سه سال پیش در چنین روزهایی (ماه مارس) یک فیلم از سخنرانی ِ یک نویسنده ی مشهور ِ امریکایی منتشر شد، که در همان روزهای نخست ۴ میلیون بار دیده شد.

 

اندیشه هایی  بیان شده در رویدادی منحصر به فرد

دیوید فاستر والاس به کالج کنیان دعوت شد، تا درباره ی موضوعی به انتخاب خودش، برای فارغ التحصیلان سال ۲۰۰۵ سخنرانی کند. این تنها گفتار او از این دست محسوب می شود.

 این سخنرانی توسط نیویورک تایمز در همان سال ِ انتشار در فهرست بهترین میراثهای ارزشمند شفاهی سال ۲۰۰۶ قرار گرفت. و بعدها تبدیل به یکی از محبوبترین و پر ارجاع ترین سخنرانیهای نویسندگان در جهان گشت. انتشار فیلم این سخنرانی در سال ۲۰۱۳ در چنین روزهایی (ماه مارس) چهارمیلیون بازدید خورد. این سخنرانی بعدها منبع الهامی برای گرافیستها، پوسترسازان، فیلمسازان و حتی علاقمندان خالکوبی(تتو) قرار گرفته و اقتباسهای زیادی ملهم از آن به زیورطبع آراسته شد!

 اکنون ترجمه فارسی این سخنرانی مشهور (توسط دوست عزیزمان پویا بهاری) برای نخستین بار منتشر و تقدیم شما مخاطبان فرهیخته میشود:

آب؛

این است

اندیشه هایی  بیان شده در رویدادی منحصر به فرد

در باب زیستن به شیوه ای همدلانه

نویسنده: دیوید فاستر والاس

مترجم: پویا بهاری خرّم

دیوید فاستر والاس
Suzy Allman for The New York Times

دو ماهی جوان را تصور کنید که در حال شنا کردن، تصادفا به ماهی مسن تری بر می خورند که به سمت دیگری شنا می کند. برایشان سری تکان می دهد و می گوید: “صبح بخیر پسرها، آب چطوره؟”

دو ماهی جوان کمی شنا می کنند و در نهایت یکی به دیگری نگاه می کند و می گوید: “آب دیگه چه کوفتیه؟”

این، یک ضرورت متعارف برای سخنرانی های فارغ التحصیلی در ایالات متحده است: لشکرکشی با داستان های کوچک تمثیل گونه و پندآموز!

ظاهرا قضیه ی داستان، یکی از بهترین و غیر آزاردهنده ترین رسوم این سبک است… ولی اگر فکر می کنید تصمیم دارم خود را در اینجا به عنوان ماهی پیر خردمندی جلوه دهم که چیستی آب را به شما ماهی های جوان توضیح می دهد، لطفا نگران نباشید.

من ماهی پیر خردمند نیستم.

 

اولین نکته داستان ماهی صرفا این است که واضح ترین، در دسترس ترین و مهم ترین حقایق، معمولا همان هایی هستند که دیدن و صحبت پیرامونشان سخت ترین کار است.

البته این کلام به عنوان یک جمله ی انگلیسی، کلیشه ای پیش پا افتاده بیشتر نیست. اما در پستی و بلندی های روزمره ی زندگی یک فرد بزرگسال، کلیشه های پیش پا افتاده می توانند اهمیت مرگ یا زندگی را پیدا کنند.

یا شاید من در این صبح دلنشین، می خواهم اینطور به شما تلقین کنم.

البته لازمه ی اصلی چنین سخنرانی هایی، این است که از من انتظار می رود درباره ی معنای تحصیلات شما در علوم انسانی صحبت کنم. یا توضیح بدهم چرا مدرکی که قرار است بگیرید، به جای مزد مالی، دارای ارزش های انسانی حقیقی ست.

پس بیایید درباره ی رایج ترین کلیشه ی سخنرانی های فارغ التحصیلی صحبت کنیم که بیان می کند; تحصیلات در علوم انسانی، نه درباره پر کردن ذهن شما با اطلاعات، که بیشتر درباره ی – نقل قول می کنم- “آموختن راه تفکر” به شماست.

به عنوان یک دانشجوی کالج اگر شما هم مثل من بوده باشید، هرگز از شنیدن این حرف ها خوشتان نمی آید. و این ادعا را که نیاز به کسی دارید تا راه تفکر را به شما بیاموزد توهین آمیز تلقی می کنید. شاید همین حقیقت که توانسته اید در کالجی به این خوبی پذیرفته شوید، ثابت می کند خودتان چگونه فکرکردن را بلدید.

ولی می خواهم به شما ثابت کنم که کلیشه ی علوم انسانی، اصلا توهین آمیز نیست. زیرا آموزش اصلی که در چنین مکان هایی در حوزه ی تفکر می گیریم، نه درباره ی ظرفیت فکر کردن، بلکه درباره ی انتخاب چیزی ست که به آن فکر می کنیم.

اگر آزادی مطلق در انتخاب چیزی که به آن فکر می کنید برایتان چنان واضح است که حرف زدن درباره اش را اتلاف وقت می دانید، از شما می خواهم به ماهی و آب بیاندیشید. و در بدبینی تان به ارزشمندی واضحات مطلق، پرانتزی کوچک بگشایید.

 

حالا داستان کوچک پندآموزی دیگر.

 

دو مرد در میکده ای در دشت های دور دست آلاسکا کنار هم نشسته اند.

یکی از این مرد ها مذهبی ست و دیگری خداناباور. و با همان شدت خاصی که معمولا پس از چهارمین آبجو بروز می کند، درباره ی وجود خدا بحث می کنند.

خداناباور می گوید: “ببین! اینطور نیست که برای عدم باور به خدا دلایل عینی داشته باشم.

اینطور نیست که تا حالا قضیه ی خدا و دعا را تجربه نکرده ام.

همین ماه قبل، دور از کمپ در بورانی وحشتناک گیرافتادم. چشم چشم را نمی دید. کاملا گم شده بودم و هوا منهای پنجاه بود و امتحانش کردم: در برف زانو زدم و فریاد کشیدم، ‘خدایا! اگر هستی، من در این بوران گم شده ام، و اگر تو کمکم نکنی خواهم مرد!’ “

مرد مذهبی کاملا متعجب به خداناباور نگاه می کند و می گوید: “خوب پس، حالا که سالم و سرحال اینجایی، دیگر باید به خدا باور داشته باشی”

خداناباور جوری گوشه ی چشم تنگ می کند، انگار مرد مذهبی ساده لوحی بیش نیست: “نه رفیق، اتفاقی که افتاد این بود: چند تا اسکیمو آن ورها می گشتند و راه برگشت به کمپ را نشانم دادند”

به سادگی می توان این داستان را از یک تحلیل متعارف علوم انسانی گذراند: با در نظر گرفتن دو الگوی متفاوت باورمندی و دو شیوه ی متفاوت ساخت معانی از تجربه ها در دو فرد متفاوت، تجربه ای کاملا یکسان می تواند برایشان معانی کاملا متفاوتی داشته باشد.

از آنجا که ما گوناگونی باور ها را می ستاییم، در تحلیل های علوم انسانی مان نمی بینید که ادعا کنیم برداشت یکی از طرفین درست و برداشت دیگری اشتباه یا بد است.

البته اشکالی ندارد، جز اینکه هرگز به این گفتگو نمی پردازیم که این قالب های شخصی و باور ها، از کجا آمده اند. به بیان دیگر  از کجا به درون این افراد وارد شده اند.

که آیا شخصی ترین جهت گیری های یک فرد به جهان و مفهوم تجربه هایش، به همان شیوه ی قد و اندازه ی کفشش، خود به خود شکل گرفته اند، یا همچون زبان، زاییده ی فرهنگ اند.

که گویی شیوه ی ما در ساخت معانی، در واقع مساله ی انتخابی عمدی و شخصی، و تصمیم هوشیارانه نبوده. البته مساله ی غرور هم مطرح است.

مرد غیر مذهبی به شکلی زننده، در رد این احتمال که اسکیموها با دعاهایش ارتباط داشته اند، مطمئن است. درست است، انسان های مذهبی بسیاری نیز هستند که به درستی برداشتشان، مغرورانه اطمینان دارند.

حداقل برای اکثر ما در اینجا، آنها احتمالا بیشتر از خداناباوران زننده به نظر می رسند. ولی حقیقت این است که مشکل جزم گرایی مذهبی دقیقا همان مشکل خداناباور داستان نیز است;

غرور، اطمینان کورکورانه، کوته فکری ای که همچون زندانی ست چنان کامل، که زندانی حتی نمی داند در بند است.

نکته این است که فکر می کنم بخشی از شعار علوم انسانی یعنی “آموختن شیوه ی تفکر” در واقع بدنبال چنین مفهومی ست: فقط کمی کمتر مغرور بودن، داشتن کمی “آگاهی نقادانه” پیرامون اعتقاداتم… چرا که درصد بزرگی از آنچه که من خودبه خود به آن اعتقاد دارم، کاملا اشتباه و توام با گمراهی ست.

من این را به قیمتی گزاف آموختم. و برای شما فارغ التحصیلان نیز همین را پیش بینی می کنم.

 

این هم مثالی از اشتباه بودن مطلق چیزی که خود به خود به آن اطمینان داشتم;

 

همه چیز در تجربه ی آنی من، این باور عمیقم را پشتیبانی می کند که من مرکز مطلق جهان هستم. واقعی ترین، واضح ترین و مهم ترین فرد در هستی!

ما به ندرت درباره چنین خود محوری های پایه ای و طبیعی ای فکر می کنیم، زیرا از منظر اجتماعی بسیار زننده هستند. ولی از درون درباره ی همه ی ما کمابیش صدق می کنند.

این حالت پیش فرض ماست، که از لحظه ی تولد بر دیوار وجودمان نقش بسته.

 

فکرش را بکنید! تجربه ای نداشته اید که خودتان، مرکز مطلق آن نبوده باشید.

جهان، آنگونه که تجربه اش می کنید، در برابر شماست. در پشت سرتان، در دوسویتان، در تلوزیون ها و مانیتورهایتان، و هر کجای دیگر که تصورش را بکنید. به هر حال افکار و احساسات دیگران، باید به نحوی با شما مرتبط شود. ولی این، افکار و احساسات خودتان است که بسیار آنی، در دسترس و حقیقی ست.

حتما منظورم را می فهمید.

ولی لطفا نگران این نباشید که بخواهم برای شما درباره ی همدلی یا دیگر درستکاری ها، یا به قول معروف، “فضایل اخلاقی” موعظه کنم!

مساله فضایل اخلاقی نیست. مساله، انتخاب من است که بتوانم به روشی از حالت سفت و سخت پیش فرضم رها شوم. حالتی که حقیقتا و عمیقا خودمحور است و بنای من بر آن گذاشته شده تا همه چیز را از ورای آن، ببینم و تفسیر کنم. انسان هایی که توان سازگار کردن این حالت پیش فرض را یافته اند، معمولا “خود سازگار” خوانده می شوند. نامگذاری ای که به باور من اصلا اتفاقی نیست.

باعلم به فضای دانشگاهی اینجا، پرسش واضح این است که چه میزان از این سازگاری، نیازمند خرد و دانش حقیقی ست. تعجب آور نیست که پاسخ چنین است: بستگی دارد راجع به چه نوع دانشی صحبت کنیم!

شاید خطرناک ترین نتیجه ی تحصیلات دانشگاهی – حداقل در مورد من – بیدار کردن تمایلم به تعقل بیش از حد پیرامون مسائل است. گم شدن در تفکر انتزاعی، به جای آنکه به سادگی به چیزی توجه کنم که در برابر چشمانم در حال رخ دادن است. به جای آنکه به چیزی توجه کنم که درونم در حال رخ دادن است.

مطمئنم تاکنون دانسته اید که بسیار سخت است به جای مسحور شدن با تک گویی مداومی که در سرتان جریان دارد، هوشیاری و دقتتان را پابرجا نگاه دارید. آنچه هنوز نمی دانید، هزینه ی این نبرد است.

در بیست سالی که از فارغ التحصیلیم گذشته، به مرور این هزینه ها را درک کرده ام. و فهمیده ام کلیشه ی “آموزش شیوه ی فکر کردن به شما” در واقع چکیده ای از یک حقیقت مهم و عمیق است. مفهوم واقعی “یادگیری شیوه ی فکر کردن”، یادگیری توانایی کنترل “چگونه و به چه چیزی فکر کردن” است.

این است که به قدری آگاه و هوشیار باشید تا هم موضوع توجهتان را انتخاب کنید و هم شیوه ی ساخت معانی از تجربه ها را. زیرا اگر نتوانید یا نخواهید توانایی چنین انتخابی را در زندگی بزرگسالی تان کسب کنید، کارتان ساخته است.

 

به این کلیشه ی قدیمی بیاندیشید که می گوید: ذهن “خدمتکاری بی نظیر است و اربابی افتضاح” این هم مثل خیلی از کلیشه ها با وجود ظاهر پیش پا افتاده و ساده اش، در واقع بیانگر حقیقتی بزرگ و وحشتناک است.

شاید تصادفی نیست بزرگسالانی که دست به خودکشی می زنند، تقریبا همیشه به سرشان شلیک می کنند.

 

و حقیقت این است که اغلب آنها پیش از کشیدن ماشه، مدت هاست که مرده اند. بگذارید اینگونه عرض کنم که ارزش حقیقی و بی تعارف تحصیلات شما در علوم انسانی این است:

چگونه از زندگی ارزشمند، موفقیت آمیز و پر از آسایش بزرگسالی تان، همچون مرده ای نا آگاه و برده ای در برابر ذهن و طبیعت پیش فرضتان، گذر نکنید. طبیعت پیش فرضی که شبانه روز شما را با کامل ترین و خاص ترین شکل تنهایی، ترسیم می کند. شاید این حرف، بی معنا و اغراق آمیز به نظر برسد

پس بیایید موضوع را بشکافیم

 

حقیقت این است که سال بالاتر های فارغ التحصیلتان هم هنوز به درستی نمی دانند “شبانه روز” یعنی چه. جنبه های مهمی از زندگی یک آمریکایی بزرگسال هستند که کسی در سخنرانی های فارغ التحصیلی، راجع به آن ها صحبت نمی کند.

یکی از این جنبه ها، احساس ناامیدی مداوم، راکد و کسالت بار است. والدین و بزرگتر های این جمع می دانند که منظورم چیست

برای مثال، فرض کنید با زندگی معمولی یک فرد بزرگسال طرفیم. صبح بیدار می شوید و سر شغل پشت میزی و پرزحمتتان می روید و برای نه یا ده ساعت، سخت کوشانه کار می کنید. در آخر روز سرشار از فشار و خستگی، تنها چیزی که می خواهید این است که به خانه بروید، شامی بخورید، چند ساعت لم بدهید و زود به رخت خواب بروید، چون ناچارید صبح زود بیدار شوید و همان کار ها را تکرار کنید. ولی بعد، یادتان می آید که غذایی در خانه ندارید چون به خاطر شغل پر زحمتتان این هفته فرصت خرید پیدا نکردید. پس حالا بعد از کار محبورید سوار ماشینتان بشوید و به فروشگاه بروید.

پایان یک روز کاری ست و ترافیک بسیار سنگین است. رسیدن به فروشگاه طول خواهد کشید و وقتی در نهایت به مقصد می رسید، شلوغی اش انتظار شما را می کشد. طبیعتا زمانی از روز است که دیگر افراد شاغل هم سعی می کنند خوار و بار مورد نیازشان را تهیه کنند.

فروشگاه غرق در نور مهتابی ست و مویسقی عامه پسند فروشگاهی[۱] فضا را پر کرده و خلاصه اینجا آخرین جایی ست که ترجیح می دهید در آن باشید. ولی بعید است به این زودی ها کارتان انجام شود.

ناچارید درون فروشگاه شلوغ و غرق در نور چرخ بزنید تا قفسه های مورد نظرتان را پیدا کنید. مجبورید سبد چرخ دارتان را از میان تمام آدم های خسته و شتابان، تمام سالمندان آهسته، تمام آدمهای گیج و منگ و بچه های بیش فعال که راهتان را بند آورده اند عبور دهید. ناچارید وقتی از آنها می خواهید به شما راه بدهند لبخندی مصنوعی روی لبهایتان باشد.

سرانجام موفق می شوید تمام مایحتاج شامتان را جور کنید. ولی همان وقت است که می بینید با وجود چنین روز شلوغی و صف های طولانی مشتری، خیلی از صندوق های فروشگاه بسته اند. گرچه مسخره و تحریک آمیز است، ولی نمی توانید خشمتان را بر سر خانم صندوقدار سراسیمه خالی کنید. کسی که خستگی و ملالت کارش، از تصور مایی که در این دانشگاه معتبر نشسته ایم خارج است.

به هر حال به جلوی صف می رسید و خریدتان را حساب می کنید و منتظر می مانید دستگاه، کارت اعتباری تان را چک کند. می شنوید که به شما می گویند “روز خوبی داشته باشید” . با صدایی که حقیقتا صدای مرگ است.

بعد مجبورید کیسه های پلاستیکی شل و مزخرف پر از خواربارتان را داخل سبد چرخداری بگذارید که همیشه ی خدا یک چرخش خراب است. از وسط شلوغی پر دست انداز و کثیف پارکینگ به ماشین تان برسید و طوری کیسه ها را در صندوق عقب بچینید که در راه خانه بیرون نریزند و پخش نشوند. و بعد باید در زمان اوج ترافیک سنگین و آهسته، تا منزلتان رانندگی کنید و…

البته هرکسی تجربه ی این کارها را دارد. ولی هنوز به روال عادی زندگی هر روز و هر هفته و هر ماه و سال زندگی پس از فارغ التحصیلی تان تبدیل نشده است. ولی تبدیل خواهد شد. در کنار ده ها روال بی معنی، آزار دهنده و ترسناک دیگر.

فقط نکته چیز دیگری ست.

نکته این است که دردسر های طاقت فرسایی مثل این، همان جایی هستند که مساله ی انتخاب پیش می آید. چون همین ترافیک های سنگین و دالان های شلوغ و صف های طولانی است که به من فرصت فکر کردن می دهد. و اگر درباره ی چگونه فکر کردن و موضوع توجه ام تصمیمی آگاهانه نگیرم، هر بار که برای خرید می روم، باید همینقدر عصبانی و مایوس شوم. زیرا حالت پیش فرض من این است که چنین شرایطی، صرفا درباره ی من اند. درباره ی گرسنگی من، خستگی من و نیاز من به رفتن به خانه. و اینگونه به نظر خواهد رسید که تمام دنیا، تنها بر سر راه من قرار گرفته اند. این همه آدم بر سر راه من چه غلطی می کنند!

ببینیدشان که چقدر زشت و زننده اند و در این صف بلند، چقدر احمق، گوسفند وار، بی روح و غیرانسانی به نظر می رسند. ببینید چقدر بی ادبانه و آزاردهنده است که وسط صف با تلفن همراهشان بلند صحبت می کنند. ببینید چقدر غیرمنصفانه است که تمام روز سخت کار کرده ام، گرسنه و خسته ام، ولی به خاطر این آدم های لعنتی حتی نمی توانم به خانه ام بروم، غذایی بخورم و استراحت کنم.

البته اگر در شکلی از حالت پیش فرضم باشم که با آگاهی اجتماعی بیشتر و سازگار تر با آموزه های علوم انسانی ست، وقتم را در ترافیک سنگین پایان روز صرف عصبانیت و تنفر از ماشین های شاسی بلند[۲] و هامر ها و وانت های v-12 یی خواهم کرد که باک های بنزین اسراف کارانه و خودخواهانه ی چهل گالنی شان را دود می کنند.

و می توانم روی این حقیقت تکیه کنم که همیشه برچسب های مذهبی و ملی گرایانه، روی سپر بزرگترین، نفرت انگیز ترین و خودخواه ترین ماشین هایی دیده می شود که زشت ترین، بی توجه ترین و پرخاشگرترین راننده ها آنها را می رانند. همان هایی که معمولا مشغول صحبت با تلفن همراهند و برای اینکه شش متر ناقابل در ترافیک جلو بیافتند، راه بقیه را می برند. می توانم به این فکر کنم که چطور فرزندانمان سرزنشمان خواهند کرد که تمام سوخت آیندگان را هدر دادیم و شاید به محیط زیست نیز آسیب زدیم. به این که همه چقدر فاسد، ابله، خودخواه و نفرت انگیز هستیم و چقدر همه ی این ها گند است و غیره و غیره و…

ببینید، اگر من انتخاب کنم که اینگونه فکر کنم – بله البته خیلی هایمان چنین انتخابی می کنیم – مساله این است که چنین تفکری آنقدر ساده و خود به خودی است که اصلا لزومی ندارد یک انتخاب باشد.

اینگونه فکر کردن، حالت پیش فرض من است

وقتی بخش های کسالت بار، خسته کننده و شلوغ زندگی بزرگسالی را ناآگاهانه و خودکار احساس کنم، مشغول عمل به این باور ناآگاهانه و خودکار می شوم که من، مرکز جهان هستم و نیاز ها و احساست آنی من است که باید اولویت های دنیا را تعیین کند.

واضح است که می توان به راه های مختلفی به این گونه موقعیت ها فکر کرد. در این ترافیک با تمام ماشین هایی که راهم را بندآورده اند، دور از ذهن نیست بعضی از راننده های شاسی بلند، قبلا در تصادفی وحشتناک بوده اند و حالا چنان از رانندگی می ترسند که روانپزشکشان به آنها توصیه کرده سوار چنین ماشینی شوند تا بتوانند احساس امنیت کافی برای رانندگی داشته باشند.

شاید پشت هامری که راهم را برید، پدری نشسته و کنارش کودک بیمار یا آسیب دیده اش است و دارد تلاش می کند تا او را سریع تر به بیمارستان برساند. و او، در تعجیلی به مراتب جدی تر و موجه تر از من قرار دارد و در حقیقت، این منم که سر راه او هستم.

یا می توانم به انتخاب خودم این گونه فکر کنم کسانی که در صف صندوق فروشگاه هستند، به اندازه ی خودم خسته و بی طاقت اند و برخی شان زندگی هایی به مراتب سخت تر، خسته کننده تر یا دردناک تر از من دارند.

و امثال اینها

دوباره تاکید می کنم، لطفا فکر نکنید می خواهم به شما درس اخلاق بدهم. یا بگویم از شما انتظار می رود اینگونه رفتار کنید. یا کسی از شما توقع دارد که خود به خود اینگونه باشید. چون کار سختی ست و نیازمند تلاش فکری. و اگر مثل من باشید، بعضی روز ها نمی توانید یا رک و راست، نمی خواهید چنین کنید.

ولی اغلب روز ها، اگر آنقدر هوشیار باشید که به خود حق انتخاب بدهید، می توانید انتخاب کنید که به گونه ای متفاوت، به آن خانم چاق بی روح پرآرایشی بنگرید که در صف صندوق، بر سر کودکش فریاد کشیده – شاید همیشه اینطور نیست. شاید سه شب پشت هم، بر بستر احتضار همسر سرطانی ش، دست در دست او بیدار مانده. یا شاید همین خانم، کارمند دون پایه ی اداره ی راهنمایی و رانندگی ست که همین دیروز با اندکی لطف اداری به همسرتان در حل یک مشکل پردردسر کمک کرده است.

صدالبته هیچ کدام اینها محتمل نیست، ولی غیر ممکن هم نیستند. فقط بستگی دارد که شما بخواهید چه چیزی را در نظر بگیرید. اگر خود به خود مطمئن باشید که می دانید حقیقت چیست و چه کسی واقعا مهم است – اگر بخواهید به حالت پیش فرضتان عمل کنید – آنجاست که شما هم مثل من، احتمالات بی ارزش و آزار دهنده را در نظر نخواهید گرفت.

ولی اگر حقیقتا یاد گرفته باشید که چگونه فکر کنید، چگونه توجه کنید، آنگاه است که گزینه های دیگری نیز خواهید داشت. آنگاه است که به این توانایی دست می یابید تا نه تنها فروشگاه شلوغ، گرم و آهسته که جهنم مشتری هاست را معنا دار و مقدس گونه تجربه کنید، بلکه آن را شعله ور از نیروی حقیقی و جان تمام پدیده ها خواهید یافت : همدلی و محبت.

نه اینکه چنین پدیده های فرضی، الزاما حقیقت داشته باشند. تنها چیزی که به وضوح حقیقت دارد این است که تصمیم می گیرید چگونه به آن پدیده ها بنگرید. من باور دارم که مفهوم آزادی در تحصیلات چنین است: آموختن اینکه چگونه به خوبی سازگاری یابید: آگاهانه انتخاب کنید که چه چیزی معنا دارد و چه چیزی نه.

انتخاب کنید که چه چیزی را بپرستید.

 

چون اینجا پای حقیقتی دیگر به میان می آید.در پستی و بلندی های روزانه ی زندگی یک بزرگسال، در واقع چیزی به نام خداناباوری وجود ندارد.

چیزی به نام نپرستیدن وجود ندارد.

همه پرستش می کنند. تنها انتخابی که داریم این است که چه چیزی را بپرستیم.

و یک دلیل مهم برای اینکه خدا یا پدیده ای روحانی را بپرستیم – می خواهد عیسی مسیح باشد یا الله، یهوه یا الهه ی مادر طبیعت، چهار حقیقت شریف یا هر مجموعه ی پیوسته ای از اصول اخلاقی – ، این است که تقریبا هر چیز دیگری که پرستش شود، ما را زنده زنده خواهد بلعید.

اگر پول و دارایی را بپرستید – اگر معنای حقیقی زندگی را از آن برداشت کنید – هرگز سیر نخواهید شد.

هرگز احساس نخواهید کرد که سیر شده اید. حقیقت همین است.

 

بدن و زیبایی و جذابیت جنسی تان را بپرسید، همیشه احساس زشت بودن خواهید کرد. و آنگاه که آثار سالمندی ظاهر شوند، پیش از آنکه به خاک بسپارندتان، هزاران بار خواهید مرد.

همه ی ما این ها را به نوعی از قبل می دانیم – اینها در کالبد افسانه ها، ضرب المثل ها، کلیشه ها، حکایت ها، لطیفه ها و موعظه ها پنهان شده اند. شالوده ی هر داستان بزرگی همین هاست.رمز کار این است که هر روز، این حقیقت را آگاهانه در برابر چشمان خود بگیریم.

قدرت را بپرستید، همیشه احساس ضعف و ترس خواهید داشت. و همیشه در برابر دیگران نیاز به قدرت بیشتر خواهید کرد تا بر این ترس غلبه کنید. خرد و باهوش جلوه شدن تان را بپرستید – احساس حماقت خواهید کرد. احساس شیادی که هر آن در شرف لو رفتن است.

و امثال اینها

ببینید، فریب پشت چنین پرستش هایی، شیطانی یا گناهکارانه بودن آنها نیست. این است که ناآگاهانه اند.اینها حالت پیش فرض اند.

این ها نوعی پرستش هستند که اندک اندک دچارشان می شوید. روز به روز حساس تر در انتخاب آنچه که می بینید و راهی که ارزش گذاری می کنید. بی آنکه به آنچه در حال انجامش هستید، آگاه باشید.

و این به اصطلاح “جهان حقیقی” شما را از عمل به حالت پیش فرضتان باز نمی دارد. زیرا همین “جهان حقیقی” انسان و پول و قدرت، به زیبایی با نجوای ترس و تحقیر و ناامیدی و طمع و خودپرستی، هم آواز می شود. فرهنگ کنونی ما، از مهار همین نیرو ها به ثروت فوق العاده، آسایش و آزادی شخصی دست یافته است.

آزادی اینکه همه ی ما، پادشاهان قلمروی کوچک جمجمه هایمان شویم. تنها، در مرکز تمام مخلوقات.

آزادی ای که داشته های زیادی برای عرضه دارد. ولی آزادی های دیگری هم وجود دارد. و آن نوعی که از همه ارزشمند تر است، همانی ست که در جهان بیرونی مملو از برتری ها، موفقیت ها و خودنمایی ها، حرفی از آن نمی شنوید. مهمترین نوع آزادی آنی ست که توجه، آگاهی، انضباط و تلاش را در بر گیرد. توانایی حقیقی اهمیت دادن به دیگر انسان ها را. و این توانایی که هر روز، بارها و بارها، به هزاران راه کوچک و غیر شهوانی برای آنها از خود گذشتگی کنیم.

این آزادی حقیقی ست.

این یادگیری چگونه فکر کردن است.

راه جایگزین، ناآگاهی ست. حالت پیش فرضمان است. “دور باطل”. احساس مداوم دلشوره برای چیزی لایتنهایی که گویی زمانی داشتیم و حالا از دست داده ایم. می دانم این چیز ها، جالب و شادی بخش نیستند و برای محتوای سخنرانی فارغ التحصیلی، چندان الهام بخش به نظر نمی رسند. به باور من اینها حقیقت اند. حقیقتی که مزخرفات بدیهی بسیاری از آن زدوده شده.

البته می توانید هرطور که دوست دارید به آن فکر کنید. ولی خواهش می کنم که این ها را همچون یک موعظه ی عتاب آمیز از دکتر لارا[۳]، به کناری نیندازید. هیچ کدام این ها درباره ی اخلاق، دین، اصول، یا پرسش بزرگی به نام زندگی پس از مرگ نیستند.

حقیقت بزرگ، درباره ی زندگی پیش از مرگ است. درباره ی این که به سی، یا حتی پنجاه سالگی برسید، بدون اینکه بخواهید به مغز خودتان شلیک کنید.

درباره ی ارزش حقیقی نهفته در تحصیلات است که هیچ ارتباطی به نمرات و مدارک ندارد و تنها در یک آگاهی ساده خلاصه می شود: آگاهی از این که چه چیزی حقیقت دارد و اساسی ست. چیزی که چنان در چشم انداز پیرامون ما پنهان شده که ناچاریم مدام آن را به خود یادآوری کنیم:

“آب این است.”

“آب این است.”

“شاید در ورای ظاهر این اسکیموها، چیزهای بیشتری پنهان است”

چنین کاری بی نهایت سخت است – آگاهانه زندگی کردن، بزرگسالانه. هر روز و هر شب. معنایش این است که کلیشه ای دیگر نیز واقعیت دارد: یادگیری شما، کاری ست مادام العمر  و از همین لحظه، آغاز می شود.

برایتان چیزی فراتر از موفقیت را آرزو می کنم.


 

پانوشتها:

[۱]  Muzak : نوعی موسیقی مخصوص فروشگاه های زنجیره ای

[۲]  SUV : sport utility vehicle

[۳] Laura Schlessinger:  مشاور اخلاقی و مذهبی امریکایی و مجری برنامه های رادیویی

نقل مطالب تنها با ذکر منبع و لینک فعال


 

برای دریافت نسخه پی.دی.اف این سخنرانی و مطالب ارزشمند دیگر در خبرنامه ما عضو شوید:


 

از همین مترجم:

 

 

teleg
  nl


 

پاسخ


× 6 = سی