نویسنده: دکتر مجتبی تجلی

عرفان در خانه را با احتیاط باز کرد  . مثل موشی که از سوراخ لانه اش سرک می کشد به بیرون نگاهی انداخت . آفتاب مانند تیری برای دریدن چشمهایش حمله ورشد .کنار شقیقه اش ضربان قلب اش را حس کرد . با خودش گفت :   نه ، نه امروز اصلا نمی تواند روز خوبی باشد .

خم شد تا حین اینکه پاشنه کفش هایش را بالا می کشد برای لحظه ای از شر این خدنگ نابجای افتاده به جانش خلاص شود .اسباب واثاثیه داخل کوله پشتی که حالا خزیده بود و تقریبا روی سرش قرا ر گرفته بود به دلنگ دلنگ افتادند . با هر بار تکان خوردنش صدای قلپ قلپ مایعی درون بطری میامد . حس کرد مغزش هم داخل جمجمه اش میرود ومیاید مثل همان بطری داخل کوله پشتی . با دست به رفیقش که داخل اتوموبیل با تلفن مشغول صحبت بود و با دیدنش نیش هایش باز شده بود اشاره کرد تا حضورش را اعلام کند . توی خلوت کوچه صدای مستانه گنجشک ها ی روی درخت سنجد پیر با صدای علیرضا در هم آمیخته و  منقطع به گوشش می خورد: ممنونم ، جیک  جیک  جیییییک !  عرفان هم سلام میرسونه ! جیک جیک ! خداحافظ ! جی جی جی جیک!

ایستاده بود وتوانای حرکت را در خودش نمی دید .توی ذهنش گفت ، حتی صداها هم نبض دارند . انگار قطعه قطعه اند. در را پشت سرش بست .

علیرضا سرش را از شیشه بیرون آورد و پچ پچ کنان گفت : چه غلطی میکنی ؟ زیر لاستیک های ماشین علف سبز شد . بیست دقیقه است معطلم .

عرفان یک چشمش را بسته بود تابه نور عادت کند . بدون پاسخی با صدای بلند شروع به برشمردن وسایل کوله پشتی اش کرد:ببین ،گوش کن! بشقاب ،کاردوچنگال، لیوان،پسته وبادام ،گداجوش ، چای خشک و سیب و خیار .خوبه ؟

-فقط همین ؟!

–نگران نباش .آنها را هم برداشتم . ولی فقط به اندازه یک نفر . من نیستم . از دیشب سرم دارد میترکد .

-باشه بیا !یک طوری میشه بلاخره.

عرفان از تک پله ی جلورویش پایین پرید : حالا سلام !

خودش را تکان داد .کوله پشتی ولباس کوتاهی که بر تن داشت سر جای خودشان بر گشتند .احساس یک جنگجوی خسته را داشت که از کمینگاهش خارج شده است .از شوق وترس پر بود .

علیرضا : ارادتمندم رفیق شفیق

–من بیشتر ! وبعدش به طرف اتوموبیل خیز برداشت .یک لحظه بوی زنجفیلی که روی پیشانی اش خشک شده بود با عطری که به سر وگردنش مالیده بود، بوی شکوفه های سنجد وبوی شب مانده در دهانش در هم پیچید وبه دماغش خورد.زیر لب زمزمه کرد : آه . همه چیز بوی افراط می دهد.روز خوبی نیست .کنار اتوموبیل رسیده بود وکوله پشتی را از پنجره باز روی صندلی عقب انداخت . با وسواس وعجله پشت سر هم چند بار روی موها ولباس هایش دست کشید وآنها را مرتب کرد :کسی این دور ور نیست ؟ اجالتا باید مراسم  مخصوص رفع بلا واضطراب به جا بیاورم . اگرنه روزم از اینکه هست هم بدتر می شود .

هر غلطی می خواهی بکنی یک کم زودتر لطفا . روی صورت عرفان لبخند خجالت زده ای نقش بسته بود .دست راستش را روی سینه اش گذاشت وبه طرف جنوب خم شد .زیر لب چیزی زمزمه میکرد .

علیرضا : به به التماس دعا. عرفان به سمت شمال،ته کوچه ی بن بست برگشته بود وبا دست بلوزش را روی سینه چنگ زده بود وتا حد امکان خم شد.زیر لب زمزمه میکرد.چشم هایش روی زمین دوخته شده بود وپلک هایش مثل لحظات آخر هم آغوشی پرپر می زدند .معلوم بودمی خواهد روی فکری که در خاطرش می گذرد متمرکز باشد .صورتش سرخ شده بود .خنده اش گرفت و. کمرش را راست کرد و با خودش گفت :  وسواس کوفتی! طوق لعنت است.

علیرضا دستش را از پنجره ی اتوموبیل آویزان کرده بود .از فرط خنده شیهه می کشید وپایش را به کف می کوبید . گفت : عاشق مراسم ات ام .

عرفان : می توانیم برویم .تمام شد .حالم بهتر شد .حداقل حالاقلبم کنار شقیقه ام نمی زند .

علیرضا  -آئین آرامبخش احترام ! رمزش را امروز برایم بگو .

– تا ببینم چه می شود .به طرف اتومبیل رفت وبه محض سوارشدنش هر سه با صدای بی تابی به حرکت در آمدند .پیچ و خم های چند کوچه با چالاکی یک آهو طی شد . چند دقیقه بعد وارد جاده ای که به بیرون شهر وپایین کوه های روبرو ی نگاهشان ختم می شد ، شده بودند .

عرفان در حالی که با بی قیدی زنجبیل های مالیده روی  پیشانی اش را روی صورت ولباسش می تکاند گفت : همین امروز دعوتم را علنی می کنم . تو را به آیینم دعوت خواهم کرد . منتظرت نمی گذارم . راز این ثنویت احمقانه را تا مقصد برسیم خواهی داشت . آه بلندی کشید .

علیرضا دکمه ی روشن شدن ضبط  صوت را فشار داد : با صدای موسیقی گوش جان بهتر می شنود .شروع به ورفتن با ضبط صوت کرد. با خودش فکر می کرد : با این حالی که دارم خدا کند حوصله ی شنیدنش را داشته باشم

چه بد ، انسانها اکثرا در زمان مناسب به آرزوهایشان نمی رسند.علیرضا همیشه دوست داشت بداند این خم و راست شدن وسواس گونه از کجا آمده است و چه می گوید.اما باز هم زمان مناسب رسیدن به خواسته ها نبود .ولی حالا دیگر حرفش را زده بودو باید منتظر می ماند .

خودش را توی صندلی جابجا کرد وگفت :خوب اون اولی یه ،روبه قبله ،پیچیده نیست .همه ما کم وبیش با آن در گیر بوده ایم .باقیمانده ی اعتقاد مذهبی است .درست گفتم ؟ وبعد دستش را روی موهای فرفری اش کشید ونگاه پیروز مندانه ای به آیینه ی ماشین کرد ودوباره با ضبط صوت  مشغول شد . – خوب گفتی .پاهایش را روی صندلی گذاشت وزانوهایش را بغل کرد .ادامه داد :وقتی توی زندگی مچاله می شوم خیلی حسرت سبک باری وآرامش آن دوره را می خورم  . دوران بلوغ با سر کوب ها ومنع هایش وشاشی که تازه کف کرده بود . شد ه بودم کوت اضطراب و وسواس .همیشه از خدایی که فکر می کردم بیشتر سمت قبله خواهد بود کمک می گرفتم .آرامم می کرد . اینجوری قرار بود حریف غریزه ام شوم .موقع بیرون آمدن رو به قبله سلام می دادم .کم کم هم عادتم شد .

علیرضا نگاهش کرد وگفت : جای دارو ودرمانهای مادرت روی پیشانی ات سرخ شده ! عینهو جای مهر به نظر می رسه. عرفان توجهی به حرفش نکرد .دو طرف شقیقه اش را با انگشت می فشرد .ادامه داد :هنوز خودم و احوالاتم را جمع وجور نکرده بودم چشم باز کردم و دیدم خاطر خواه شده ام .دختر آن همسایه که توی کوچه می نشستند .یادت هست ؟شمالی بودند .

-یک چیزایی یادم می آید

                                                                                                                                            – زیبا بود ولی از آن زیبایی هایی که حرص آدم رادر می آورند نداشت .برای من جذاب بود .لب هایش را لیسید وآب دهنش را قورت داد .انگار طعمی شیرین رابه خاطر می آورد .ادامه داد : هر وقت از خانه بیرون می آمدم از سر ترس یا احترام به مادرش وبقیه ی زنهای توی کوچه  با صدای بلند سلام می کردم .فکر می کردم همه شان از ماجرا خبر دارند .خم می شدم وهراس برم می داشت .دولا و راست می شدم  و سلام میکردم. آن وقت چون پشت به قبله می شدم یه جور دیگه میترسیدم .صدای مادرش را از پشت سر می شنیدم که میگفت :ماشاالله .پسر محجوبی است .خیلی باادب است !خجالت می کشیدم وعادت سلام به قبله را جوری که کسی نفهمد انجام می دادم .کم کم یک جور مراسم شده بود .

– علیرضا خندید : مادر چه خبر دارد، دختر چه هنر دارد !

– بحث  هنر نمایی  به کنار .آن موقع ها تازه قد کشیده بودم .وقتی حس بلندتر بودن داشته باشی تظاهر به فروتنی واحترام راحت ترمی شود .یک مسئله  روانی است .احساس ناجوری بهت دست نمی دهد .می فهمی؟

–  گوش کن . صدای خواننده در حال پخش بود …. من جهان بینی ندارم ،من الفبای جدیدم ،من فقط عشق ،من فقط تو ،من به آرامش رسیدم!

– انتخاب خوبی بود .به موقع !

– تا تو ماجرا را می گفتی کلی دنبالش گشتم

    پیداشدن راه فرعی با تابلوهای کوچک وحقیرش آنها را به هوش و ذوق آورد

– می رویم دارآباد جای دنجی است.مثل یک صومعه می ماند موافقی ؟

– اوه . حتما . هر آیینی در صومعه ها به اوج خودش می رسد.برای دیوانه بازی من خوبست .سرش دوباره در شقیقه ها به تپش افتاد .فکر کرد عنقریب سرش خواهد ترکید .ادامه داد :کاش امروز خانه مانده بودیم .علیرضا با لطف وشوق به همسفرش نگاه کرد وصدای موسیقی را بلند تر کرد .عرفان به پشت سر نگاه کرد .توده ی عظیمی از خاک در حال دور شدن از آنها بود وپیوسته تکرار می شد .با تمسخر زمزمه کرد :از خاک بر آمدیم ودر خاک شدیم !

   -علیرضا خندید وگفت :ایناهاش  . رسیدیم .  کنار آن چند درخت به نظرم خوب میاید .در حالیکه به جلو خم شده بود و موشکافانه نگاه می کرد ادامه داد فقط آن خر کمی نگرانم می کند .اتوموبیل از چند چاله با لق لق رد شد وکناریک  درخت چنار قدیمی متوقف شد .علیرضا گفت : فعلا که صاحبش نیست .بعد هرچه پیش آمد .اتومبیل را خاموش کرد وبا کمری خم شده پیاده شد وچند لحظه به همان حالت ماند :ببین کمر درد لعنتی هم بعد از رانندگی انسان را ناخواسته به تعظیم وامیدارد . می بینی ؟ برای آدم خم و راست شدن از در ودیوار میریزد . خندید و ادامه داد :وسایل را بیاور تا بساطمان را پهن کنیم .به اطراف نگاهی انداخت  . عرفان اثاث محقرشان را سر و سامان می داد و با هر بار چهچهه ی بلبلی که بر شاخه بود می گفت : لبیک لبیک ! بعد خندید وگفت : سرمست شدم .یاد تذکره اولیا افتادم و لبیک گفتن یارو!

-علیرضا  : خاصیت صومعه همین  است دیگر!

  نسیم مطبوعی از میان یونجه زار کناربه صورتشان می خورد . عرفان بطری را از داخل کوله پشتی اش در آورد : بیا ، اینم شاه بیت غزل این دیوان. می ناب ! شوق ،ترس ودلزدگی وسردرد را همزمان احساس کرد .ادامه داد :بفرمایید مشغول شویم .چایی سرد می شود  . خندید .

خردرحال چریدن نفسش را از دهان بیرون داد وخرناس کشید .

علیرضا گفت : این خر حالم را بد میکند .بد شگون است .همه خر ها همین طورند .خرها همیشه آدم ها را به یادم می اندازند .آنهایی که صاحبانشان هستند و بعضی دیگر که مثل خودشان خرهستند .

عرفان : باید دست به دامن ماوراء شوم . اینجوری نمی شود . مشغول مراسم شد    – قبله آنطرف است پسرم !

عرفان سر جایش خشک شد . علیرضا با اضطراب دور وبر را برانداز کرد . صدای مبهم زمزمه ی یک ترانه ی محلی شنیده میشد .  وسط یونجه زار کنار یک کلاه سر بازی سبز رنگ و رو رفته را که داشت تکان می خورد وبه سختی از اطراف جدا می شد جلب توجه کرد .

علیرضا بلند گفت : سلام علیکم !

پیرمرد سرش را بالا آورد . کمی نگاهشان کرد اما چیزی نگفت . فقط نگاهشان کرد . طوری که معلوم نبود آنها را می بیند یا نه !

علیرضا ادامه داد : لعنتی ! بند دلم را پاره کرد .یعنی باید همچین کلاهی را برای آفتاب گیر استفاده میکرد ؟ انگار کر هم هست . خروس بد محل !  از غیب برای کوفت کردن انداختنش اینجا !

عرفان کوله پشتی اش را بغل کرده بود وآن را می فشرد .علیرضا روی زمین ولو شد .پیرمرد حالا بر خواسته بود وشال پر یونجه اش را به پشتش کشید .یک جلیقه ی کهنه ی سرمه ای وشلوار سیاه رنگ ورو رفته ای پوشیده بود .کلاهش را برداشت در حالیکه به طرف آنها می آمد ، عرق روی سر ورویش را خشک کرد .

علیرضا گفت : ازآن پیله ها معلوم می شود .

پیرمرد تف کرد وشال یونجه را روی لبه ی جو ،نزدیک آنها گذاشت وخودش را کنار آن روی زمین انداخت : میتوانید یک چای به من هم  بدهید .؟ راستی ساعت چند است ؟ نمازم دارد قضا میشود .

عرفان گفت : چایمان تمام شده است . سنگی را با غیض به آن طرف پرت کرد و گفت : نماز هم خوانده ایم .

پیرمرد انگار چیزی نشنیده بود به دورتر نگاه کرد . مردمک کدر چشم هایش زیر نور از اطراف قابل تشخیص نبودند . با سروصدا دماغش را خالی کرد .

گفت : خانه ی ما آن پایین تر است . امسال بارندگی خوب بود .یک دسته یونجه رادر دستانش جمع کرد وجلو الاغش پرت کرد : هیچ چیز بهتر از احترام به خدا نیست  . باید از خدا بترسیم . مادربزرگم نماز یادم داد . سال زلزله از کوه پرت شد . خدا رفتگان شما را هم بیامرزد.

علیرضا دندانهایش را را به هم فشار داد :  زمزمه کرد : مثل ما که از تو ترسیدیم

 عرفان حالا مثل سربازی که از جنگ برگشته وخاطرات تلخش را دوست دارد ،کوله پشتی اش را بغل کرده بود .پشتش به پیرمرد بود .آهسته گفت :یاد ماجرایی افتادم .چند وقت پیش در یک همچین  شرایطی مادرم غافلگیرم کرده بود . وقتی فهمیدم بالای سرمن وبساط عشرتم ایستاده ونگاهم می کند ، بلند شدم وبی اختیار با صدای بلند سلام کردم . پی درپی جلواش خم وراست میشدم . بیشتر از احترام بود تا ترس به جان عزیز خودش .دعوام کرد .وبا پشت دست زدم توی دهنم  .خجالت کشیدم .اون شب توی اتاقم  با آنچه به سرم امده بود تنها شدم . افکار روی سرم آوار شدند. آنقدر که امانم را بریدند .گریه کردم و بعد خوابم برد .  الان که فکر میکنم .از این به بعد وقتی بیرون آمدم باید به چهار طرف سلام بدهم .اینجوری خیالم راحت تر است .میشود سلام از سر ایمان ،عشق ،احترام وترس ! اینجوسر موردی برای اضطراب و ترس نمیماند .

پیرمرد انگار که با خودش حرف بزند گفت : شکر خدا !

  علیرضا گفت : این شد یک آیین کامل وجامع . من اولین پیروات می شوم .ایده های خوب که همیشه از پیوسته فکر کردن به وجود نمی آیند . پاره پاره های فکر در زمانهای مختلف  بعدا بهترین ها را می سازند .حتی در مغز ناقصی  مثل مخ تو ! زیرزیرکی خندید .

پیرمرد علف گلداری را از کنارش کند وگفت :قربون قدرت خدا ! ده رنگ قاطی هم دارد . انگار با خودش نجوا می کرد .

عرفان گفت :مادرم هم وقتی نمازش تمام می شود به چهار طرف سلام می دهد .

علیرضا گفت : انگاری وقتش است مراسم آیین چهار طرف را به جا بیاوریم .من اسمش را می گذارم “تربیع” . مارا به یاد چهار عنصر سرشتمان ،چهار دوره ی زندگیمان وچهل سالگی پیش رویمان میاندازد  .

عرفان گفت :جالب شد .چهار عدد مقدسی است .ومثل آواز خواندن تکرار کرد : چار! چار !چار !

پیرمرد دندانهای مصنوعی اش را با زبان جابه جا کرد وگفت :آدم در جوانی خیلی چیزها را نمی فهمد . راستی میگوید  چای یا چار ؟ به عرفان نگاه میکرد .

عرفان با ناراحتی دستهایش را روی چشمانش کشید : از اینجا برویم !

”  پایان “

teleg
  nl


 

پاسخ


7 − = سه