– سمیه کرمی، فرزین سوری: اورسولا لو گویین، نویسنده معروف داستان های عملی- تخیلی و فانتزی روز سه شنبه دوم دی ماه چشم از جهان فروبست. لگویین تنها به عنوان نویسنده داستان های ژانری شناخته نشده، بلکه بسیاری او را شخصیت ادبی می دانستند. فردی که به داستان های ژانری غنا و عمق ادبی بخشید. این باور که داستان های ژانری از نظر ادبی ضعیف هستند، متاسفانه دیرزمانی است که وبال گردن داستان های علمی- تخیلی و فانتزی است،

اما هر از گاهی کسی مثل لگویین، یا فونه گوت یا بالارد پیدا می شود که داستان ژانری را به گونه ای تعریف کند که به مذاق اهالی جریان اصلی نشین هم خوش بیاید. به برکت وجود همین افراد است که ادبیات علمی- تخیلی و فانتزی کم کم در حال خارج شدن از آن کمد کذایی است که فونه گوت گفته بود و روز به روز افراد بیشتری این داستان ها را می خوانند. حداقل غول مدفون ایشی گورو به یمن نام ایشی گورو و کابوس چندبعدی بالارد، فقط چون نام جی جی بالارد بر آن بوده، توانسته طرفداران مثلا ادبیات جدی را هم به خود جذب کند.

سوار بر بادی دیگر به دورترین کرانه تاخت

 

آثار لگویین در عین حال که مشخصا علمی- تخیلی و فانتزی هستند، آراسته به نثر زیبای او هستند و برخلاف آثار دوران نقره ای و برخی آثار دوران طلایی تنها دغدغه ملاقات با بیگانه ها یا شرح دادن فرمول های پیچیده فیزیک را ندارند. لگویین در خیلی از داستان های کوتاه و بلندش به خلق و بررسی جوامعی متفاوت پرداخته، و عقاید فمینیستی خودش را در قالب داستان درآورده. در این نوشته چندتایی از آثار مهم لگویین را با هم به صورت اجمالی بررسی می کنیم.

جادوی زنانه

اورسولا ک لگویین در روزگاری شروع به نوشتن علمی- تخیلی و فانتزی کرد که غول های معروف ژانر به شهرت رسیده بودند، علمی- تخیلی را با آسیموف و کلارک و هاین لاین می شناختند و در فانتزی نام هایی چون تالکین و لرد دانسنی و… زبانزد همه بودند. لگویین خود جایی گفته من زمانی می نوشتم که هنوز «زن» اختراع نشده بود. اشاره اش به گذشته مردسالار غرب است. زمانی که همه چیز در تسخیر مردها بود و کسی زن ها را جدی نمی گرفت و آلیس بردلی روزگاری طولانی با نام مستعار جیمز تیپ تری می نوشت و کسی او را از نزدیک ندیده بود.

اولین کار بلند او که منتشر شد، «جادوگری از دریازمین» نام داشت. این کتاب، کتاب اول از مجموعه ای شش جلدی است. در این کتاب ها قهرمان اصلی جادوگری به نام «گِد» است. شخصیت اول این مجموعه مرد است و زن ها در دریازمین نقش های مهمی ندارند. لگویین خود در این باره چنین گفته که سنت داستان های قهرمانی در آن زمان چنین بود و من هم پذیرفتمش. دریازمین مثل خیلی از آثار فانتزی دیگر، جهان‌سازیِ مختص خود را دارد. کل این دنیا را آب گرفته و مردمان در جزایری پراکنده زندگی می کنند. در این دنیا جادو و جادوگری وجود دارد و یکی از مضامین اصلی داستان، دانستن نام واقعی اشخاص و اشیاست.

سوار بر بادی دیگر به دورترین کرانه تاخت

آلیس بردلی

 

در این داستان انسان ها نام واقعی خویش را بر هم فاش نمی کنند، مگر در شرایطی خاص که اعتمادی محکم و خدشه ناپذیر میان افراد برقرار است، چه فاش کردن نام همانا دادن قدرت تسلط بر خویشتن به دست دیگری است. بنگرید که لگویین چه تعبیر شاعرانه ای از «نام» ارائه داده. آیا به راستی این طور نیست؟ نام افرادی که دوستشان می داریم یا نام کسانی که به هر دلیل دل خوشی از آن ها نداریم، برای ما متفاوت نیستند؟ گویی نام هر شخص، عصاره وجود آن شخص است. یکی از مضامین برجسته داستان «تعادل» است و شاید بد نباشد بدانید لگویین به اصول تائوییسم علاقه مند بود و می توان رد این علاقه مندی را در کل مجموعه دریازمین دید.

دست چپ تاریکی

اما یک سال پس از انتشار «جادوگری از دریازمین» لگویین «دست چپ تاریکی» را منتشر کرد که شاید بتوان گفت جزو مهم ترین و برجسته ترین آثار اوست و هم چنین شاید بی‌راه نباشد که بگوییم فمینیستی ترین اثر او هم به حساب می آید. در این رمان پژوهش گری از اتحادیه انسان ها به سیاره ای به نام گِثِن (که در زبان محلی آن سیاره به معنای زمستان است) سفر می کند. زمینه این داستان لگویین و تعدادی دیگر از داستان های کوتاه و بلندش این است که انسان ها اتحادیه ای بسیار کهن و قدیمی دارند و همین انسان ها بذر انسان را در دنیاهای دیگری پراکنده اند و پس از مدت های طولانی در مقیاس چندین هزار سال، به آن دنیاها سفر می کنند تا ساکنان آن دنیاها را بیازمایند و ببینند آیا برای پیوستن به اتحادیه آمادگی دارند یا خیر.

 

در گثن موجودات هوشمندِ انسان‌واره ای زندگی می کنند که همگی دوجنسی هستند و می توانند در شرایط خاص جنسیت خود را انتخاب کنند و تنها در زمان اندکی از هر ماه جنسیت به خود می گیرند و در مابقی زمان ها خنثی و عاری از مشخصه های جنسیتی هستند. لگویین در این کتاب به دنبال حذف جنسیت از یک جامعه است تا ببیند چه بر جای می ماند. شاید بتوان گفت یک هدف او از ترسیم چنین جامعه ای نشان دادن تساوی جنسیتی است. این که واقعا مهم نیست شما بدن یک مرد را داشته باشید یا یک زن، به هر حال چرخ های جامعه می چرخند و شاید اگر می توانستیم نگاه جنسیت زده مان را عوض کنیم، همه چیز را جور دیگری می دیدیم و تفسیر می کردیم.

سوار بر بادی دیگر به دورترین کرانه تاخت

کتاب دست چپ تاریکی

 

اما کمی عمیق تر اگر به داستان نگاه کنیم، رد افکار فمینیستیِ اندکی متعصبانه تر هم قابل تشخیص است. در این سیاره هرگز جنگی رخ نداده و آن ها سلاح های کشتار جمعی ندارند. نویسنده از زبان یکی از شخصیت ها می گوید که جنگ و کشتار از خصوصیات جنس مذکر است و چون ساکنان این سیاره هیچ گاه واقعا مذکر نیستند، پس جنگی هم آن جا رخ نداده. بحث بر سر درستی و غلطی این ایده بماند، به هر حال می توان کلافگی نویسنده زن از جامعه ای را که در آن زن ها نادیده گرفته می شوند، به خوبی دید و حس کرد. یکی از جذابیت های این داستان، خرده روایت هایی از افسانه ها و فولکلور این سیاره است که لا به لای فصل ها آورده شده.

نویسنده با استادی برای دنیایی که خلق کرده، گذشته ای هم خلق کرده و افسانه هایی که سینه به سینه منتقل شده اند. دیگر اثر مهم لگویین، Dispossessed (ترجمه پیشنهادی برای نام این اثر مخلوع است) نام دارد. در این کتاب لگویین باز هم جامعه ای به کل متفاوت از آن چه ما می شناسیم، خلق کرده تا به بررسی ذات انسان بپردازد. داستان در یک سیاره و قمرش می گذرد. سیاره با حکومتی کاپیتالیستی مشابه آن چه می شناسیم، اداره می شود و قمرش نمونه ای از جامعه ای است که با آنارشی اداره می شود. هرچند که لفظ اداره شدن و آنارشی کنار هم در یک جامعه کمی تضاد دارد. به نظر می رسد آن چه در آنارس (نام قمر) میبینیم، نوعی جامعه آرمان شهری باشد،

جایی که خبری از هیچ ظالم و خودکامه ای نیست و همه با کمک و همدلی جامعه را اداره می کنند و هر کس می تواند هر جور که دلش بخواهد، زندگی کند. با این حال لگویین خود ذره‌بینش را کمی جلوتر برده و این جامعه مثلا آرمان شهری را از نگاه دقیق تری بررسی کرده. فیزیک دانی ساکن این قمر برای پی گیری تحقیقاتش راهی سیاره مادر می شود و آن جاست که تفکرش دچار این تزلزل می شود که آیا به راستی جامعه آن ها بهترین جامعه ممکن است؟ نکته جذاب داستان این است که جامعه آنارشیستی آنارس واقعا کار می کند، نویسنده کوچک ترین جزییات را هم بی پاسخ نگذاشته. ولی آیا می شود این جامعه را از کاغذ بیرون کشید و عملی کرد؟ فکرش تا مدت ها بعد از خواندن داستان خواننده را رها نمی کند.

تصوری که لگویین به گمانه‌زنی در باب انسان گشود

تصوری از پیشرفت و رویای آمریکایی، به پیش رفتن در فضا و فتح آن، اشاعه اخلاق و ارزش های انسانی (مترادف با آمریکایی)، داستان های فضایی دهه ۵۰ را دربر می گرد. این تصور همپایه با تصویری که بعد از جنگ دوم جهانی و پیروزی آمریکا بر کره زمین، رفتن به ماه برای اولین بار، اکتشافات علمی و توسعه مهندسی و تکنوکالچر روی می دهد، در جهانی موازی در ادبیات فضایی رخ می دهد. وقتی آمریکایی ها، اروپای پیر را از دست خودش نجات می دهند، در جهان داستان دارند به سیاره های دیگر رفته و پرچم زمین متحد تحت لوای ایالات متحده را بر وی نافش علم می کنند.

 سوار بر بادی دیگر به دورترین کرانه تاخت

 

آن جایی که در جهان واقعی ماه را قدم مال می کنند، در جهان ادبیات (که گویا بیشتر هم مصرف داخلی دارد) امپراتوری بدذات کهکشانی را شکست می دهند و کنفدراسیون دموکراتیک بین سیاره ای تشکیل می دهند. وقتی علم را پیشرفت می دهند و زیربنای جهان تکنوکرات را می ریزند، در هستی موازی هنری شان، پاسخ های پدرسالارانه قطعی به مسئله رهایی، مرگ و آمرزش می دهند. در این گیر و دار مطلق گرای همه چیزدان که در نهایت تحقق رویای پسربچه گونه ای است که می خواهد نجات بخش باشد، نویسنده ای هم هست که در مورد دوشیدن شیر گاوها و پختن نان بنویسد و در مورد یک چیز ساده ای مثل خشونت خانوادگی و چطور بیرون آمدن ازش.

داستان پردازی برای نسل آینده

لگویین ادبیاتی برای نسل بعد است. ادبیات برای نسلی که حالا دیگر به رویای آمریکایی و پیام های پی‌آر برای سرسپردگی به حکومت باور ندارند. سیستم گریزند و تصور می کنند که راه نجات برگشتن به نوع ساده تری از فکر کردن و زندگی کردن است. یک جور فرار از هیولای شهر و تمدن و آزار و سرخوردگی جانکاه فرهنگ به سمت دامان طبیعت و طبیعی بودن و در بافتار گم شدن. وقتی برای اولین بار لگویین را در دست می گیرید و دریازمین را می خوانید، می توانید قیاسی دم دستی انجام دهید. می توانید آن را با نمونه های هم‌‌عصر مردانه اش مقایسه کنید.

در جایی که داستان های مردانه در مورد هزارتوهای آهکی و سنگ واره های معدنی هستند که قرار است شما از پس کشف و شهودی جامد و صلب شبیه سریال های عبرت آمیز به پرده ای برسانند تا کنارش بزنید و خیلی دیوید لینچ‌طور به حل معما نایل شوید، داستان لگویین داستانی زنده دارای ریزوم ها و عنکبوتیه ای زنده و زایاست که به پیش می رود و پرده های مشبک خود را در تن دنیای داستان انگار می سراید. سرایشی که در نهایت صورت می گیرد، قرار نیست فقط یک ایده را برای شما کشف کند.

این جا دیگر بحث فقط بسط یک ایده نجات بخش و پدرسالار و سلطه جو نیست. این جا شما به عنوان یک خواننده قرار است حیاتی دیگر را تجربه کنید که عموما بسیار همذات پندار، خالی از قضاوت و خالی از پاسخ نهایی است. البته که لگویین یک فمینیست است، ولی این فمینیست بودن را بر سر آستین نمی بندد. موقعی که داستان می گوید، موضوعش این نیست. او تنها مایل است به شما وجهی را نشان دهد که کمتر فرصت کرده اید از خلال داستان های قهرمان پرور و بزن بهادر و سریع السیر، به آن بپردازید.

 سوار بر بادی دیگر به دورترین کرانه تاخت

کتاب جادوگری از دریا زمین

 

داستان ممکن است هم چنان وجوه اکوفمینیستی خود را داشته باشد. برای بعضی ها بخش فمینیستی اش زننده باشد و برای برخی وجه علاقه به طبیعت. ولی ترکیب این دو هرگز در برابر عظمت تصویری که با ماشین بوطیقای لگویین بافته می شود، پایدار نیستند. همیشه تصویری بزرگ تر برای دیدن وجود دارد. همیشه تخیلی عمیق تر در جریان است که شما را شگفت زده کند و نگذارد خسته شنیدن پیام «طبیعت را دوست بدارید و درخت ها را بغل کنید» بشوید. چون لگویین می خواهد برای شما داستان بگوید و درگیر پراکنش پروپاگاندا نیست. او صرفا نیازی نمی بیند داستانش را به ترتیبی پذیرفته شده تعریف کند.

علمی- تخیلی مردم شناسانه

لگویین در مصاحبه اش در پاریس ریویو در مورد این تقابل شدید با نویسنده های علمی- تخیلیِ سخت یا همان هارد سای فای این طور پاسخ می دهد که: «نویسنده های علمی- تخیلی «سخت» معمولا هرچیزی غیر از فیزیک و اخترشناسی و شیمی را مسخره می دانند و از آن رد می شوند. زیست شناسی و جامعه شناسی و مردم شناسی به نظرشان علم نرم و بی خودی است. معمولا این عده به انسان و کارهایی که می کند، علاقه چندانی نشان نمی دهد و توی آثارشان هم این قضیه مشهود است. من ولی نه. برای من علوم اجتماعی خیلی موضوع مهمی است. ایده های خیلی زیادی از همین علوم مردم شناسی بهم رسیده.

وقتی جهانی دیگر خلق می کنم که یک جامعه تویش زندگی می کند، سعی می کنم به پیچیدگی مناسبات این جامعه اشاره کنم و صرفا یک برخورد ساده انگارانه نداشته باشم و مثلا اسمش را نگذارم امپراتوری فلان. این علاقه به بشریت و روابطش به نظرم آثار مرا برای کسانی که «علمی- تخیلی» نمی خوانند، راحت‌خوان‌تر کرده. ولی مقاومت نسبت به ادبیات ژانری در حلقه های به قول شما ادبی همیشه خیلی سفت و سخت بوده. که حالا این قضیه در حال تغییر است و این موضوع خوشایندی هم هست. بیشتر عمر حرفه ای من این طور بود که یک منتقدی می آمد و برچسب علمی- تخیلی به کار من می زد و حکم مرگ کتابم را امضا می کرد. بعد دیگر اثر من در جعبه ای کوچک با پلاک مریخی ها و هیولاهای شاخک دار بررسی می شد.»

سوار بر بادی دیگر به دورترین کرانه تاخت

لگویین در سال ۱۹۶۹

این تقابل نه فقط وجه افتراق لگویین با جریان به قول خودشان هارد سای‌فای، که وجه جدایی نویسنده هایی است که بیشتر از این که به قول ونه گات مهندس های عزبی باشند که گزارش علمی به جای داستان تولید می کنند و تعزیه ای مذهبی وار برای علم در می اندازند و مدام دنبال تعریفی برای ادبیات علمی- تخیلی می گردند، داستان سرا هستند. لگویین و فیلیپ کی. دیک و خیلی نویسنده های دیگر که ژانر برایشان تنها بهانه ای برای داستان سرایی است، متوجه اند که داستان و هنر اتفاقی انسانی است

و در نتیجه به بازنمایی آن رخدادهای انسانی میپردازند، هر چند در پیرنگ هایی ناواقعی و غیرممکن. از این رو مثلا لگویین حتی وقتی رمانی تاریخی در روم باستان می نویسد، بیشتر از این که از نظر تاریخی قابل استناد باشد، یا خط کش گذاری کرده باشد که مو لا درز اطلاعات تاریخی اش نرود، در مورد موقعیت انسانی و برخوردی انسانی صحبت می کند. در مورد همان چیزهای ملموسی که فرقی نمی کند در زمین رخ بدهد یا در مریخ یا در آلفا قنطروس، در دریازمین یا روم در عصر برنز و هم‌آری اوبژه های غیرممکن در کنار هم. موضوع او و موضوع یکتای ادبیاتش، لحظه های ناب انسان بودن است.

جادوی لگویین

شاید مهم ترین تاثیری که لگویین بر ادبیات گمانه زن، ژانری، ع.ت.ف یا هرچه می خواهید اسمش را بگذارید، گذاشت، همین کم کردن فاصله میان ما به عنوان خواننده با آرتیفکت داستانی بود. به عبارتی نیازی نیست داستان گمانه زن در لحظه ای تکنولوژیک درک شود، نیازی نیست تمامی پیوستار و تار و پود داستان به یک اتفاق علمی محدود شود، برای نوشتن یک داستان ژانری همیشه نیازی نیست معمایی مطرح باشد و کارآگاهی که به پویش شهری برملاشدنش کمر ببندد. جادو و امر فانتزی نیست که یک داستان فانتزی را قابل تحمل و قابل خواندن می کند.

حتی در شگفت آورترین داستان های جادوگرانه و آینده نگرانه و هیولایی و وحشت انگیز، تا وقتی در مورد انسان ها ننوشته باشید و در مورد موقعیتی که همه لاجرم درش گیر کرده ایم، داستان قابل تحمل نخواهدبود. این قضیه را که لگویین به ما یادآور می شود، کمی پیش خودتان امتحان کنید. اگر طرفدار ادبیات ژانری هستید احتمالا، بروید و داستان های مورد علاقه تان را یک بار دیگر نه از دریچه فیلتر تکنولوژی و جادو و هیولا، که از دریچه ای همذات پنداری و همسویگی با درد وجود داشتن و انسان بودن بررسی کنید.

یعنی ممکن است که داستان های محبوب ما مثل هری پاتر و نغمه آتش و یخ و وان پیس و برسرک، از وجه انسانی و اتفاق انسانی و سرخوردگی ها و سوءتفاهم های انسانی خالی شوند و هم چنان برای ما جذاب باشند؟ اگر نویسنده داستان ژانری هستید هم این آزمایش بد نیست که وقتی داستان های علمی- تخیلی می نویسید، آیا تنها مشغول گزارش دادن یک ایده به نظر خودتان باحالِ علمی هستید که می شد در یک بروشور هم جایش داد؟ یا واقعا دارید داستانی تعریف می کنید؟ داستانی هرچند خارق العاده، اما متضمن شخصیت هایی ملموس و واقعی.

teleg
  nl


 

پاسخ


3 × = دوازده