کوروش اسدی درگذشت

0
101
[Text-Advertisements] [Text-Advertisements]

پیش از نیمه شب روز شنبه ۴ تیرماه خبر رسید کوروش اسدی درگذشت.

نویسنده ی خلاقی که از آبادان به اینجا رسیده بود و به جوانها کمک کرد، داستان کوتاه را جدی بگیرند. او هم مثل خیلی از نویسنده های خوب این دوران با «هوشنگ گلشیری» در ارتباط بود.

کورش اسدی در ۱۸ مرداد ۱۳۴۳ در آبادان زاده شد.شروع داستان‌نویسی وی از دوران نوجوانی‌اش بود. اسدی از اواخر دورهٔ دبیرستان احساس کرد می‌تواند داستان بنویسد و به همین دلیل از همین دوران شروع کرد به نوشتن اما چون کسی را نمی‌شناخت این نوشتن به شکلی شخصی باقی ماند تا آن‌که در سال ۱۳۵۹ به همراه خانواده به تهران مهاجرت کردند. در دورهٔ دبیرستان علاوه‌بر نوشتن، به طور جدی شروع به خواندن ادبیات کرد و در دورهٔ سربازی بنا به گفته خودش، آثار تمام داستان‌نویسان مطرح ایران و داستان‌های جدی خارجی را خواند. پس از سربازی با هوشنگ گلشیری آشنا شد و با او تماس گرفت و اولین نوشته‌هایش را به او داد و دوستی‌اش با او شکل گرفت و نگاه وی نسبت به داستان آرام‌آرام شکل گرفت.

در آن مقطع چیزی که بر وی تأثیر گذاشت دیگر اعضای جلسات پنجشنبه‌ها در تهران بودند که اکثرشان اهالی خوزستان بودند؛ قاضی ربیهاوی و یارعلی پورمقدم از مسجدسلیمان، همین‌طور کامران بزرگ‌نیا و دیگران. وی از خلال این جلسات با آن‌ها دوست شد و آن‌ها روی وی تأثیر زیادی گذاشتند و بعدها با هم جلسات جداگانهٔ داستان‌خونی گذاشتند. سال ۱۳۶۶ یا ۱۳۶۷ بود که اسدی اولین داستان‌های جدی‌اش را نوشت که بعدها مجموعه داستان شد.

چیزی که بیشتر در داستان برای وی مطرح بود جستجو به دنبال چیزی گمشده و کشف یک راز (که معمولاً در زندگی شخصیت داستان است) بود.

یاد پیرزن افتاد. در آن جای متروک. زمین خاکی. فقط خاک بود و دیوار. زمین خاکی موج می خورد. گیج می شد همیشه که می رفت. هربار چند پاکت سیگار می برد برایش. نزدیک که می شد پیرزن همیشه از دور پیدا بود و دو دستش روی خاک بود و سیاه بود. با خاک حرف می زد. حرف می زد یا فاتحه می خواند. کارون درست نمی فهمید که چه می گوید به خاک. آن طور که با دو دست روی خاک افتاده بود همیشه کارون را به این فکر می انداخت که اگر دست هایش بزرگ تر بود و می توانست تمام خاکستان را بغل کند. همین کار را هم کرده بود. خوابیده بر سینه بر خاک انگار بچه ای را در آغوشش به امان گرفته باشد. انگار جزیی از خاک آنجا بود. می نشست کنارش. روی هیچ. روی آن تکه از خاک که شکل تاول بود.

از کتاب ” کوچه ابرهای گمشده” نوشته کوروش اسدی

 

آثار منتشر شده از کوروش اسدی:

مجموعه داستان

  • پوکه‌باز، تهران: نشر آگه، زمستان ۱۳۷۸
  • باغ ملی، تهران: نشر سالی، ۱۳۸۲
  • پایان محل رؤیت است، تهران: نشر ثالث، ۱۳۸۷
  • گنبد کبود، تهران: نشر نیماژ، ۱۳۹۴
  • رمان بلند «کوچه ابرهای گم‌شده»، تهران: نشر نیماژ، ۱۳۹۵
ویراستار
  • پینوکیو، قصه‌گو: لوسی، تصویرگر: ماریا فیلیپو، ترجمه: مهشید تولایی، ویراستار: کورش اسدی، تهران: نشر ثالث – کتاب‌های سارا، ۱۳۸۰
  • علی‌بابا و چهل دزد، قصه‌گو: لوسی، تصویرگر: ماریا فیلیپو، ترجمه: مهشید تولایی، ویراستار: کورش اسدی، تهران: نشر ثالث – کتاب‌های سارا، ۱۳۸۰
  • کتاب جنگل، قصه‌گو: لوسی، تصویرگر: ماریا فیلیپو، ترجمه: فریبا ظهیری، ویراستار: کورش اسدی، تهران: نشر ثالث – کتاب‌های سارا، ۱۳۸۰

اسدالله امرایی مترجم ِ آثار ادبی در صفحه شخصی خود درباره این اتفاق نوشت:

چقدر دلم می خواست خبر تلخ رفتن کورش اسدی را باور نکنم که از هوشیار انصاری فر شنیدم و مدام مثل پژواکی سهمگین تکرار می شود دروغ باشد و فردا که زنگ می زنم بگویی اسد باز یک مجله منتشر شد و من و تو را کنار هم گذاشتند.کورش اسدی چشم و چراغ جلسات کارنامه و دوران و تحریریه اطلاعات و ادبستان. به کی سلام کنم تسلیت بگویم. این جور وقت ها به هوشنگ گلشیری پناه می بردیم. به آتقه چهارمحالیان بختیاری تسلیت می‌گویم به مهین خدیوی تسلیت می گویم که باغ ملی اش را منتشر کرد. به نگار اسکندرفر، اصغر شیرزادی، یونس تراکمه، حسین سناپور،محمد تقوی، انوشه منادی….

ناصر کرمی:

نه، منصفانه نیست. اصلا منصفانه نیست. مرگ نویسنده در ۵۳ سالگی. کورش اسدی برای مردن هنوز خیلی جوان بود. هرگز طوری نزیست که به اندازه سر سوزنی ناچار باشد به کسی باج دهد. مستقل، شریف و آزاد زیست. خیلی سال پیش، احتمالا اوایل دهه هفتاد دو سه باری توی جلسات داستان خوانی گلشیری دیده بودمش. غبطه خورده بودم که گلشیری گفت اسدی آینده و آبروی داستان نویسی می شود. آبرودار زیست. و سخت است آبروداری در این روزگار. تاب نیاورد و در ۵۳ سالگی رفت. نه، منصفانه نبود مرگ برای نویسنده در این وقت از عمر. چقدر نانوشته دارد و لابد چند برابر آن منتشر نشده، همولایتی تنهای من.

میترا الیاتی:

چشم و چراغ ادبیات ایران چه زود و نابهنگام خاموش شد!

 

تهمینه مفیدی:

خبر درست است. کوروش اسدی از میان ما رفت. همین یک ساعت پیش بود که با رفیقی درباره اش حرف زدم. از زبان استوارش و تکنیک داستان نویسی اش. از اوقات تلخم بابت اینکه حال مصاحبه با من را نداشت. از اینکه قرار بود بروم سرکارگاهش تا با هم درباره موضوع پایان نامه ام حرف بزنیم. باورم نمی شود و اشکم بند نمی آید. ساعت نزدیک سه صبح است و مردی از ادبیات ایران برای همیشه رختش را بر کشید که معنای ادبیات جدی را می دانست


در بیست‌وسومین برنامه‌ی هزارتو، کورش اسدى داستان «فرشته نیستم، آدم‌ام» از مجموعه‌ی «گنبد کبود» را می‌خواند و درباره دنیاى پر رمزوراز داستان‌ها و غیبت صغراى او حرف می‌زنیم.
این‌جا بشنوید: http://goo.gl/XSnt7p

 

teleg
  nl


 
اشتراک
مقاله بعدیارمغان رشد