از ستایش لنین و نادیده گرفتن جنایات ِ کا.گ.ب و یاس ِ مفرط ناشی از اقامت در شوروی (دهه ۸۰ میلادی) راهی طولانی برای کسرایی نبود.

سیاوش کسرایی و احسان طبری در میتینگ حزب توده

او که تصویر دست زدنهایش در کنار ابراهیم طبری در میتینگ حزب ِ توده یادآور ِ نگاه ِ رمانتیک برخی از نویسندگان و هنرمندان ِ ما به چپ ِ مارکسیستی بود، در سالهای آخر حیاتش در شوروی با ویرانه-ای روبرو شد که هیچ شباهتی با جهان ِ مترقی ِ مدنظر وی نداشت.

نزدیکان سیاوش کسرایی ، شاعر ِ محبوب ِ چریکهای فدایی در این مستند ِ نه چندان درخشان نشان میدهند که آغتشتگی ِ منش ِ حزبی به نگاه ِ شاعرانه میتواند، شاعر مستعدی همچون سیاوش کسرایی را به چه ورطه ای بکشاند.

 

 

دانلود

 

سیاوش کسرایی؛ آتش درون و حقیقت سرد

میلاد عظمی درمورد این مستند مینویسد: در مستند«در جستجوی خورشید»که جمشید برزگر درباره سیاوش کسرایی ساخته، استاد محمدرضا شجریان،‌ خاطره‌ای تکان‌دهنده تعریف کرده از روزهایی که کسرایی، به اجبار، به خانه ‌امید و قبله آمالش،‌ “اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی” مهاجرت کرده بود.
کسرایی یک عمر آرزو داشت که ایران، ‌مثل شوروی “آباد و آزاد و رشدیافته و سرشار از عدالت و مهربانی و رعایت حقوق انسانهای رنجبر” بشود. یک عمر، ‌جان و جنم و ذوق و قریحه خود را مثل “آرش” در کمان “شعر متعهد”ش گذاشت و به آماج نگاه بدبین و اندیشه های ارتجاعی ناباورانِ ‌به این آرمان و آرزوی سرخ روانه کرد . یک عمر همه تشویشش این بود که مبادا این ناباوران مرتجع، “سپیده های دروغین” را به جای آن “صبح سرخ راستین”، به مردم ساده دل قالب کنند:

من مرغ آتشم
شب را به زیر سرخ‌پر خویش می کشم
در من هراس نیست ز سردی و تیرگی
من از سپیده‌های دروغین مشوّشم…

کسرایی یک عمر، « امروز»های خود را به دستان «آرزو»ی شیرین« فردا»یی رؤیاپرورد سپرد و خواند:

بر شو فردا! به بام این شب یلدا
بنگر بر جاده های سرد سحرگاه

می گردد چرخ ها به نغمه امید
می آید گردونه های شادی از راه

گذشت و گذشت… زیر “عبای وحدت” جایی برای “رفقا” نماند. حریف کارکشته‌تر و آزموده‌تر از آن بود که خام شعر و شعار بشود لاجرم گردش روزگار،‌ چنین اقتضا کرد که شاعر پاکباخته که دیگر جوان نبود، ‌از بد حادثه، به کعبه‌ آمال، ‌به خانه “برادر بزرگتر” پناه ببرد… اما در کعبه امید و خانه‌ برادر بزرگتر چه دید؟ بهتر است پاسخ را از غزلی که کسرایی در مسکو سروده ، بجوییم:

آسیمه‌سر از لانه دلتنگ پریدیم
اما ننشستیم به ایوانی و بامی

شب آمد و غم آمد و در گوشه غربت
هیچم نبوَد جز دل خونینی و جامی

افسوس که جز یک نفس از عمر نمانده‌ست
این شمع فرو کاسته را نیست دوامی

«[تو اون روزهای مسکو، بابا] می‌نشست و به دیوار نگاه می کرد و می‌گفت: “ای دل غافل!”؛ آدمی که شاعر امید بود؛ [می‌گفت: “آری] آری زندگی زیباست”؛ همیشه تو سیاهی روشنی می‌دید، همیشه می‌گفت: “آتشی که در درونته [ اهمیت داره ]”…[آدمی که]همیشه به ماها می‌گفت “تو خودتون روشن باشین،‌ اون آتیش درونتونو «چیز» کنین”،‌ یهویی،‌ ما احساس کردیم اون آتیش درون خاموش شده».( سخنان خانم بی بی کسرایی دختر سیاوش کسرایی که عیناً از فیلم پیاده کردم).

در ایام اقامت در “اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی”، شجریان با کسرایی دیداری داشت. در آن دیدار، کسرایی با “چشمانی اشک آلود” از شجریان خواست، پیغامش را از پشت پرده‌های آهنین به دوستانش برساند تا از رهگذر رسیدن این پیغام به دوستان، “وجدان شاعر آرام بگیرد”.
متن خاطره استاد شجریان را – عیناً و کلمه به کلمه – از فیلم پیاده می‌کنم تا مکتوب ثبت شود؛ تا بخوانیم و آویزه گوشمان کنیمش؛ ‌تا ‌جوانان فرداهای ایران بخوانند و آویزه گوششان کنندش؛ تا بدانیم و جوانان فرداها بدانند که سیاست میدان گز نکرده دوختن نیست؛ سیاست عرصه آرزو‌پروری خام نیست. تا بدانیم «عمل» سیاسی باید مبتنی بر شناخت و تأمل و دانش و پیش چشم داشتن تجربه ها و میانه روی و مصلحت اندیشی و خردمندی و احتیاط و احتیاط و احتیاط باشد. زیرا سخن از سرنوشت یک کشور و یک ملت به میان است؛ مبادا مردم را به چیزی دعوت کنیم که آن را درست نمی‌شناسیم و از حقیقت آن بی‌خبریم. زحمت خود و دیگران بدهیم و بعد هم سرمان به سنگ واقعیتهای سرد بخورد و غزلهای فراقی بخوانیم و مرثیه‌ساز دل دلمرده خویش شویم…

🍁🍁🍁

«تو اونجا [مسکو] دیدمش،‌ بعد از ده دوازده سال سیاوشو [دیدم] و برام خاطره‌انگیز بود که دیدمش… تا یه شب دیدم که سیاوش خیلی سیاوش همیشگی نیست… اون سیاوشی که پرجنب و جوش بود و پرانگیزه بود و صحبت می‌کرد و حرفهای قشنگ می‌زد، نیست؛ خیلی فرورفته بود تو خودش… یه دفعه دیدم که سیاوش برگشت به من گفت:« شجریان! خوب گوشاتو وا کن ببین چی بهت می‌گم، ‌هرچی که بهت می‌گم، عینش رو می‌ری به سایه و به بچه‌ها می‌گی»… گفتم: خب… چی می‌خواد بگه؟… حس کردم که می‌خواد گریه کنه اینقدر که ناراحته… یه ذره هم که شروع کرد به صحبت کردن، دیدم که چشاش پر اشک شد و همین‌طور…
بعد گفت: « فلانی! شجریان! برو به سایه و به بچه‌ها بگو:

این فلان‌فلان‌شده‌ها،‌ به همه ما دروغ گفتن… همه ما رو فریب دادن… هیچّی در بساطشون نیست… آه در بساط ندارن و ما فریب خوردیم… من نه راه پس دارم نه راه پیش.. اینجا گیر افتادم… شما دنبال ما نیاین… اینا اینطورن… گفتم :سیاوش جان! من چی جوری بگم؟ گفت: برو بگو… به سایه برو بگو، من می‌خوام وجدانم آرام باشه».

 

 


پانوشت:

سرویس ویدئویی آوانگارد بزودی راه اندازی میشود. در این سرویس محتوای صوتی ، تصویری و چندرسانه ای در زمینه های فرهنگی،هنری و ادبی برای مخاطبان به اشتراک گذاشته خواهد شد.پستهای چندرسانه ای آوانگارد را میتوانید در: کانال تلگرامی آوانگارد ، کانال ویدئویی آوانگارد و صندوق پستی خودتان (درخبرنامه آوانگارد دریافت کنید.

برای عضویت در خبرنامه آوانگارد فرم آن را که در انتهای همین مطلب آمده پر و ارسال کنید. (جای شما بودیم،ویژه نامه پرُ و پیمان ِ آوانگارد برای نوروز ۹۷ را از دست نمیدادیم. این ویژه نامه فقط برای اعضای خبرنامه آوانگارد منتشر میشود.

 

 

 

teleg
  nl


 

پاسخ


5 − = هیچ