نویسنده:سایه اقتصادی‌نیا

فریدون مشیری
گناهش چه بود؟ قبول عام؟ طبع لطیف؟ صلح‌طلبی و انسان‌مداری؟ یا وطن‌دوستی و ملی‌گرایی؟
در سینه‌های مردم عاشق مقام داشت، نیک‌نفسی و حرمت از هر قدمش، از هر نفسش می‌بارید، یک‌نفس ایران ایران می‌کرد، اما باز در تاریخ روشنفکری ادبی ایران نامی از او نیست. چرا؟ لابد چون نرم‌خوتر از آن بود که چریک شود و اسلحه ببندد، چون گفته بود به هیچ حزب و دستۀ سیاسی نمی‌پیوندد، چون «مرده باد» و «مرگ بر» نمی‌گفت، حتی به شغالان و کلاغانی که ایران عزیزش را به «دشت خشک تشنه» بدل ساخته بودند.
گفت از ایران نمی‌روم، من اینجا «ریشه در خاکم». به آنها هم که به هردلیلی، به جبر یا اختیار، رفتند نه اتهامی زد و نه لعنتی فرستاد، بلکه با همدلی و مفاهمه‌ای تمام روانه‌شان کرد، اشک گرمش را به راهشان فشاند، کوله‌بارشان را پر از امید بازگشت کرد و سرود:
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک، اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقیست می‌مانم
من از اینجا چه می‌خواهم، نمی‌دانم
امید روشنایی گرچه در این تیرگی‌ها نیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می‌رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی
گل بر می‌افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
سرود فتح می‌خوانم
و می‌دانم
تو روزی باز خواهی گشت.
طی سال‌های فعالیت مطبوعاتی‌اش در جایگاه مسئول صفحۀ شعر مجلات، سکان شعر فارسی را، به دور از هرگونه تعصب و غرض و مرضی، در نهایت اعتدال، هدایت می‌کرد. شعرشناس بود و از هر شاخه‌ای گلی می‌چید: از شهریار گرفته که از تبریز برایش شعر می‌فرستاد، تا فروغ که به تصریح خودش در دورۀ اول شاعری به اشعار او علاقه‌مند بوده و روزی با انگشتان جوهری‌اش به دفتر مجلۀ روشنفکر آمده و شعر معروف «گناه» را روی میز مشیری گذاشته است. در اوج ستیز کهنه و نو، همه را چاپ می‌کرد. می‌گفت: «من هیچ‌وقت راجع‌به‌اینکه غزل می‌گویم یا شعر نو می‌گویم، یا رباعی می‌گویم، تعصب ندارم.» به قول اسلامی‌ندوشن، «شاعر اعتدال بود و نگهدار اندازه در بیان، علاقۀ مردم به او به‌خاطر همین اعتدال بود.»
در سال‌های سخت پس از کودتا برای مصدق، در سال‌های قهر و طعن دهۀ شصت شمسی دربارۀ جنگ، در سال‌های مهاجرتِ یارانش از ایران دربارۀ تبعید شعر گفت. با پای شعرش پابه‌پای مردم راه می‌آمد. در روزهایی که، چون همین امروز، «طفلی به نام شادی» گم شده بود، عزمش جزم بود برای آبیاری بذر امید و روحیه‌بخشی. و این مبارزۀ او بود، همین که: «گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ، هفت‌رنگش می‌شود هفتاد رنگ». ولی باز این قبول نبود. تا سینه‌ات را کف خیابان سفره نمی‌کردی و یارانت «خون را بر سنگفرش» نمی‌دیدند، قبول نبود. مبارزۀ فرهنگی قبول نبود، قلمی که از امید و بهار و صبح و باران می‌نوشت لوس و ننر بود و به درد دخترمدرسه‌ای‌ها می‌خورد، گرایش به رمانتیسم دشنام بود، سخن از امید حرام بود، حرام، چون جوانی و دلی که از ما حرام شد.
ما مدیون تو هستیم آقای مشیری. اگر نه به‌خاطر تمام دفتر و دیوان و رو و روح باصفایت در سال‌های سیاهمان، دست‌کم به‌خاطر اینکه ما را از «کوچه»‌ای گذر دادی که، تا ابدالآباد، میعادگاه شورهای نوشکفته و عاشقان پریشان است.

teleg
  nl


 

پاسخ


+ 8 = شانزده