شاعر: نیما ماندگار

چگونه تو را رها کنم ؟
وقتی صدایِ رنگ پریده ات
کشیدگی ترمز قطار به روی ریل را دیوانه می کند
و گلوی بریده ات
هنوز هم
بریده
بریده
بیرون می دهد
آخرین سوتِ سوتبانان را

چگونه تو را رها کنم ؟!
که شب راه را گم کند
و سنجاق هایِ مچاله ی خوابم
به ماه و ابر و قطار
چشم ندوزند

من دست کشیده ام
دست کشیده ام به رویِ جاده ها
به ریل هایِی که کورند
و صبر در دهانشان نمی چرخد

دست کشیده ام
به تیغ کند زمان

به آخرین دکمه ی آویزانِ پیراهن
و ماه
که می رقصد و می افتد

میان فاصله ها
جایی برایِ پنهان شدن نیست

بگو چگونه تو را رها کنم ؟
وقتی کنارِ هر پنجره
صدایِ سقوط را زمزمه می کنم

و انتظارِ کشیدنِ طناب ها
صبرم را از تیر چراغ کوچه
آویزان کرده است

بگو
چگونه تو را رها کنم ؟

پیراهن به پیراهن
دست به دست

قلبم را به آینه می چسبانم
قلبم را به قلبم !

سنگ روی سنگ بند نمی شود

قطاری از ریل های خود بیرون رفته است
قطاری از ریل های خود بیرون رفته است

می گریم

دستم را به آجرهایِ خشکِ نبودنت می کشم
دستم
خالی تر از همیشه است
و امید
لکه ی خونی
که از پیراهنم پاک نمی شود

 

teleg
  nl


 

یک نظر

پاسخ


7 − = چهار