نامه‎یی به رضا براهنی
امیرحسین بریمانی
(روزنامه همبستگی)
_
آقای براهنی سلام. من شعر “موسیقی” شما را دوست ندارم و فکر می کنم این شعر، نمونه خوبی از اشعار شما در کتاب “خطاب به پروانه ها” نیست. حال پیش ازینکه وارد ماجرا شوم، لازم به ذکر می دانم که سه شعر “رویای روبرو”، “آسایشگاه جهان” و “وسوسه سوال”ی تان از بهترین اشعار معاصر هستند.
به نظر من شعر “موسیقی” شما، تلقی نادرستی از زبانیت در شعر ارائه می دهد که حتی مد نظر خودتان هم نبوده است. این نوع افراطی یی از شعر زبان است که این نحله را آسیب پذیر ساخته و از طرفی دیگر هم متاسفانه منتقدان (یا بهتر بگویم نفی کنندگان) شعر زبان هم هیچ اهمیت نمی دهند که این شعر، شاید نمونه خوبی از اشعار شما نباشد و مدام به این استناد می کنند که در فلان برنامه، بر این شعر تاکید کرده اید! این تلقی نادرستی ست که بگوییم در شعر زبان، هیچ چیز جز زبان اهمیت ندارد و من فکر می کنم در این قالب (یا نحله یا هرنام دیگری که می توان بر آن نهاد)، بنا نیست زبان مندی شعر را به رخ بکشیم بلکه زبان باید چنان در بافتار متن حل و ناپدید شود که اهمیت خود را جز در شکل دهی به فضای کلی متن (کانتکست)، آشکار نکند؛ درواقع تاثیر زبان نباید در روبنای هسته معناسازی به چشم بیاید بلکه می باید به شکلی غیرانضامی و اصلی در هستندگی متن، سهم داشته باشد.

وقتی ما از زبان آشنایی زدایی می کنیم تا پنداشت های مخاطب را راجع به هویت واژه ها و ترکیبات پس بزنیم، احتمالن دیگر نباید بیاییم منطق بدیع و برساخته ی زبانمان را به راحتی لو بدهیم. ما در همان سطر اول شعر “موسیقی”، منطق زبان شما را می فهمیم و دیگر هیچ علاقه یی برای واکاوی در ما باقی نمی ماند. شعر “دف” شما را هم چیز دیگری ست که نجات می دهد و آن را به عنوان شعری خوب به ما می قبولاند. این “دفددفددف…” شما نیست که کالبد متن را جانی می دمد بلکه این چنین ترکیبات آوایی، صرفن به مثابه یک موتیف صدایی عمل می کنند. این ترکیب آوایی، همراه با تصویرپردازی شماست که به اتفاقی خوب بدل می شود و فی نفسه، کمکی به زیبایی متن نمی کند. اصلن نکته اصلی آنجاست که شما زبان را در ظاهر به عنوان چیزی انضمامی وارد شعر می کنید و در شعرتان به ما می باورانید که این تصویرها و رخدادها و به طور کلی امر فانتزی، دچار یک وضعیت دیگرگون است درحالی که شما با تغییر زبان، موفق به خرق عادت شده اید و ایده کلی فانتزی های شما، آنقدرها هم غیرمعمول نیست. درواقع در شعر شما، زبان باعث غلتاندن امر فانتزی به گمراهه ها می گردد اما تاثیر خود را می پوشاند. البته قطعن تقصیر شما نیست که منتقدانتان یک نمونه نه چندان خوب از شعر شما را پرچم کرده اند تا تمامی شعرهایتان را همچون یک خودنماییِ صرف زبان تصویر کنند و آن را مدام و به هر بهانه یی بکوبند.

“خطاب به پرانه ها”ی شما ایده ای به شعر معاصر اضافه کرد که یداله رویایی، پیشتر قدم در راه آن گذاشته بود اما با مجذوب شدن به سیستم مکتبی و چیزی به نام “شعر حجم” ما را از اصل قضیه دور کرد و نگذاشت ما شعر او را چنان که هست ببینیم. درواقع این هم تقصیر آقای رویایی نیست؛ این مشکل منتقدان است که چیزی نمی نویسند و شاعران را مجبور به مفهوم پردازی شعر خود می کنند و دور از انصاف است اگر بخواهیم شاعران را بهترین قاضی شعرهای خودشان را بدانیم. اینکه ما باید بنا به مقتضیات امر فانتزی، ساختار زبانی مان را تغییر بدهیم، چیزی ست که ما از شما یاد گرفتیم. البته یداله رویایی به شیوه خودش در این امر افراط کرد و در برخی شعرهایش، نتایج حیرت انگیزی به نمایش گذاشت. تفاوت شما و آقای رویایی، در اینجاست که رویای، با افراط کردن در شکستن ساخت های نحوی، به انتزاع رسید اما اما شما انتزاع را در نوع تصویر پردازی تان دخالت دادید و سپس زبان را با آن هماهنگ کردید اما در “موسیقی” از انتزاعی کردن زبانتان بازماندید چون سعی کردید از اسمی خاص (شوپن) آشنایی زدایی کنید و نتیجه بدی حاصل شد. درواقع در این شعر، شما تمام تاکید را بر آشنایی زدایی گذاشتید و برای آن، ما به ازای فانتزی در نظر داشتید و این باعث شد که دست شما در همان سطر اول برایمان رد شود چون خودتان دستتان برای خودتان رو بود. اینکه شما می گویید “خدایش او را از خویش رانده بود”، بهترین توصیف برای اشعار زبانی ست؛ به این دلیل که در این اشعار، زبان به مثابه دیگری عمل می کند و خود محل تردید به شمار می آید

teleg
  nl


 

پاسخ


× 2 = شش