ادبیات جایگاه همیشگی اسطوره بوده است. اسطوره ها از لابه لای فرهنگ های کهن ملل به متون رسوخ کرده اند و به شکل های گوناگون، به زندگی خویش ادامه داده اند. در این میان، ادبیات کودکان که در بدو امر شامل قصه ها و افسانه هایی برای مخاطب خردسال است، بنا به ویژگی های ذاتی خود، همواره صورت مناسبی برای محتوای اسطوره ای بوده است. از این دیدگاه، قصۀ شنل قرمزی که در ورای یک داستان سادﮤ کودکانه، جایگاهی بوده است برای اسطورﮤ اروپایی گرگ انسان نما می تواند موضوع مناسبی برای یک بررسی فرهنگی و تطبیقی باشد. بازپیدایی این قصه و این اسطوره (اسطورﮤ گرگ انسان نما)، این بار در یک اثر سینمایی معاصر، باعث شده است که این مقاله نگاه دوباره ای به موضوع بیفکند؛ نگاهی که دربرگیرندﮤ یک بررسی تطبیقی میان دو شیوﮤ مختلف بیان هنری، یعنی ادبیات و سینماست؛ یعنی یکی از موضوعات به روز و مورد بحث در ادبیات تطبیقی. پرسش اساسی این است که در این روند تکاملی از قصه ای کهن تا نسخه ای از هنر هفتم، سینما، چه تغییرات مضمونی و مفهومی ای در داستان رخ داده است؟ این دگرگونی ها ناشی از چیست و چگونه می توان آنها را دریافت؟

برهم سنجی تاریخ ادبیات و سینما از تقابل چند هزار سال و یکصد و اندی سال حکایت می کند؛ و با این حال تأثیر و تأثر میان این دو رسانه چه آگاه چه نیمه آگاه در تولیدات هنری جریان داشته و در مطالعات اقتباسی بازتاب یافته است. مقایسه فیلم های اقتباسی با منابع ادبی پایه این پژوهش هااست.

اقتباس سینمایی از آثار داستانی یکی از انتخاب های سخت و البته محبوب کارگردان های بزرگ بوده و هست و در طول دهه های گذشته آثار سینمایی فاخری که از آثار ادبی اقتباس شده اند، ساخته و روی پرده رفته اند که برخی از آن ها ماندگار شده و برخی دیگر خیلی زود از حافظه مردم سینمادوست محو شده اند. در این پروند به هفت نویسنده بزرگی پرداخته ایم که از فیلمی که از داستانشان اقتباس شده است، متنفر بوده اند و همواره علیه کارگردان هایی که دست به این اقتباس زده اند، موضع گرفته اند.

درخشش

علیه دوربین

استیفن کینگ علیه کوبریک، یک کادیلاک توخالی!

«من همیشه کوبریک را تحسین می کردم و توقع زیادی از این پروژه داشتم اما نتیجه کار، به شدت برایم ناامیدکننده بود… کوبریک ذات حیوانی شیطان را در آن اقامتگاه (اشاره به لوکیشن فیلم) درک نکرده… او به جای آن شیطان را در کاراکترها دیده و به همین جهت فیلم تبدیل به یک تراژدی خانوادگی شده با یکسری واکنش های مبهم و غیر طبیعی. مشکل اصلی این است که چون خودش نتوانسته آن را باور کند، فیلم هم برای دیگران غیر قابل باور شده.»

اینها بخشی از واکنش های استیفن کینگ بود، بعد از تماشای فیلم «درخشش» به کارگردانی استنلی کوبریک، هر چند از آن زمان نزدیک به چهار دهه می گذرد و تاریخ سینما نشان داده که کینگ اشتباه می کرد. شاید فیلم فاصله زیادی با فحوای کتاب دارد اما جهانی ساخته که بعضی صحنه های آن همچنان جزو درخشان ترین صحنه های تاریخ سینماست. با این حال استیفن کینگ، نویسنده رمان های معروفی نظیر «مسیر سبز» و «رهایی از شائوشنگ» (که بر اساس آنها نیز فیلم هایی ساخته شد) در آن زمان عصبانی بود؛ به خصوص از بازی جک نیکلسون. او معتقد بود شخصیتی که در رمانش ساخته، شخصیتی است که با ورود به آن هتل، به دیوانگی و جنون می رسد اما نیکلسون طوری بازی کرده که انگار از همان اول دیوانه است.


دیوانه از قفس پرید

علیه دوربین

کن کیسی علیه فورمن، نویسنده ای که پشیمان شد

فیلم «دیوانه از قفس پرید» بر اساس رمان کن کیسی، سال ۱۹۷۵ روی پرده رفت و تحسین هیئت داوران آکادمی اسکار را به همراه داشت؛ تحسینی که جوایز فراوانی هم برای این فیلم به ارمغان آورد. فیلم میلوش فورمن در واقع بسیاری از جوایز مهم آن سال را جارو کرد. بهترین کارگردانی، بهترین بازیگر مرد، بهترین بازیگر زن و بهترین فیلمنامه. درست نمی دانیم که نویسنده رمان، کن کیسی، از چه چیزی ناراحت بود اما بعد از تماشای فیلم گفت اصلا تحت تاثیر قرار نگرفته. تا مدت ها هم ای این موضوع گلایه داشت که کارگردان نگاه درستی نسبت به کاراکتر اصلی نداشته و به همین جهت هم شخصیت اول فیلم، چیزی نیست که باید باشد.

البته این شدت و حدت در اعتراض دوباره هر کسی را یاد انتقاد استیفن کینگ می اندازد، چون حالا بعد از این همه سال فورمن نشان داده که اتفاقا فیلم خوبی ساخته. «دیوانه از قفس پرید» در حال حاضر در اکثر فهرست های سینمایی تحسین می شود و جزو یکی از آثار ماندگار تاریخ سینماست. کن کیسی تا پایان هم هیچ وقت از نظر خود برنگشت اما همسرش در گفتگویی عنوان کرده بود که او بعدها از ساخته شده این فیلم خوشحال بود. به هر حال شاید نویسنده در ذهنش جهانی را در نظر داشته که در فیلم نبوده و واکنش های احساسی او در آن زمان به همین علت بوده، کسی چه می داند.


ویلی وونکا و کارخانه شکلات سازی

علیه دوربین

رولد دال علیه استوارت، واپسگرا و عقب مانده

اشتباه نکنید! فیلم معروف «کارخانه شکلات سازی» ساخته تیم برتون، ۳۴ سال بعد از مرگ خالق این کتاب یعنی رولد دال ساخته شد. در واقع اظهار نظر رولد دال علیه اولین اقتباس از این فیلم بود چون در سال ۱۹۷۱، مل استوارت بر اساس کتاب رولد دال فیلمی ساخت با عنوان «ویکی وونکا و کارخانه شکلات سازی» که داد نویسنده را در آورد. او فیلم مل استوارت را فیلمی «مزخرف» و «عقب مانده» خوانده و گفته بود تولیدکنندگان این فیلم کسانی هستند که امکان ندارد در زندگی شان روی پروژه ای دست بگذارند و آن را خراب نکنند!

البته او زنده نماند تا ورود کارگردانی خلاق نظیر تیم برتون را در جهان داستان هایش ببیند. سال ها بعد برتون در مصاحبه ای گفت: «به عقیده من دال از نخستین نویسندگانی بود که این نوع ادبیات را باب کرد. البته این روزها کتاب های هری پاتر همه جا را پر کرده ولی در دوران کودکی و نوجوانی ما تعداد کسانی که چنین کتاب هایی می نوشتند چندان زیاد نبود.» خالق فیلم های «بتمن»، «سیاره میمون ها» و «ادوارد دست قیچی» در ادامه گفته بود: «دال تقریبا تنها کسی بود که به هر دو زبان کودکان و بزرگسالان سخن می گفت و معنی کودک بودن و احساس بزرگتر داشتن را می فهمید. او کسی بود که به تلفیق نور و تاریکی و هیجان و طنز دست یافت. برای من تعداد چنین انسان هایی خیلی زیاد نبود.»


فارست گامپ

علیه دوربین

گروم علیه زمکیس، چرا سانسور می کنید؟

یکی دیگر از واکنش های تند و اعتراض آمیز نویسندگان به ساخته شدن فیلمی بر اساس آثارشان، واکنش وینسنت گروم، نویسنده کتاب «فارست گامپ» است. گروم در این باره نوشت: «هرگز به هیچ کس اجازه ندهید که زندگی شما را تبدیل به فیلم کند.» انتقاد گروم به نادیده گرفتن نکاتی در طرح اصلی یا پلات داستان و همچنین پاستوریزه کردن برخی دیالوگ هایش بود. در واقع به رفتار هالیوود اعتراض داشت اما در نهایت انتقادش تبدیل به موضع گیری علیه خود فیلم شد.

تولیدکنندگان فیلم هم در نهایت علیه او به خاطر تاثیر منفی جملاتش روی فروش فیلم شکایت کردند اما فیلم «فارست گامپ» به جایگاهی ویژه رسید؛ برنده جایزه اسکار بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین فیلمنامه اقتباسی، بهترین نقش اول مرد (تام هنکس)، بهترین تدوین و … از حواشی قابل تامل فیلم «فارست گامپ» این بود که در همان سال، فیلم «رهایی از شائوشنگ» نیز در اسکار حضور داشت. جالب اینجاست که هر دو فیلم بر اساس دو کتاب معروف ساخته شده بودند اما جوایز نصیب «فارست گامپ» شد و «رهایی از شائوشنگ» در تمام بخش ها دست خالی ماند. این فیلم بر اساس رمان استیفن کینگ ساخته شده بود و یکی از آثار ماندگار تاریخ سینما است.


پرتقال کوکی

علیه دوربین

بار دیگر علیه کوبریک، بابت نوشتن این کتاب متاسفم

آنتونی برجس، نویسنده کتاب «پرتقال کوکی» نه تنها از فیلمی که استنلی کوبریک بر اساس کتابش ساخت متنفر بود بلکه بابت نوشتن آن نیز عذرخواهی کرد. او در مصاحبه ای گفت: «کتابی که مرا با آن می شناسند، در واقع کتابی که من به خاطر آن مشهور شده ام، رمانی است که دلم می خواهد آن را نیست و نابود کنم! چون ۲۵ سال پیش ظرف سه هفته کتابی نوشتم که صرفا می توان از آن به عنوان نوعی بازیگوشی های ذهنی نام برد اما حالا مین بینم که مواد خام این کتاب، دستمایه ساخت فیلمی شده است که از اصول غیراخلاقی و خشونت تمجید می کند.

این فیلم به راحتی می تواند کاری کند که خوانندگان کتاب با تماشای آن دچار برداشت غلط شوند و این سوءتعبیر تا پایان عمر همراه من خواهد بود؛ تا وقتی بمیرم. به خاطر همین سوءبرداشت خطرناک، نباید این کتاب نوشته می شد.» البته حواشی مربوط به آثار اقتباسی کوبریک به اینجا ختم نمی شد. کوبریک برای ساخت فیلم «درخشش» هم ناچار به تماشای اعتراض تند استیفن کینگ بود؛ نویسنده ای که فیلمش را بسیار ناامیدکننده، غیر طبیعی و غیرقابل باور داشت. در واقع به عنوان نویسنده این کتاب می تواند خودش را جدا از کتابش تصور کند چرا که «درخشش»« ممکن است با کتاب کینگ فاصله داشته باشد، اما یکی از بهترین آثار کوبریک بود.


صبحانه در تیفانی

علیه دوربین

کاپوتی علیه بلیک ادواردز، معجونی از شکر و ادویه

بزرگترین مشکل ترومن کاپوتی، نویسنده کتاب «صبحانه در تیفانی» با عوامل این فیلم بود. او ترجیح می داد مرلین مونرو نقش اصلی فیلم را بازی کند اما در هر حال بازیگری این نقش سمت دیگری چرخید؛ آدری هیپبورن. بلیک ادواردز کارگردان این فیلم بود و کاپوتی در نقش نویسنده کتاب چندان نمی توانست دخالتی در این امور داشته باشد. آسوشیتدپرس بعدها به نقل از زندگینامه نویس کاپوتی نوشت که او این فیلم را یک «معجون» می دانست: «معجونی از شکر و ادویه!» کاپوتی زندگی عجیبی داشت. مادرش در کودکی او را رها کرد و نزد خاله اش بزرگ شد. بعدها هم دوستی اش با تنسی ویلیامز به خاطر موفقیت «صبحانه در تیفانی» به هم خورد. با این حال شهرت و ثروتش بر می گردد به رمان «در کمال خونسردی».

رمان درباره ماجرای واقعی قتلی خانوادگی بود و کاپوتی زمان زیادی را برای تحقیق و نگارش این کتاب صرف کرد. بعدها هم سبک زندگی اش چنان غیرمتعارف شد که در افسردگی و انزوا درگذشت. زندگینامه نویس او این افسردگی را به خاطر خستگی تحقیقات او می داند اما او بعدها با یکی از قاتلان دیداری داشت و عده ای بر این باور هستند که زندگی آشوب زده خود را در آن مرد دید؛ مردی که شاید اگر او هم قلم به دست می گرفت، کاپوتی می شد؛ یا برعکس!


ماکز، آنتونی کوئین و دیگران

علیه دوربین

گزارش یک مرگ، اروپای لاتین!

ساخت اثری بر اساس کتاب های گابریل گارسیا مارکز برای هر کارگردانی وسوسه برانگیز بود. خیلی ها هم سراغش می آمدند و آثاری هم بر اساس رمان ها و داستان هایش ساخته شد. با این حال واکنش مارکز در مقابل دو نفر قابل تأمل به نظر می رسد؛ یک فرانچسکو رزی و دیگری آنتونی کوئین. از اولی اگر بخواهیم شروع کنیم باید در توضیح بیاوریم که پس از ساخته شدن فیلم «وقایع نگاری یک جنایت از پیش اعلام شده» (با اقتباس از رمان «گزارش یک مرگ»)، مارکز واکنشی تند یا اعتراض آمیز نداشت اما در مصاحبه ای گفت فیلم به دلش نچسبیده چرا که برای نویسنده خیلی سخت است شاهد فیلمی باشد که بر اساس داستانش ساخته شده. از نظر مارکز فاصله فیلم و کتاب آنقدر زیاد بود که نمی شد آن را اقتباسی از کتاب دانست.

با وجود این گفت «وقایع نگاری یک جنایت از پیش اعلام شده» را به عنوان فیلمی از رزی دوست دارد؛ اما به عنوان فیلم یک کارگردان اروپایی با اقتباس از کتاب یک نویسنده آمریکای لاتین، نه! در واقع به شکلی تلویحی اشاره داشت به این که فیلم نتوانسته ذهنیت مارکز را نشان بدهد بلکه به سمت و سویی دیگر رفته. این واکنش مارکز آرام و متین بود و در مقابل آنچه خطاب به آنتونی کوئین نوشت، چیزی به شمار نمی آید. او چند سال بعد طی یادداشتی (که بعدها در ایران تحت عنوان «یادداشت های پنج ساله» منتشر شد) با مسخر کردن آنتونی کوئین و بعضی شخصیت های دیگر سینما نشان داد که علاقه ای به ساخت فیلمی بر اساس «صد سال تنهایی» ندارد.

مقاله او با عنوان «مزخرفات آنتونی کوئین» هم خنده دار است و هم خواندنی. مارکز در این یادداشت با طعن و تمسخر، بازیگر فقید آمریکایی را این طور مضحکه می کند: «تجربیات من با تهیه کنندگان سینمایی از خود «صد سال تنهایی» حیرت انگیزتر بوده است. آنها همگی درباره پول صحبت می کنند ولی در موقع عمل همگی مثل آنتونی کوئین هستند؛ دیگر با تو درباره پول حرف نمی زنند. اصلا به روی خودشان نمی آورند… در ملاقات اولیه وارد می شوند، اغذیه آشپزخانه را بالا می اندازند و درباره پروژ|ه هایی فضایی صحبت می کنند، درست مثل فضانوردان با تلفن ما به تمام جهان تلفن مین کنند، حتی بدون این که از روی ادب هم شده است بخواهند پولی بابت آن تلفن ها بپردازند. بعد هم می روند و دیگر از آنها خبری نمی شود…» (ص ۱۹۵)

این رفت و آمدها آنقدر ادامه داشت که در نهایت ماجرای ساخت فیلمی بر اساس رمان معروف «صد سال تنهایی» هرگز محقق نشد. شاید هم خود مارکز دیگر به این نتیجه رسیده بود که واقعا نمی شود با اتکا به برخی آثار بزرگ ادبی، فیلمی یگانه ساخت. همینطور هم شد. اگر نگاهی به آثار معروف مارکز بیندازید، هیچ کدام از آثار سینمایی که بر اساس آنها ساخته شده، نتوانسته اند جایگاه ویژه ای به دست بیاورند؛ از فیلم فرانچسکو رزی گرفته تا «پیرمردی با بال های فرشتگان» به کارگردانی فرناندو ببری، «کسی به جناب سرهنگ نامه نمی نویسد»

ساخته آرتورو ریپشتین، «عشق سال های وبا» به کارگردانی میک نول و «از عشق و شیاطین دیگر» ساخته هیلدا هیدالگو. داوری خود «مارکز» هم درباره خودش فروتنی بردار نبود و سر خر هم بدش نمی آمد دوباره بعضی سینماگران را – از زاویه ای دیگر – گوشمالی بدهد: «از تمام این حرف ها گذشته خیلی فیلم های خوب دیده ام که از روی رمان های بد درست کرده اند اما هرگز یک فیلم خوب ندیده ام که از روی کتاب خوب تهیه شده باشد.» (ص ۱۹۶)

teleg
  nl


 

پاسخ


− هفت = 1