نویسنده: ریچارد فورد

برگردان: محمد تاج احمدی

 

پول‌ سوژه عجیب و غریبی برای نوشتن است.

حداقل در کشور امریکا شاید کمتر کسی پیدا شود که حاضر باشد دردسر نوشتن برای پول را بپذیرد.من مطمئنم حتی آدم چالش‌پذیری مانند جان گریشام هم حاضرنیست که چنین چالشی را بپذیرد.

انگیزه من و دوستانم [برای نویسنده شدن] هم هرگز پول نبوده. ما درپی این بودیم که یک کارر خوب بنویسیم که مردم بخوانند و تغییر کنند؛ بهتر شوند.

اگر این اتفاق رخ می‌داد شاید پول هم باخودش می‌آورد.هرچند مشخص نبود که این اتفاق چگونه می‌خواست بییفتد. ممکن هم بود هرکاری می‌کردیم جور درنمی‌آمد.

یک جمله معروف از ساموئل جانسون نقل شده که گفته «هرکس برای چیزی غیر از پول بنویسد دیوانه است»

[خب این وضعی‌ست که ما به آن مبتلاییم. درحالی که قبل از آن سعی می‌کردم که به دیوانه بودن اهمیتی ندهم.

نخستین رمانم را ۳۵۰۰ دلار به ناشر فروختم. حتی در سال ۱۹۷۵ هم پول زیادی بنظر نمی‌رسید. برای من بیشتر این اهمیت داشت که کارم را چاپ کنم.و احتمالا خوانده شود.

من و زنم این پول را یک مال بادآورده می‌دانسستیم نه یک درآمد.اصلا گمان نمی‌کردیم که این پول یک نقطه آغاز است. با این حال می‌دانستیم با آن چکار کنیم.مثل آدمهای بی‌جنبه سوار ماشین شدیم رفتیم مکزیک و تا تهش را خرج کردیم!

هرقدر که می‌شد خودمان را شبیه همینگوی و هادلی دیدیم.در پاملونا سرویس‌های چیپ خوردیم و در امریکن اکسپرس چک‌ها را یکی‌یکی پول کردیم. در آن حال خودم را یک نویسنده موفق می‌دیدم. هرچند دلیلش را خودم هم نمی‌دانستم.

این پول (که ما امریکایی‌ها به آن فانی مانی) می‌گوییم؛ مثل اسکناسی بود که توی رف یک پانسیون اجاره‌ای پیدا می‌کنی و بی‌معطلی آنرا خرج مصرف مواد می‌کنی یا با آن یک پورش قدیمی می‌خری یا یک سیستم صوتی به‌روز!

خیلی هم خوب می‌دانی که دیگر از پول‌ها به پستت نخواهد خورد. پس چرا باید پس‌اندازش کنی؟ این پول پول حقیقی‌ست! بله ولی پول فان است نه «پول جدی».

پول جدی از قبل کارکردن و زحمت کشیدن بدست می‌آید و برای ما نوشتن یک کار (شغل حرفه‌ای) و جدی نبود.

بیشتر یک نوع سبک‌زندگی بود. هنر بخاطر هنر بود نه هنر بخاطر پول.

این قصه کوتاه از دوران جوانی برای من هنوز هم طعم واقعی دارد! و هنوز هم شیرین است! من درطول ۳۵ سال نویسندگی؛ اصل احساس نسبت به پول هیچ عوض نشده! مخصوصا پولی که از نوشتن کتاب بدست می‌آورم. ارزیابی من این است که از نویسندگی ؛ پول بیش از حدی بدست آوردم. (هرچند ممکن است اشتباه کرده‌باشم)

خاصیت شغل نویسندگی اینست که هیچ وقت سریع پیشرفت نمی‌کنی. هرچند من بابت این قضیه ناراحت نیستم. چون معنی آن را فهمیده‌ام. این را می‌دانم که از همه ناشران بیشتر پول درآورده‌ام. آنقدر پول نصیبم شده که مجبور نباشم برای تامین مخارج زندگی کار دیگری بکنم.

یا تبدیل به «استاد دانشگاهی بشوم که داستان هم می‌نویسد». یا میرزا بنویس و نوکر نشریات و مجله‌هایی بشوم که سفارش نوشتن درمورد سوژه‌هایی احمقانه می‌دهند.

ریچارد فورد
از متن: البته باید بگویم که برخلاف من که «شغل واقعی» ندارم همسرم «شغل واقعی» دارد و مرتب پول به‌خانه می‌آورد.

البته باید بگویم که برخلاف من که «شغل واقعی» ندارم همسرم «شغل واقعی» دارد و مرتب پول به‌خانه می‌آورد. هرچند که پول خیلی زیادی نبوده. این را هم باید گوشزد کنم که هیچ‌وقت بچه نداشتیم؛ آن موجودات غیرعادی و بی‌بنیادی که طوری پول را نابود می‌کنند که فقط می‌توان آن را «ویروسی» خواند.

گاهی در مصاحبه با قهرمانان ورزشی می‌خوانیم که گفتند‌«باور نمی‌کنیم که برای کاری که انجام می‌دهیم به ما پول می‌دهند.ما بدون پول هم حاضریم اینکار را انجام دهیم»

من هیچ‌وقت این حرف آنها را باور نکردم.البته جوانتر که بودم همین حس را به شکلی مبهم داشتم ولی حال در ۶۷ سالگی مطمئن نیستم که اگر کسی بمن پولی نمی‌داد بازهم همینکار را می‌کردم یا نه)

ولی اینروزها که زمان کمتری برایم باقی مانده انجام کارهای دیگر برایم جذابیت بیشتری دارد. راستش نمی‌دانم اگر پول خیلی بیشتری می‌داشتم چکاری را جور دیگری انجام می‌دادم. پول خانه و ماشینم داده شده. به کسی بدهکار نیستم. حتا دیگر پورش قدیمی هم نمی‌خواهم. من که پسر پدر و مادری هستم که در عصر رکود اقتصادی دهه ۳۰ امریکا زندگی کرده‌اند برایم اهمیتی ندارد که بگویم این واقعیت های ناامیدکننده زندگی مرا به‌طرز عجیبی سر کیف می‌آورد. به اندازه نوشتن.

همسر زنی بسیار زیباست او قبلا مدل بود بوده و لباسهای لاکچری و ذیقمت را دوست دارد؛ ما برای خرید این‌چیزها به‌اندازه کافی پول داریم. یک موتور سیکلت حسابی دارم. و یک ماشین دست‌دوم خریدم.

راستی وقتی خبرهایی از نویسنده‌ها می‌خوانم که مثلا اوپرا وینفری در کلوب کتابخوانی‌اش آنها را برگزیده یا بعد از طبع‌آزمایی در سینما و فیلمنامه نویسی اسکار برده‌اند و می‌فهمم که کامیونی حاوی میلیونها دلار پول در پارکینگ خانه‌شان بار خالی کرده است) کنجکاو می‌شوم بدانم چه حسی دارند! شاید چیزی شبیه شیرجه رفتن در هوا! آنهم در شرایطی که خدا به تو قول داده وقتی بیفتی زمین زنده می‌مانی. و م امیدوارم که این‌همه پول زندگی‌آنها را به‌گند نکشد و باعث نشود طلاق بگیرند.

البته که ویژگی نویسندگی اینست که تو نمی‌توانی خودت را بقیه جدا کنی؛ و منهم اینکار نمی‌کنم. آن کامیون بزرگ شاید همین الآن دنبال من بگردد. که اگر اینطور باشد خوشحال خواهم شد‍ من چراغ را روشن می‌گذارم تا اینجا را پیدا کنم و مطمئنم که زندگی خود را به گند نخواهم کشید‍

پس همانطور که گفتم پول در ذات خودش مسئله عجیب و پیچیده‌ایست. هیچ کس درمورد پول همه واقعیت را نمی‌گوید برای همین است که این موجود منبع همه‌ی سرخوشی‌ها و عیاشی‌ها پنهان و آشکار و ریشه همه بدی‌هاست. ما هم عاشقش هستیم و هم از آن متنفر.

teleg
  nl


 

پاسخ


× 2 = شش