داستان جمعه: خداحافظ، سرزمین مادری,آنا منندز

Ana Menéndez نویسنده این داستان در سال ۱۹۷۰ در لس آنجلس متولد شد. خانواده او از کوبایی تبارهایی هستند که به امریکا مهاجرت کردند. و همین مسئله برروی آثار این نویسنده تاثیر بسزایی گذاشته است. این نویسنده علاوه بر نگارش داستان بطور جدی به کار روزنامه نگاری هم میپردازد و سابقه همکاری با نشریاتی نظیر میامی هرالد و نیویورک تایمز را در کارنامه خود به ثبت رسانده است. وی علاوه بر تحصیل در رشته نویسندگی خلاق و برگزاری کارگاههای ادبی در دانشگاههای فلوریدا و نیویورک به تدرس میپردازد. خام ….. در حال حاضر در ماستریخت ِ ایالت میامی زندگی میکند.

[Text-Advertisements] [Text-Advertisements]

آنچه میخوانید یکی از داستانهای کتاب Adios, Happy Homeland است که علاوه بر فروش بالا مورد تحسین منتقدان ِ نشریات معتبر ادبی امریکا قرار گرفته است. زحمت ترجمه این داستان را دوست عزیزمان منصور پیروتی کشیده است. این داستان بطور اختصاصی و برای نخستین بار جهت انتشار در اختیار مجله آوانگارد قرار گرفته است

 Adios, Happy Homeland by Ana Menéndez

داستانی از مجموعه‌ی: خداحافظ، سرزمین مادری

 

عنوان: سودای پرواز، سرداب دریا[۱]

نویسنده: آنا مانیندز

برگردان: منصور پیروتی

 

جدا از چشمش که‌ ابهتِ دریایی داشت، بهره‌ی چندانی از زیبایی نبرده‌ بود. ماهیگیری حرفەی اصلی او قلمداد می­شد ولی پارسال برای همیشە تور و قلابش را انبارنشین کردە بود. با این حال هر روز بە ساحل می­آمد. او تاریخ شفاهی ساحل را در ذهن داشت و تغییرات آن از نظرش پنهان نبود. بیشترین تغییر مربوط بە زمانی می­شد کە شمار قایق­های تک­نفره‌ در پهنه‌ی سنگی ساحل بە طور غیرمنتظرەای افزایش پیدا کردە بودند. قایق­هایی کە برای فرار پناهجوها در این فصل کە شکار مجاز نبود، تدارک دیده شده بودند.

او بر روی عرشه­ی‌ لا تراز، کنار تمثال برنزی پاپا ایستاد و نگاهی بە اطرافش کرد. هنوز ساعت هفت صبح نشده‌ بود ولی انبوهی از مردم را می­شد در ساحل دید.

زودتر از این صبح، در شهر دیگری، مادری پسر خردسالش را از خواب بیدار کرد. بچەها بارها چنین موقعیتی را تجربه‌ کرده‌ اند: آنها همیشه‌ تحت تاثیر تصمیم دیگران قرار می­گیرند. از خواب بیدارشان می­کنند، غذا دادە می­شوند و راهی مدرسه‌شان – جایی که‌ آنها اغلب هستند- می­کنند، و برای دوره‌های متناوب هشت ساعتی، آموزش داده‌ می­شوند که‌ چطور رفتار کنند و از دانستنی­های علمی­شان بهرە ببرند. بچەها بردگان صدا و نظرات دیگران­اند. آنها هنوز به‌ عنوان شخصیتهایی مستقل منفرد فهمیده‌ نشده‌اند و همیشه‌ در پایان­بندی رویاهای شخص دیگری برایشان نقش قائل شدەاند.

این پسربچە حجم وسیعی از زیبایی را یکجا تصاحب کرده‌ بود و ذاتا، خیلی دوست داشتنی و تحسین برانگیز بود. مادرش همە کس و همە چیزش بود. آن دوشنبه‌ صبح ماه‌ نوامبر وقتی که‌ او از خواب بیدار شد، صورت مادرش اولین چیزی بود که‌ جلوی چشمانش ظاهر شد، که‌ در تاریک روشن سحر، زیبایی خیرەکنندەای داشت. شب قبل گفته‌‌ بود: تاریکی شب در مصاف صورت زیبا و لطیف­­ات شکست سنگینی خورده است‌ مادر. بی­راهە نگفتە بود. وقتی مادرش او را بوسید، بازوهای قلمی­اش را دور گردن او حلقە کرد و بلند شد.

بقیە، بیرون انتظار آنها را می­کشیدند. باید عجلە می­کردند . پس مدرسه‌ چی؟ مدرسه‌ نه‌. بعدا، در میامی. میامی. “میامی” درونمایه‌ی بیشتر گفتگوهای مردم در آن برهه‌ی زمانی بود. راجب آن از پدرش سوال کرده‌ بود. ‌‌آنها همگی بیرون زیر یک درخت انبه‌ که آن سال میوه‌ نداده‌ بود، ایستاده‌ بودند. پدرش در جواب، اقیانوس را نشان دادە بود و از لابه‌لای برگ­ها به‌ دوردست­ها اشاره‌ کرده‌ بود. “میامی از آن طرف است.”

پس میامی جایی در آسمان­ها بود، پشت ابرها. چه‌ جالب. چه‌ بسا اگر او چیزی در مورد اعتقادات مذهبی می­دانست، ممکن بود این فکر به‌ ذهنش خطور کند که‌ میامی جایی در بهشت است، همان سرزمین موعود پاپا دیوس. مادرش هم چنین فکر می­کرد، مثل خیلی­های دیگر. اما او اطلاعاتی در مورد مقولەهایی چون خدا و بهشت نداشت. میامی به‌ یک شهر رویایی می­مانست که‌ از نظرها دور بود. مکانی که‌ بر روی آبها در فضا معلق بود و جایی که‌ اینک مقصد آنها محسوب می­شد. با کشتی به‌ آنجا می­رفتند. مادرش همه‌ چیز را به‌ او گفته‌ بود و آمادگی ذهنی داشت. آماده‌‌ی آمده‌ بود. ولی وقتی که‌ از مادرش پرسید که‌ آنها چطور به‌ ابرها می­رسند، او لبخند زدە بود.

مادر و پسر در ماتانزاس زندگی می­کردند، استانی در کشور کوبا که‌ تلمیحا به‌ معنای  نسل­کشی است و از آن جهت که‌  دکوراتیو این سرزمین ، خون و کشتار بوده‌ ، مورد توجه‌ نویسندگان بسیاری قرار گرفته‌ است. بله‌، چنین چیزی حقیقت دارد. واقعیت این است که‌ اگر بیوگرافی این شهر مکتوب شده‌ بود، هرگز نمی­توانستید بگویید که‌ پسربچەای در آنجا، فرصتی برای زندگی داشته‌ است؛ چرا که‌ در هیچ منطقی نمی­گنجد. اما او آنجا بود. حقیقت، غیرمنتظره‌ترین چیزی است که‌ شما خواهید فهمید.

آن صبح، همان صبحی که‌ پسرک قبل از طلوع خورشید بیدار شده‌ بود، ماتانزاس در آرامش کامل بود. پنجره‌های باز، نسیم خنک و مطبوعی را پذیرا بودند و شکستِ سکوتِ مرتعشِ شهر، تنها ناشی از خروس­خوانی صبحگاهی بود. او خوشحال بود و در آغوش مادرش، بر زمین و زمان عشوه‌ می­فروخت. دوباره نخواب، پسرم. باید لباس بپوشی. گرم بود، خیلی گرم. عجله‌ کن پسرم، زود باش.

مردی که‌ از جریان جاری اطلاع چندانی نداشت، آنها را از کنار بنای یادبود به‌ میدان دوچرخه‌ها در کاردناس رساند. از نظر مادرش این فکر مضحک و خنده‌دار بود.‌ گویا با خودش فکر کرده‌ بود که‌ قصد دارند تمام راه‌ را تا میامی پدال بزنند. افراد دیگری هم در کامیون بودند، و هرکدامشان خورجین کوچکی با خود داشتند. این صحنه‌ نیز برایش خنده‌ دار بود. پسرک، بعضی از آنها را می­شناخت. در تمام این مدت این مساله‌ پسربچه‌ را نگران کرده‌ بود که‌ کشتی با این همه‌ نفرات خیلی سنگین خواهد بود، و آنها قادر نخواهند بود به‌ ابرها برسند. خواست تا خودش را به‌ کنار مادرش بکشد و این مساله‌ را با او مطرح کند، اما راستش چندان تمایل نداشت که‌ مادرش در جلوی دیگران بە تصورات او با لبخند پاسخ دهد. پس سرش را روی ران مادرش گذاشت و همانطور که‌ کامیون در امتداد جاده‌ی خالی، در تاریکی به‌ پیش می­رفت، چشمهایش را بست.

وقتی که‌ آنها به‌ کوجیمار رسیدند، هوا هنوز تاریک بود. بقیە قبل از آنها رسیده‌ بودند. بعضی­ها قهوه‌یشان را در لا ترازا می­نوشیدند، که‌ صبح به‌ صبح زودتر باز می­شد. لاترازا زمانی یک بارِ معروف برای گردشگران محسوب می­شد: سوپ لوبیای سیاه‌­اش در منوی غذایی سفرهای اروپایی گنجانده‌ و برجسته‌ شده‌ بود و برای شش ماه‌، بیش از توان سرویس­دهی­اش، توریست­هایی را از اسپانیا و هلند پذیرا بود. هرچند که‌ این روزها، بیشتر شلوغی­اش ناشی از امری غیرمعمول بود.

پیرمرد ایستاده‌ای، در ادامه‌ ارزیابی اطرافیانش، این­بار پسرک و مادرش را از نظر گذرانید و با تکان دادن سر، ورودشان را خوشامد گفت. مادرش آب سفارش داد، گفت که‌ برای پسرش است، اما پیرمرد به‌ فراست نگاه‌ او را فهمید و یک فنجان قهوه‌ برای او و یک شیرینی گواوا هم برای پسر بچه‌ آورد. وقتی که‌ آن زن گفت که‌ او پولی ندارد، آن مرد حرف­اش را چندان جدی نگرفت.

-” من دارم”. “می­دانم.”

پسرک از او تشکر کرد، اما شیرینی را نخورد. پیرمرد به‌ او و مادرش نگاه‌ دوخت.

پیرمرد: ” خیلی کوچیکە.”

-“شش، تقریبا هفت”. ” سنش بر رشدش پیشی گرفته‌ است.”

پیرمرد: ” برای این سفر طولانی خیلی کوچیکه”.

در چشمهای پسرک چیزی خاصی توجه‌­اش را جلب کرد.

-” ما فقط به‌ ماهیگیری می­رویم،”

پیرمرد: ” دریا بی­رحم و خشنە”

-” فقط یک سفر ماهیگیری کوتاه ‌است”

بچه‌ را به‌ کنار خود کشید. ” نفوس بد نزنید.”

پیرمرد: ” از من گفتن بود. برو در امان خدا” .

لب ساحل، پسرک مردد مانده‌ بود. فرضیاتش در منطو بچەگانەاش جا نمی­شدند. نه‌، نه‌، نه‌، آن کشتی نمی­تواند پرواز کند! این ادعا همه‌ را به‌ خنده‌ انداخت. از اینگونه‌ خندەها بیزار بود و دلیلش را درک نمی­کرد. در تمام وجودش احساس شورش و طغیان ­کرد و مسافتی به‌ اندازه‌ی لاترازا فرار کرد. پیرمرد، که‌ تماشاگر این رویداد بود،  یک گام به‌ طرف ساحل سنگی برداشت. اما یکی از مردهای حاضر، او را گرفت و برگرداند. پسرک تقلا می­کرد و پیرمرد در خاطرش او را به‌ خرچنگ کوچک غمگینی تشبیه‌ کرد.

” آن کشتی نمی­تواند پرواز بکند!” پسرک در عمق آسمان فریاد کشید.

پیرمرد می­دانست که‌ آن پسر نمی­تواند شنا بکند. او گام دیگری به‌ طرف ساحل برداشت، اما آن مرد هنوز بچه‌ را روی قایق، نگه‌ داشته‌ بود. در زیر نگاه­های سنگین جمعیتی از مردم حاضر در لاترازا، که‌ برای دیدن این صحنه‌ جمع شده‌ بودند؛ تلاش­های بی­وقفەی پسرک برای خلاصی با شکست مواجه‌ می­شدند .

” شرم ­آور است.”

” مردم برای پول چه‌ کارها که‌ نمی­کنند.”

” اگر می­خواهید، خودتان را به‌ خطر بیاندازید، ولی حق ندارید در مورد بچه‌هایتان با خودخواهی رفتار کنید.”

” آنجا را نگاه‌ کنید! او از آنجا بیرون پرید.”

“پسرک بیچاره‌.”

” پریده‌ است بیرون.”

این صحنه‌ از چشمان پیرمرد پنهان ماند. قایق هم به‌ اندازه‌ای فاصله‌ گرفته‌ بود کە شمارش مسافران را برای او غیرممکن می­کرد. جدا از این، نمی­توانست به‌ یاد بیاورد که‌ چند مسافر در ساحل سوار قایق شده‌ بودند.

خورشید طلوع کرده‌ بود. آسمان خاکستری، و روشنایی­ کمرنگ بود. دریا تاریک بود. چند مرد جوان هم به‌ راه‌ افتادند، اما توسط موج­ها به‌ عقب برگردانده‌ شدند. برای مدتی به‌ نظر می­رسید که‌ دریا دست­نیافتنی است، اما بعد از یک ساعت، اولین قایق به‌ طرف دریای طوفانی رفت. و پس از آن دیگری و دیگری. راه‌ درازی را پشت سر گذاشته‌ بودند. و اگر دیگران آن را امن قضاوت می­کردند … .

پیرمرد بقیه‌ صبح را صرف نوشتن سفارشات در دفترش و تماشای دریا کرد. بعدازظهر، ابرها از ساحل دور شدند. دریا آرام شد. پیرمرد داشت مقدار لوبیای سفارشی را تخمین می­زد، وقتی که‌ دومین فریاد در فضا پیچید.

یک نفر در آب دارد می­سپارد، جان.[۲]

پیرمرد دفتر و قلم خود را در جیب گذاشت و سراسیمه‌ به‌ طرف ساحل شتافت. سن و سالی از او گذشته‌ بود و شتابی سریع­تر از این برای او دست نمی­داد. دیری نپایید، که‌ به‌ مرز دریا رسید، و با گروهی از مردم که‌ آنجا جمع شده‌ بودند، روبرو شد. با نگرانی درصدد بود تا ماجرا را دریابد. درون آب، حدود بیست متر آنطرف­تر، چیز تاریکی حرکت می­کرد و تکان می­خورد.

آن پسر، پیرمرد به‌ آرامی گفت. از قایق بیرون پریدە!

چند مرد الان داخل آب بودند. یکی از آنها که‌ استخوان­بندی درشتی داشت، قصد کرد که‌ به‌ آن “چیز تاریک” نزدیک شود، اما در برابر فشار آب دوام نیاورد و زود به‌ عقب رانده‌ شد. نفس نفس­زنان، به‌ ساحل بازگشت. من او را دیدم، همان پسر بچه‌ بود. فریادی صفیرکشان سکوت ِ ساحل را درهم شکست. یک قایق، یک قایق! مردِ جوان در پی نجات غریق، به‌ طرف بندر شتافت. فقط پیرمرد، آنجا به‌ انتظار ایستاد. او منتظر ماند، و همانطور که‌ احتمالات مختلفی را مرور می­کرد، موج سیاه را تعقیب کرد‌. دریا نشانه‌های خودش را داده‌ بود و فهمیدن اینکه‌ آنها جسورانه‌ زندگی­ را با مرگ تاخت زده‌ بودند، چندان سخت نبود.

گروهی از مردم که‌ برای درخواست کمک رفته‌ بودند، بعد از ساعت­های طولانی داشتند برمی­گشتند. بعدها، مشخص شد که‌ پلیس، قایق نجات برای کمک­رسانی به‌ آنجا نمی­فرستد – فعالیت­های غیرقانونی کوجیمار بخوبی توسط مقامات بی­تفاوت و بی­رحم حکومتی، مستند شده‌ بود و خود را موظف به‌ کمک­رسانی نمی­دیدند. شاید اینطوری بهتر هم بود. همانطور که‌ پیرمرد در ساحل به‌ انتظار نشسته‌ بود، جریان آب فرد را به‌ ساحل نزدیک و نزدیکتر کرد. پیرمرد بر روی زانوهایش حرکت کرد تا او را بگیرد. سالها قبل او از آب دریا زخم خورده‌ بود و این حس نوستالژیک او را به‌ دوران جوانی­اش برمی­گرداند. برای تجربه‌، زندگی داده‌ بود. با چه‌ شور و نشاطی با زندگی روبرو شده‌ بود، با چه‌ امیدی هر روز صبح ساحل را ترک کرده‌ بود، ناامید نشده‌ بود و هنوز هم امیدوار بود.

یکی از آخرین موج­ها پسرک را بالا آورد، و در بازگشت، آن را بروی ساحل جا گذاشت. پیرمرد با سرعت هرچه‌ تمامتر رفت و خودش را به‌ او رساند. آن فرد بر گوشه‌ای از ساحل جا ماند، سینه‌اش بالا و پایین می­رفت ، انگار که‌ داشت نفس می­کشید. مرد در گلویش دمید.

لیکن او کالبدی را در آغوش گرفته‌ بود که‌ جانی نداشت، شبیه‌ یک جسد بود. پروردگارا ! بر روی پاهایش که‌، با خزه‌ و جلبک دریایی استتار شده‌ بود، هشتپای بزرگی نیز بود کە شبیەاش را قبلا هرگز در کوجیمار ندیده‌ بود. تقریبا به‌ اندازه‌ی یک بچه‌ی کوچک بود که‌ درون بادکنکی محبوس بود. زردی تن­اش تشعشع می­یافت و در نسیم می­پیچید. پیرمرد لحظه‌ای به‌ او نگریست. دیگران هم به‌ سرعت نزدیک می­شدند. فقط یک لحظه‌ مهلت داشت. جیبهایش را برای یافتن نوشته‌ای وارسی کرد. زیر لب دعای مقدسی خواند. و در یک چشم به‌ هم زدن همه‌ی آن چیزهایی که‌ در چنگال هشت پای اسیر بود و به‌ نوار زرد رنگ پژمرده‌ای می­مانست رها کرد، و موج بعدی آن را به‌ دریا بازگرداند.

 

 

چـو امـید داری به والاترین اوج

بپرهیز از این داستان کف و موج   (صمد بهرنگی)

 

[۱] این داستان در زبان اول به‌ نام “کوجیمار” نامگذاری شده‌ است

[۲] سهراب سپهری

 

 

teleg
  nl


 
اشتراک
مقاله بعدیارمغان رشد