب باشد!

borges3 خورخه لوئیس بورخس

توصیه بورخس به نویسندگان جوان:

بورخس در گفتگوی خود با ریتا گیبرت (که در کتاب هفت صدا منتشر شده) نویسندگان جوان را اینگونه نصیحت می‌کند.

اما پند من به نویسندگان جوان:‌ که به اثر بیندیشند و نه به نشر. در به چاپ رساندن کتاب شتاب نکنند و خواننده را از یاد نبرند. نیز – اگر دست اندرکار داستان سرایی اند – درصدد بیان چیزی که صادقانه از عهده تخیلش برنمی آیند، برنیایند. تنها به وقایعی بپردازند که به تخیل بعد و دیدی خلاق می بخشد،‌نه آنکه تنها مایه حیرت شود. در مورد سب کو سیاق نویسندگی فقر واژان را بر غنای بیش از حد آن ترجیح می دهم. اگر بخواهم تنها یک ضعف اخلاقی را در اثری برشمارم همانا جلوه فروشی و خودنمایی ست. نوشته ای که در هرصفحه آن همه صفات و تشبیه ها نو باشند به چیزی جز عجب یا میل به متعجب کردن خواننده گرفته نمی وشد. خواننده نباید قدرت و مهارت نویسنده را حس کند. نویسنده باید بی آنکه وجودش را تحمیل کند و بدون قهر و زور، توانا و ماهر باشد. وقتی که ترکیب همه چیز در حسن باشد در عین راحتی و روانی ،‌بی همتا و تغییر ناپذیر می نماید. اگر در نوشته ای زور و تقلا حس کردی یقین بدان که باید به نویسنده آن مشکوک شوی. نه اینکه حکم کنم که نویسنده باید خود انگیخته و خود جوشنده باشد چه تعبیر این حرف آنست که نویسنده باید یکسره و یکراست بر کلمه صحیح وبجا انگشت بگذارد که این بسیار نامحتمل است. اما وقتی کار یک اثر پایان می یابد، باید خود انگیخته بنماید،‌حال آنکه شاید سرشار از صنایع پنهانی و کاردانی و استادی بدور از کبر و عجب (‌و بری از جلوه فروشی ) باشد.

– یگانه عهدی که می شناسم همانا تعهد نسبت به ادبیات و هم نسبت به صمیمیت و صداقت شخص خودم است.نویسنده می تواند وجدان خود را راضی نگهدارد و هر کاری را که درست می داند انجام دهد اما من نمی توانم شعارها و رساله های تبلیغاتی مذهبی و سیاسی و یا مشتی موهوم و معوج را ادبیات بدانم. نویسنده باید آزادی تخیل و آزادی رویاها را برای خود حفظ کند . من همیشه کوشیده ام تا عقایدم را از کارم دور نگه دارم و بیشتر دوست دارم که مردم از عقایدم بی خبر بمانند. اگر شعر یا داستان من موفق باشد این موفقیت از منبعی عمیق تر از عقاید سیاسی من که شاید اشتباه محض باشد و از طرف شرایط محیط بر من تحمیل شده سرچشمه می گیرد. در حقیقت آگاهی من از آن چه واقعیت سیاسی اش می نامند ست ناقص است. عمر من در میان کتاب ها سپری شده که بسیاری از آنها به زمان های بس دور تعلق دارند و از همین رو شاید در اینجا هم اشتباه می کنم.

با اینکه بارها نامزد دریافت جایزه نوبل ادبیات شد هیچگاه برنده آن نشد.

با این وجود جایزهٔ ملی ادبیات آرژانتین را از آن خود کرد. بورخس به مرور زمان بینایی خود را از دست می‌داد و قبل از مرگ کاملاً نابینا شد. وی در زمان تصدی پست ریاست کتابخانهٔ ملی آرژانتین، تقریباً نابینا بود.

آثار ترجمه شده به فارسی

  • الف – م. طاهر نوکنده-انتشارات نیلوفر
  • ویرانه‌های مدور – احمد میرعلائی
  • الف و چند داستان دیگر – احمد میر علایی
  • کتابخانه بابل – کاوه سید حسینی
  • اطلس – احمد اخوت
  • هزارتوهای بورخس – احمد میرعلائی
  • کتاب موجودات خیالی – احمد اخوت
  • اولریکا وهشت داستان دیگر – کاوه میرعباسی
  • ” نامه‌های پرتب و تاب ” – نجمه شبیری
  • حافظهٔ شکسپیر، نوشتهٔ خورخه لوییس بورخس/ برگردانِ بابک تبرّایی انتشارات نیلا
  • شش مسئله برای دُن ایسیدرو پارودی، (داستان‌های به‌هم‌پیوسته)، نوشتهٔ خورخه لوییس بورخس و آدولفو بیویی کاسارِس/ برگردانِ احسان نوروزی و نیما ملک‌محمدی انتشارات نیلا
  • معمای شکسپیر، نوشتهٔ خورخه لوییس بورخس/ برگردانِ امید روشن‌ضمیر انتشارات نیلا

یک داستان کوتاه از بورخس:

نوشته‌ی خداوند
خورخه لوئیس بورخس
کاوه سیّدحسینی

از کتاب:کتابخانه‌ی بابل و ۲۳ داستان دیگر؛ خورخه لوئیس بورخس؛ ترجمه کاوه سیّدحسینی؛ چاپ دوّم؛ ۱۳۷۹؛ تهران: انتشارات نیلوفر

زندان، گود است. سنگی است. شکل آن، شکل نیم‌کره‌ای تقریباً کامل است؛ کف زندان که آن هم از سنگ است، نیم‌کره را کمی پیش از رسیدن به بزرگترین دایره متوقّف میکند، چیزی که بنوعی احساس فشار و مکان را تشدید میکند. دیواری آنرا از وسط نصف میکند. دیوار بسیار بلند است؛ ولی به قسمت فوقانی گنبد آن نمیرسد. یک طرف من هستم؛ تسیناکان، جادوگر هرم کائولوم که پدرو د آلوارادو آنرا آتش زد. در طرف دیگر جگوآری [پلنگ خال‌خال آمریکای جنوبی] هست که با گامهای منظم نامرئی، زمان و مکان زندانش را اندازه میگیرد. هم‌سطح ِ زمین، در دیوار مرکزی پنجره‌ی عریض نرده‌داری تعبیه شده است. در ساعت بی‌سایه [ظهر] دریچه‌ای در بالا باز میشود و زندانبانی – که با گذشت سالها بتدریج تکیده شده – قره‌قره‌ای آهنی را راه میندازد و در انتهای یک سیم آهنی، کوزه‌های آب و تکّه‌های گوشت را برای ما پائین میفرستد. آنگاه نور به دخمه رخنه میکند؛ این لحظه‌ایست که من میتوانم جگوآر را ببینم.
دیگر شمار سالهایی را که در ظلمت گذرانده‌ام، نمیدانم. من پیش از این جوان بودم و میتوانستم در این زندان راه بروم، دیگر کاری ازم ساخته نیست جز اینکه در حالت مرگ، انتظار پایانی را بکشم که خدایان برایم مقدّر کرده‌اند. با چاقویی از سنگ چخماق که تا دسته فرومیرفت، سینه‌ی قربانیان را شکافته‌ام. اکنون، بدون کمک سِحر و جادو نمیتوانم از میان گرد و خاک بلند شوم.
شبِ آتش‌سوزی هرم، مردانی که از اسبهای بلند پیاده شدند، مرا با آهنهای گداخته شکنجه کردند تا مخفیگاه گنجی را برای آنان فاش کنم. در مقابل چشمانم تندیس خدا را سرنگون کردند، ولی او هرگز مرا رها نخواهد کرد و من در زیر شکنجه‌ها لب از لب نگشودم. بند از بندم جدا کردند، استخوانهایم را شکستند و مرا از ریخت انداختند. بعد در این زندان بیدار شدم که دیگر تا پایان زندگی فانی‌ام آنرا ترک نخواهم کرد.
تحت اجبار این ضرورت که کاری انجام دهم و وقتم را پر کنم، خواستم در این تاریکی، هر چه را که میدانستم بیاد بیاورم. شبهای بی‌شماری را صرف بیاد آوردن نظم و تعداد برخی مارهای سنگی و شکل دقیق یک درخت دارویی کردم. باین صورت سالها را گذراندم و به هرآنچه متعلّق بمن بود دست یافتم. شبی حس کردم که به خاطره‌ی گرانبهایی نزدیک میشوم: مسافر، قبل از دیدن دریا، جوششی در خونش احساس میکند. چند ساعت بعد شروع کردم به تجسّم این خاطره. یکی از سنّتهایی بود که مربوط به خداست. او که از پیش میدانست که در آخر زمان بدبختیها و ویرانه‌های زیاد به وجود خواهد آند، در اوّلین روز خلقت، جمله‌ی سِحرآمیزی نوشت که میتواند تمام این بدیها را دفع کند. آنرا به صورتی نوشت که به دورترین نسلها برسد و تصادف نتواند تحریفش کند. هیچکس نمیداند که آنرا در کجا و با چه حروفی نوشته است؛ ولی شک نداریم که در نقطه‌ای مخفی، باقی است و روزی باید برگزیده‌ای آنرا بخواند. پس فکر کردم که ما، مثل همیشه، در آخر زمان هستیم و این شرط که من آخرین راهب خدا بوده‌ام، شاید این امتیاز را بمن بدهد که رمز آن نوشته را کشف کنم. این امر که دیوارهای زندان احاطه‌ام کرده‌اند، این امید را بر من منع نمیکرد. شاید هزار بار نوشته را در کائولوم دیده بودم و فقط همین مانده بود که آنرا بفهمم.
تمام این فکر بمن قوّت قلب داد؛ بعد مرا در نوعی سرگیجه فرو برد. در تمام گستره‌ی زمین، اشکالی قدیمی وجود دارد، اشکالی فسادناپذیر و جاودان. هرکدام از آنها میتوانست نمادی باشد که در جستجویش بودم. یک کوه میتوانست کلام خدا باشد، یا یک رود، یا امپراتوری یا هیئت ستارگان. امّا در طول قرون، کوهها فرسوده میشوند و چهره‌ی ستارگان تغییر میکند. حتّی در فلک نیز، تغییر هست. کوهها و ستارگان منفردند و منفردان گذرا هستند. بدنبال چیزی ماندگارتر و آسیب‌ناپذیرتر گشتم. به تبار غلاّت، علفها، پرندگان و انسانها فکر کردم. شاید دستورالعمل بر صورت من نوشته شده بود و خود من هدف جستجویم بودم. در این لحظه بیاد آوردم که جگوآر یکی از نشانه‌های خداست. پس تقوا قلبم را آکند. اوّلین صبح جهان را مجسّم کردم. خدایم را مجسّم کردم که پیامش را به پوست زنده‌ی جگوآرها میسپرد که در غارها، در کشتزارها، و در جزایر تا ابد جفتگیری خواهند کرد و تولید مثل خواهند کرد تا اینکه آخرین انسان‌ها آن پیام را بگیرند. این شبکه‌ی ببرها، این هزارتوی بارور ببرها را تصوّر میکردم که در چراگاهها و گلّه‌ها وحشت میپراکنند، تا یک نقّاشی را حفظ کنند. در همسایگیم تأید فرضیه‌ام و موهبتی پنهان را دیدم.
سالهای طولانی را برای آموختن نظم و ترتیب لکّه‌ها گذراندم. هر روز نابینایی امکان یک لحظه نور را بمن میداد و من میتوانستم در حافظه‌ام شکلهای سیاهی را ثبت کنم که بر پشمهای زرد نقش بسته بودند و برخی از آنها شکل نقطه‌هایی بودند، برخی دیگر خطوط عرضی را در طرف درونی پاها شکل میدادند، برخی دیگر بطور حلقوی تکرار میشدند. شاید یک صدای واحد یا یک کلمه‌ی واحد بودند. خیلی از آنها لبه‌های قرمز داشتند.
چیزی از خستگیها و رنجم نمیگویم. چند بار رو به دیوارها فریاد زدم که کشف رمز چنین متنی غیرممکن است. بتدریج معمّای ملموسی که ذهنم را اشغال میکرد، کمتر از اصل معمّا که یک جمله‌ی دستخط خدائی بود، عذابم میداد. از خودم میپرسیدم چگونه جمله‌ای را باید عقل مطلق بیان کند. فکر کردم که حتی در زبانهای بشری جمله‌ای نیست که مستلزم تمام جهان نباشد. گفتن «ببر» یعنی گفتن ببرهایی است که آنرا بوجود آورده‌اند؛ گوزنها و لاک‌پتشهایی که دریده و خورده‌ شده‌اند؛ علفهایی که گوزنها از آن تغذیه میکنند؛ زمین که مادر علف بوده است و آسمان که به زمین زندگی داده است. باز هم فکر کردم که در زبان خدا، هر کلامی این توالی بی‌پایان اعمال را بیان خواهد کرد؛ و نه بطور ضمنی بلکه آشکار و نه به روشی تدریجی، بلکه فوری. با گذشت زمان، حتی مفهوم یک جمله‌ی الهی هم به نظرم بچّگانه و کفرآمیز آمد. فکر کردم خدا فقط باید یک کلمه بگوید و این کلمه شامل تمامیّت باشد. هیچ کلامی که او ادا کند نمیتواند پائینتر از جهان یا ناکاملتر از محموع زمان باشد. کلمات حقیر جاه‌طلبانه‌ی انسانها، مثل، همه، دنیا و جهان، سایه و اشباح این کلمه هستند که با یک زبان و تمام جیزهایی که یک زبان میتواند در برگیرد برابر است.
یک روز، یا یک شب – بین روزها و شبهایم چه تفاوتی وجود دارد؟ – خواب دیدم که روی کف زمین زندانم یک دانه شن است. بی‌تفاوت، دوباره خوابیدم و خواب دیدم که بیدار شده‌ام و دو دانه شن هست. دوباره خوابیدم و خواب دیدم که دانه‌های شن سه تا هستند. زیاد شدند تا اینکه زندان را پر کردند و من زیر این نیم‌کره‌ی شنی میمردم. فهمیدم که دارم خواب میبینم و با کوشش فراوان بیدار شدم. بیدار شدنم بیهوده بود: شن خفه‌ام میکرد. کسی بمن گفت: «تو در هوشیاری بیدار نشدی؛ بلکه در خوابِ قبلی بیدار شدی. این خواب در درون یک خواب دیگر است و همینطور تا بینهایت؛ که تعداد دانه‌های شن است. راهی که تو باید بازگردی بی‌پایان است. پیش از آنکه واقعاً بیدار شوی، خواهی مرد.»
حس کردم که از دست رفته‌ام. شن دهانم را خرد میکرد، ولی فریاد زدم: «شنی که در خواب دیده شده است، نمیتواند مرا بکشد و خوابی نیست که در خواب دیگر باشد.» یک پرتو نور بیدارم کرد. در ظلمت بالایی یک دایره‌ی نور شکل گرفته بود. دستها و چهره‌ی زندانبان، قرقره، سیم، گوشت و کوزه‌ها را دیدم.
انسان، کم‌کم با شکل سرنوشتش همانند میشود؛ انسان بمرور زمان شرایط خودش میوشد. من بیش از اینکه کاشف رمز یا انتقامجو باشم، بیش از اینکه کاهن خدا باشم، خودم زندانی بودم. از هزارتوی خستگی‌ناپذیر رؤیاها، به زندان سخت همچون خانه‌ی خودم بازگشتم. رطوبتش را دعا کردم؛ ببرش را دعا کردم؛ پنجره‌ی زیرزمینی‌اش را دعا کردم؛ بدن پیر دردآلودم را دعا کردم؛ تاریکی سنگ را دعا کردم.
پس، چیزی پیش آمد که نه میتوانم فراموش کنم نه بیان کنم. یگانگی‌ام با الوهیّت و با جهان پیش آمد (نمیدانم آیا این دو کلمه با هم متفاوتند: خلسه، نمادهایش را تکرار نمیکند.) کسی خدا را در انعکاسی دیده است؛ دیگری او را در شمشیری یا در دوایر گل سرخ مشاهده کرده است. من چرخ بسیار بلندی دیدیم که نه پیش چشمانم بود، نه در پشتم، نه در دو طرفم؛ بلکه در عین حال همه جا با هم. این چرخ از آب ساخته شده بود و همچنین از آتش و با اینکه لبه‌اش را تشخیص میدادم، بینهایت بود. تمام چیزهایی که خواهند بود، هستند و بوده‌اند، در هم پیوسته و آنرا ساخته‌ بودند. من، رشته‌ای بودم از این تار و پود کلّی و پدرو د آلوارادو – که شکنجه‌ام کرد – رشته‌ای دیگر. علّتها و معلولها در اینجا بودند و کافی بود چرخ را نگاه کنم تا همه چیز را، بصورتی بی‌پایان بفهمم ای شادی فهمیدن، برتر از شادی تصوّر یا احساس! من جه‍ان را دیدم و طرحهای محرمانه‌ی جهان را. مبدأهایی را دیدم که «کتاب اندرز» [بگفته روژه کالیوا مترجم فرانسوی آثار بورخس، منظور نویسنده از «کتاب اندرز»، Popal-vuh کتابِ مقدّس قوم مایا بوده است.] تعریف میکند. کوههایی را دیدم که از آبها پدیدار میشوند. اوّلین انسانها را دیدم که از جوهر درختها بودند. کوزه‌های آب را دیدم که انسانها به آنها هجوم میبردند. سگها را دیدم که چهره‌ی آنان را میدرند. خدای بی‌چهره را دیدم که پشت خدایان است. راه‌پیمایی‌های بی‌پایان را دیدم که فقط سعادت ازلی را شکل میدادند و همه چیز را فهمیدم، توانستم نوشته‌ی ببر را هم بفهمم.
فرمولی بود از چهارده کلمه‌ی اتّفاقی (که بنظر اتّفاقی میرسیدند) کافی بود که با صدای بلند آنرا تلفّظ کنم تا قادر مطلق شوم. کافی بود به زبان بیاورم تا این زندان سنگی را نابود کنم؛ تا روز در شبم نفوذ کند؛ تا حوان شوم؛ تا جاودان باشم؛ تا ببر، آلوارادو را بدرد؛ تا چاقوی مقدّس در سینه‌ی اسپانیایی‌ها فرو رود؛ برای ساختن معبد، برای ساختن امپراتوری، چهل هجا، چهارده کلمه و من، تسیناکان، بر زمینهایی حکمرانی میکنم که ماکتزوما فرمان رانده بود. امّا میدانم که هرگز این کلمات را بر زبان نخواهم آورد زیرا دیگر تسیناکان را بخاطر نمیآورم.
باشد که رازی که بر روی پوست ببرها نوشه شده است، با من بمیرد. آنکه جهان را در یک نظر دیده است، آنکه طرحهای پرشور جهان را در یک نظر دیده است، دیگر نمیتواند به یک انسان، به سعادتهای مبتذلش و به خوشبختیهای کم‌مایه‌اش فکر کند، حتی اگر این انسان خود او باشد. این انسان، خودش بوده است؛ امّا اکنون چه اهمیّتی برایش دارد؟ تقدیر آن دیگری چه اهمیّتی برایش دارد؟ زادبوم آن دیگری چه اهمیّتی برایش دارد، اگر او اکنون، هیچکس نباشد؟ بهمین دلیل، فرمول را به زبان نخواهم آورد؛ بهمین دلیل میگذارم روزها مرا، که در تاریکی دراز کشیده‌ام، فراموش کنند.

 

 

 

ببینید:

Profile of a Writer: Jorge Luis Borges

teleg
  nl


 

پاسخ


× نُه = 36