نویسنده: احسان صالح نژاد*

براستی هدف شعر چیست؟ رسالت آن چگونه است؟ آیا می توان گفت که شعر تنها شکل، وزن و آهنگیست که با کنار هم قرار دادن کلمات در قالبی مشخص بتوان نام شعر را بر آن نهاد؟ اگر چنین باشد پس همگان می توانند شاعر شوند و شعر بگویند. اما بحث در همین خلاصه نمی شود و یا بهتر است بگویم که به این سادگی ها هم نیست. اگر تنها اندکی خود را به تفکر وا داریم با پدیده ای مواجه می شویم که به حق می توان آن را ابتذال شعر و در پی آن زوال هنر نامید. اندک گشتی در سایت ها و وبلاگ ها و حتی روزنامه ها و مجلات ما را با سیلابی از مطالب ادبی روبرو می کند که با جسارت می توانم بگویم به تنها چیزی که شباهت ندارند ادبیات است. حال سایت ها را بالا و پایین کنید، مجلات و روزنامه ها را ورق بزنید، بدون شک حسی مرکب از خنده و گریه به ناگاه بر شما فرود می آید. خنده را از آن جهت می گویم که با چیزی روبرو می شویم که به واقع آن نیست که باید و گریه از آن سو که چه بلایی بر سر ادبیات فارسی خصوصا شعر قرار است بیاید. در حین تماشای صرف اشعار و در مرحله بعد خواندن آنها ( البته اگر دل در طلبش باشد) با انبوهی از پاره کلمات نامربوط که به طرز نا مرتبط تری کنار و زیر هم چیده شده اند برخورد می کنیم. آیا این یاوه کلمات بی محتوا را می توان شعر نامید؟ و یا بهتر است از خود بپرسیم که چه چیز بود که این جسارت به شکل گستاخی را به همگان داد تا هرکس هرآنچه را که دلش می خواهد به صورت شعر درآورد و نام شعر نو یا سپید را بر آن بگذارد؟ آیا می توان چون برخی افراد تقصیر را بر گردن قالب شعری جدید گذاشت؟ منظورم شعر نو است. اما این بسیار بی انصافی است، از حق نگذریم شعر نو آن محدودیت های قافیه پردازی را که سخت شعرای ما برای بیان مفهوم به آن گرفتار بودند را از میان برداشت، این محدودیت چنان بود که جلال الدین مولانا به صورت مکرر به آن اشاره کرده است، در یکی از ابیات مشهور خود می گوید:

مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا               قافیه و مغلطه را گو همه سیلاب ببر

پس مقصر قالب شعری نو نیست. آیا جسارت نیما، مسوولیت پذیری بامداد و سایه و ایجاد حس مشترک م.امید و فروغ را فراموش کرده ایم؟ اینان همه شعر نو یا سپید نیز می سرودند اما تفاوتشان در چیست؟ به گمانم تفاوت را می توان در تعبیر شاعرانه ی سهراب از شاعر فهمید که می گوید: شاعران، وارث آب و خرد و روشنی اند. در این گفته ی سهراب نکته ی ظریف اما قدرتمندی نهفته است، آن کس که وارث است خواه ناخواه صفت انتقال دهنده را با خود یدک  می کشد، پس شاعران وارث چیزی هستند و وظیفه انتقال آن را بر عهده دارند. از ترکیب واژه و صفت وارث و انتقال دهنده می توان واژه ی تعهد را دریافت کرد، پس نتیجه می گیریم که شاعر برابر است با تعهد. حال که به اینجا رسیدیم می توانیم بحث را بهتر ادامه دهیم. تا این مرحله دریافتیم که شاعر یعنی شخصی که متعهد باشد، حال مسئله این است که تعهد به چه چیزی؟ مانند شعرای امروزه تعهد به بیان تجربه های موفق و یا ناموفق در روابط عشقی و یا تعهد به ابراز درون آشفته و تجربیات شخصی؟ اما باید بگویم نه! شاعر به جهانی که در آن زندگی می کند متعهد است، او به مردمش متعهد است تا آنان را از دنیایی که آنان را محصور کرده آگاه کند، مگر نه آنکه شاعران وارث روشنی اند؟ پس می توان چون سایه گفت:

یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند                   کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

و یا چون بامداد که:                                 و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

حتی مانند سهراب که می گوید:

مرد آن شهر، اساطیر نداشت

زن آن شهر به سرشاری یک خوشه ی انگور نبود

هیچ آیینه ی تالاری، سرخوشی ها را تکرار نکرد

چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود

شاعران باید تاریکی های دل و ذهن مردم را روشنی بخشند، این اتفاق که بیافتد پشت بندش آگاهی ایجاد می شود و به دنبال آن دل و ذهن مردم چون آب زلال می شود و اینجاست که باز هم می توانیم بگوییم که: شاعران، وارث آب و خرد و روشنی اند.

از موضوع تعهد که بگذریم بحث دیگری که قلدرانه در جلوی چشمانمان قد علم کرده است را می بینیم که سخت گریبان شاعران امروزی ما گرفته و آن چیزی نیست جز عدم آشنایی با زبان و ادبیات کلاسیک فارسی. هستند کسانی که به راحتی و با تنها اشاره ی انگشتی به سمت کتابخانه هایشان که پر است از کتب ادبیات کلاسیک فارسی و حتی جهان، پاسخ ما را می دهند و گاهی هم حتی با گفتن چند بیتی از ادبیات کلاسیک فارسی ارادت خود را نسبت به آن اظهار می دارند و ادعای تمام و کمالی در خواندن و تسلط بر آن به نمایش می گذارند، اما ای کاش چنین بود، اگر بود که ما را با این مصیبت چه کار! همه ی ما و خصوصا شعرای امروزی باید آگاه باشیم که نیما یک شبه ساختار های شعری را عوض نکرد، او با آگاهی کامل از زبان و ادبیات کلاسیک فارسی دست به این کار زد، نیما به دورانش متعهد بود و همین تعهد او بود که مرغ آمین را به پرواز درآورد تا او بر بام مردم آشنایان گذر کند و این چنین باشد که:

با صدای هر دم آمین گفتنش آن آشنا پرورد

می دهد پیوندشان در هم

می کند از یأس خسران

بار آنان کم

می نهد نزدیک با هم، آرزو های نهان را

بسته در راه گلویش

داستان مردمش را

و اخوان را بگوییم که جدای از تسلطش بر ادبیات کلاسیک به تاریخ ایران باستان نیز آگاهی داشت و عشق و تعهد به وطن همیشه در او موج می زد، چنانکه می گوید:

ز پوچ جهان هیچ اگر دوست دارم

تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم

عدم آشنایی با زبان و ادبیات کلاسیک فارسی موجب تخریب شعر می شود و به آن اجازه می دهد که هر واژه ی نامربوطی را در خود جای دهد، در مقابل آشنایی با آن به شاعران دامنه ای گسترده از صورت و معنا در واژگان تقدیم می کند و آنان را قادر می سازد تا از واژگان، درست و بجا استفاده کنند.

سرانجام باید همیشه در خاطر داشته باشیم زبانی که اکنون در اختیار ماست، برایش چه جان ها از دست داده ایم، چه عمرهای گرانبها در جهت زنده نگه داشتنش صرف شده است تا پس از هزاران سال این چنین زنده به دست ما برسد. از نمونه های این تلاش ها می توان حکیم فردوسی را نام برد که به حق یک تنه برای زنده نگه داشتنش تلاش کرد و آنچه اکنون به عهده ی ماست جلوگیری از نرسیدن گزند به این زبان و ادبیات است زیرا که آسیب دیدن زبان فارسی برابر است با نابودی زبان، تاریخ و هویت ایرانی.

و کلام آخر تعریف شعر است از زبان بامداد:

شعر رهایی ست

نجات است و آزادی

تردیدی ست که سرانجام به یقین می گراید

*کارشناس ارشد پژوهش هنر و روزنامه نگار

teleg
  nl


 

2 نظرات کاربران

  1. در زمانه ای که همه چیز رو از ما دزدیدند و هیچ اشتیاق و شوقی برای دنبال کردن تاریخ و ادبیات و شعر برامون باقی نگذاشتن حفظ زبان و اصالت از سخت ترین کارهاست!اگر کسی به ادبیات علاقه داشته باشه تماما علاقه ی شخصی بوده و هیچ نهاد پرورش دهنده ای در این زمینه کمکی به آن شخص نکرده.امیدوارم با انتشار و گسترش این چنین مقاله هایی ادبیات کهن و همیشگی و ما جان دوباره بگیره و زنده تر و از همیشه بشه.

پاسخ


شش + 4 =