امروز سی و سومین سالروز فتح خرمشهر و آزادسازی این قطعه از مام میهن از چنگال متجاوزین عراقی  است.

یکی از مشهور ترین اشعار درباره خرمشهر را بهزاد زرین پور سروده است با عنوان «خرمشهر و تابوت های بی در و پیکر» و با این عبارت بر پیشانی آن: «ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ ﺑﻬﺮﻭﺯ ﮐﻪ ﮐﺎﺭﻭﻥ ﺗﻤﺎﻣﺶ ﺭﺍ ﭘﺲ ﻧﺪﺍﺩ»

***

ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﻪ ﺯﻧﮓ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﯿﺪ
ﺩﺭ ﻣﯽ ﺯﺩﻡ
ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﻪ ﺯﻧﮓ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ
ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺭﯼ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ.

ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﻡ :
ﯾﮑﯽ ﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻪ ﺯﻧﮓ ﻫﺎﯼ ﺗﻔﺮﯾﺢ
« ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﯼ ﮐﻮﺩﮎ » ﺗﺎﺯﻩ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪﻩ
ﻭ ﻣﺎ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﻮﭖ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﺮﯾﻢ ﮐﻪ…

ﻃﻨﯿﻦ ﮐﺸﺪﺍﺭ ﺳﻮﺗﯽ ﻏﺮﯾﺐ
ﺑﺎﺯﯼ ﺭﺍ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﮐﺮﺩ
ﺻﺪﺍﯼ ﮔﻨﺠﺸﮏ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﯾﺪ
ﺟﻨﯿﻦ ﮐﺎﻝ ﺯﻧﯽ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩ

ﮐﺎﺭﻭﻥ ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺯﯾﺮ ﭘﻞ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ
ﻭ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﺟﺪﯾﺪﯼ ﺩﻋﻮﺕ ﺷﺪﯾﻢ
ﮐﻪ ﺗﻮﭖ ﻫﺎﯾﺶ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﮔﻞ ﺁﺗﺶ ﻣﯽ ﺷﺪﻧﺪ
ﮔﻨﺠﺸﮏ ﻫﺎ ﻻﻧﻪ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ

ﻣﺎ ﺑﺎﺩﺑﺎﺩﮎ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ
ﻭ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻫﺎ ﺻﺪﺍﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ.

ﺍﺯ ﺁﻥ ﭘﺲ ﺩﯾﮕﺮ
ﺯﯾﺮ ﻫﯿﭻ ﺳﻘﻔﯽ ﺳﻔﺮﻩ ﭘﻬﻦ ﻧﺸﺪ.

ﭘﯿﺮﺍﻫﻨﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﻡ
ﮐﺎﺭﻭﻥ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺟﺎ ﻧﻤﯽ ﺁﻭﺭﺩ

ﺭﻓﺘﺎﺭ ﺗﻠﺦ ﺁﺏ
ﺍﺟﺴﺎﺩ ﺑﺎﺩ ﮐﺮﺩﻩ ﺭﺍ
ﺍﺯ ﺫﻫﻦ ﺍﻭ ﺑﻪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﺩﺭﯾﺎ ﺭﯾﺨﺘﻪ
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺟﺰ ﻣﺎﺗﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺩ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﮔﺮﻓﺖ.
ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﻡ :

ﺑﺎﺑﺎﯼ ﺧﻂ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﯼ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﺎﻥ ﺭﺍ
ﺍﺯ ﺯﯾﺮ ﺁﻭﺍﺭ ﺩﻓﺘﺮ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽﮐﺸﻨﺪ

ﺩﺭ ﯾﮏ ﺩﺳﺘﺶ ﻧﻘﺸﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻣﭽﺎﻟﻪ ﺷﺪﻩ
ﻭ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮﺵ
ﺩﺳﺘﻤﺎﻟﯽ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺯ ﺭﻗﺺﻫﺎ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺤﻠﯽ.

ﻭ ﻣﺎ ﺑﺎ ﮐﻤﺎﻝ ﻭﺣﺸﺖ ﻭ ﺑﻐﺾ ﻫﺎﯼ ﻃﺒﯿﻌﯽ
ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﯿﻢ ﺍﺯ ﺗﻌﻄﯿﻠﯽ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺗﺎ ﺍﻃﻼﻉ ﺛﺎﻧﻮﯼ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻧﺒﺎﺷﯿﻢ

ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰﻫﺎﯼ ﻣﺎ ﺗﻘﻮﯾﻢ ﺟﺪﯾﺪﯼ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ
ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﺶ ﺗﺎ ﺍﻃﻼﻉ ﺛﺎﻧﻮﯼ ﻗﺮﻣﺰ ﺑﻮﺩ.

ﺑﻪ ﺗﯿﻤﺎﺭ ﻧﺨﻠ ﻬﺎﯼ ﺳﺮ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻣﯽ ﺭﻭﻡ
ﻃﻨﺎﺏ ﻣﯽ ﻃﻠﺒﻨﺪ ﺍﺯ ﻣﻦ

ﭼﻘﺪﺭ ﺷﺎﻧﻪ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﺩﺭ ﺣﺴﺮﺕ «ﺗﺎﺏ »
ﻭ ﻫﻨﻮﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺟﻤﻌﻪ، ﺳﺎﯾﻪ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﻤﯿﺰ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ.

ﺑﺮ ﻣﯽﮔﺮﺩﻡ
ﮐﻪ ﺗﺎﺏ ﺑﯿﺎﻭﺭﻡ :
ﺑﺎد، ﻣﺸﺎﻡ ﺷﻬﺮ ﺭﺍ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺑﻮﯼ ﺍﻧﻬﺪﺍﻡ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ

ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺍﺯ ﻣﻼﻣﺖ ﺁﻓﺘﺎﺏ
ﺑﻪ ﻣﻼﯾﻤﺖ ﺑﯽ ﺍﻋﺘﺒﺎﺭ ﺩﯾﻮﺍﺭﻫﺎ ﭘﻨﺎﻩ ﻧﻤﯽ ﺑﺮﺩ

ﻭﻋﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﺗﻮﺧﺎﻟﯽ
ﺷﮑﻢ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺟﺎﯼ ﻧﺎﻥ ﮔﻠﻮﻟﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﻧﺪ

ﻭ ﻧﻤﮑﯽ ﻫﺎﯼ ﻭﺭﺷﮑﺴﺘﻪ ﺍﯼ
ﮐﻪ ﮔﻮﻧﯽ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺳﻨﮕﺮ ﺑﻪ ﺟﺒﻬﻪ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻧﺪ

ﻭﺣﺸﺖ، ﺯﺑﺎﻥ ﻣﺎﺩﺭﺑﺰﺭﮒ ﺭﺍ ﭼﻨﺎﻥ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ
ﮐﻪ ﻧﻤﺎﺯﻫﺎﯼ ﻧﺎﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﻪ ﺟﺎ ﻧﻤﯽ ﺁﻭﺭﺩ

ﻭ ﺁﻥ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﺎ ﮐﻤﯽ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ
ﺗﻔﻨﮓ ﻫﺎ ﻭ ﺧﯿﺎﻟﻬﺎﯼ ﺳﺎﺩﻩ ﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻣﯽ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ
ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺲ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺧﻮﺍﺏ ﻫﺎ ﻭ ﺭﻧﮓ ﻫﺎﯼ ﭘﺮﯾﺪﻩ ﻣﺎ
ﺗﺎ ﻣﺮﺯ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﻧﮕﯽ ﭘﯿﺶ ﻣﯽ ﺭﻓﺘﻨﺪ

ﻭ ﭼﻨﺪ ﮔﻠﻮﻟﻪ ﺑﻌﺪ
ﻣﯿﺎﻥ ﻣﺼﺮﺍﻋﯽ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺗﺸﯿﯿﻊ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ

ﻭ ﻣﺎ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﻗﺎﻓﯿﻪ ﺍﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺧﺘﻦ ﻧﺪﺍﺷﺘﯿﻢ
ﻣﺮﺛﯿﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﭙﯿﺪ ﻣﯽ ﺳﺮﻭﺩﯾﻢ
ﺗﺎ ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻗﻔﻞ ﮐﻨﺪ
ﭘﺪﺭ ﺩﺭ ﻗﻔﺲ ﺭﺍ ﮔﺸﻮﺩ
ﺍﻣﺎ « ﮐﺎﮐﺎ ﯾﻮﺳﻒ»*
ﺑﯽ ﺍﻋﺘﻨﺎ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﮔﺬﺷﺖ…

ﻭ ﺍﯾﻦ ﺍﺑﺘﺪﺍﯼ ﻏﺮﺑﺖ ﻭ ﺟﯿﺮﻩ ﺑﻨﺪﯼ ﻣﺎﻩ
ﻭ ﺍﻣﺘﺪﺍﺩ ﺷﺐ ﻫﺎﯼ ﺑﯽ ﺧﯿﺮ ﻭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺯﯾﺮ ﺧﯿﻤﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﺑﻮﺩ
ﮐﻪ ﺟﺎ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮐﺎﻓﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺍﺏ ﻫﺎﯼ ﺑﯽ ﺟﺎﯼ ﻣﺎ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺪ

ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺍﻭﻝ
ﻫﻤﻪ ﻧﻤﺎﺯ ﻭ ﺧﯿﻤﻪ ﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺑﺮﭘﺎ ﮐﺮﺩﻧﺪ

ﻭ ﻫﺮ ﺟﺎ ﻣﯽ ﺭﻓﺘﻨﺪ
ﮐﻠﯿﺪ ﺧﺎﻧﻪ ﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ ﺑﺮﺩﻧﺪ

ﯾﺎﺩﺷﺎﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ
ﮐﻪ ﭘﺸﺖ ﭘﺎﯾﻤﺎﻥ ﮐﺴﯽ ﺁﺏ ﻧﺮﯾﺨﺖ
ﻭﻗﺘﯽ ﺷﻬﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﯽﮔﺬﺍﺷﺘﯿﻢ.

ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﺳﺎﻝ ﻫﺎ
ﺩﻟﻢ ﯾﮑﭙﺎﺭﭼﻪ ﺁﻫﻦ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ

ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﻣﺤﻠﻪ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺍﻡ
ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺑﺮﺑﺎﯾﺪﺵ
ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻻ ﺩﯾﮕﺮ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ
ﺳﺮ ﺑﻪ ﻫﻮﺍ ﻣﯿﺎﻥ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎ ﻭ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﻫﺎﯼ « ﻣﯿﻦ » ﺩﻭﯾﺪ
ﻭ ﺑﺎ ﺷﯿﻄﻨﺖ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺁﺗﺸﯽ ﭘﺮﯾﺪ
ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻮﺯﺍﻧﺪﻥ ﺑﺮﭘﺎ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ؟

ﭼﻘﺪﺭ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ
ﻣﻦ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺳﺎﻝ
ﭼﻨﺎﻥ ﻓﻘﯿﺮ ﻭ ﺳﺮﺑﻪ ﺯﯾﺮ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﻡ
ﮐﻪ ﯾﮏ ﺭﯾﺎﻝ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻧﺪﺍﺩﻩ ﺍﻡ

ﻓﻘﻂ ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ
ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﭘﻮﻝ ﻫﺎﯼ ﺗﻮﺟﯿﺒﯽ ﺍﻡ ﻗﻠﮏ ﺑﮕﯿﺮﻡ
ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﮔﻠﻮﻟﻪ ﻭ ﮔﻨﺪﻡ ﭘﺮﺵ ﮐﻨﻢ
ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ…

ﺻﺪﺍﯼ ﺑﺎﺩ ﺩﺭ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ
ﺣﺲ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﻭﺯﯾﺪﻥ ﺩﺍﺭﺩ
ﺍﻧﮕﺸﺘﻢ ﺭﺍ ﺧﯿﺲ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﻭ ﺑﯽ ﺟﻬﺖ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺑﺎﺩ ﻣﯽ ﻭﺯﻡ…

ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺎﯼ ﻋﻘﺐ ﻣﺎﻧﺪﻩ
ﺗﻔﺮﯾﺢ ﻫﺎﯼ ﺯﻧﮓ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺩﺭ ﺣﯿﺎﻁ ﻣﺪﺭﺳﻪ

ﻧﺮﺩﻩ ﻫﺎﯼ ﺩﺭﻭ ﺷﺪﻩ
ﺑﺬﺭﻫﺎﯼ ﻋﻤﻞ ﻧﮑﺮﺩﻩ
ﻧﺨﻞ ﻫﺎﯼ ﺭﻭﺍﻧﯽ
ﻋﺮﻭﺳﮏ ﻫﺎﯾﯽ ﺑﺎ ﺁﺭﺍﯾﺶ ﻧﻈﺎﻣﯽ ﯾﮑﺪﺳﺖ
ﺑﺎﻧﮏ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﻥ ﺩﺭ ﺣﺴﺎﺏ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺟﺎﺭﯾﺴﺖ

ﺗﺎﺑﻮت های ﺑﯽ ﺩﺭ ﻭ ﭘﯿﮑﺮ
ﺷﯿﺮﻭﺍﻧﯽ ﻫﺎﯼ ﺑﯽ ﭘﺮﻭ ﺑﺎﻝ

ﻧﺎﻭﺩﺍﻥ ﻫﺎﯼ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﺮﺯ ﺑﺮﯾﺪﮔﯽ
ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺑﺎﺭﻧﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﮐﻮﭼﻪ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ

ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﻭﺍﻣﺎﻧﺪﻩ
ﺩﯾﻮﺍﺭﻫﺎﯼ ﺷﮑﺴﺖ ﺧﻮﺭﺩﻩ
ﻭ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎﯼ ﻟﻪ ﺷﺪﻩ ﯾﯽ
ﮐﻪ ﺧﯿﺎﻝ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻥ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﭼﺮﺍﻏﺎﻥ ﻧﺒﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ

….

ﮐﺎﺭﻭﻥ ﺧﻮﺵ ﮔﻞ ﻭ ﻻﯼ
ﺑﻪ ﻣﺎﻫﯿﺎﻥ ﻣﻮﺝ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺕ ﺑﮕﻮ
ﺑﺎ ﺑﻠﻢ ﻫﺎﯼ ﺑﻪ ﻣﺎﺗﻢ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﯿﺎﯾﻨﺪ

ﻓﺴﯿﻞ ﺭﻗﺺﻫﺎﯼ ﻟﻪ ﺷﺪﻩ ﺭﺍ
ﺍﺯ ﺯﯾﺮ ﺁﻭﺍﺭ ﭘﻞ ﺑﻪ ﻣﻮﺯﻩ ﻧﻤﯽ ﺑﺮﻧﺪ…

——————————-
*کاکا یوسف همان یاکریم است در گویش برخی از طوایف خوزستان


سایه اقتصادی نیا: خرمشهر، نه فقط از تاریخ، که از تاریخ ادبیات هم سهمی گرفته است خُرد و سینه‌سوز. چه وقت اشغالش، چه وقت آزادسازی‌اش شعرهایی سروده شد که در آنها خرمشهر، چون نگینی شکسته، عزیز و محتشم داشته می‌شد. فریدون مشیری غزلی دارد به نام «نفس تازه»، که آن را در ۱۳۵۹، مقارن اشغال خرمشهر، سروده و در آن با لحنی حماسی رزمندگان را به دفاع از خاک خرمشهر تهییج می‌کند. سیمین بهبهانی هم غزل «بنویس، بنویس، بنویس» را در ۱۳۵۹ می‌سراید و قلم‌های هم‌فکر و هم‌روزگارش را با تکرار فعل «بنویس» به ثبت این فاجعۀ انسانی و نوشتن فصلی روشن از تاریخ فرامی‌خواند. نوشته‌های دیگری هم هست: شعر ضعیفی از سپیده کاشانی، قطعۀ منثور شاعرانه‌ای از اسلامی‌ندوشن و…. اما از این میان، به نظر من، تنها یک قطعه، تنها یک قطعه شعر است که می‌تواند راوی ماندگار اندوه خرمشهر باشد: شعر بهزاد زرین‌پور، با نام «خرمشهر و تابوت‌های بی‌دروپیکر».
کارنامۀ ادبی زرین‌پور در شعر جنگ خلاصه نمی‌شود اما «خرمشهر و تابوت‌های بی در و پیکر» کماکان مهم‌ترین شعر اوست. شان نزولش را از زبان خود او بخوانید:
«این شعر سالِ ۶۸ یعنی پایان جنگ نوشته شد. دوازده ساله بودم که خرمشهر را ترک کردم، هرگز فکر نمی‌کردم که وقتی دوباره بخواهم به شهرم برگردم یک جوانِ بیست ساله باشم. طی سال‌های دوری یک تصور خوب و معصومانۀ کودکی از این شهر در ذهنم بود. همیشه دوست داشتم مثل هر آدم دیگری به هر شکلی یک روزی برگردم به محلۀ کودکی‌ام. ولی وقتی که برگشتم تصویری که با آن مواجه شدم ویران کننده بود، شوک عظیمی در‌‌ همان دیدارِ اول بهم وارد شد… پس از بازگشت اولین کاری که کردم رفتم سراغ خانه‌مان، تلی از خاک زیر پای من بود، چون دیگر کوچه‌ای در کار نبود، می‌توانم بگویم نود درصدش ویران شده بود. از میان خاک و آجر رد شدم و با ‌شناختی که از موقعیتِ جغرافیایی خانه داشتم، پیدایش کردم. نیمی از خانه‌مان نبود. دیدم زنگ در از چارچوب آویزان است، اصلاً از همین‌جا شعر شروع شد: «آن وقت‌ها که دستم به زنگ نمی‌رسید/ در می‌زدم/ حالا که دستم به زنگ می‌رسد/ دیگر دری نمانده است…».
اما چرا این شعر اهمیت یافت؟ آیا ماندگاری این قطعه می‌تواند مثالی باشد برای این نظر مبالغه‌آمیز که می‌گوید شاعر، اگر حتی فقط یک شعر خوب داشته باشد، کارش را انجام داده و این برایش کافی‌ست؟ به گمان من نه. این برای زرین‌پور کافی نیست و نباید زرین‌پور را به همین یک شعر خلاصه کنیم. او سرایندۀ عشق‌ها و غم‌های دیگری هم هست. دفتر «کاش آفتاب از چهارسو بتابد» را که ورق بزنیم، می‌بینیم که چگونه زبان سلامت و فکر بهنجار او از کوران حوادثی که این سال‌ها بر سر شعر وزیده، جان به در برده است. تصویرسازی‌هایی ملموس و تازه دارد، و شرح غمی مکرر که دل از آن سیر نمی‌شود. رمز شناخته شدن و ماندگار شدن «خرمشهر و تابوت‌های بی در و پیکر» آن بود که شاعرش شعر جنگ گفت، اما برای دل سوختۀ خودش، نه برای کنگره‌ها و رانت‌ها و صندلی‌ها. از این لحاظ، شاید فقط چند قطعۀ دیگر را بتوان در تمام طول تاریخ شعر موسوم به دفاع مقدس نام برد که صادقانه سروده شدند و بی‌ادعا ماندند. بیراه و بی‌جهت نیست که این شعر ماند و خوانده شد. مخاطب بالغ، عطر شعر را از تعفن تبلیغات تشخیص می‌دهد. تاریخ گول نمی‌خورد و «آنکه غربال به دست دارد از عقب کاروان می‌آید.»

teleg
  nl


 

پاسخ


8 − سه =