نویسنده: شرلی جکسون

مترجم:حسام جنانی

داستان کوتاه: دوئل

یک روز غروب امیلی جانسون به اتاق مبله‌اش وارد شد و فهمید که سه تا از بهترین دستمال‌های جیبی‌اش از کمد لباس‌هایش ناپدید شده‌اند. دیگر مطمئن بود چه کسی آن‌ها را دزدیده و مطمئن بود می‌خواهد در این مورد چه بکند.

یک روز غروب امیلی جانسون به اتاق مبله‌اش وارد شد و فهمید که سه تا از بهترین دستمال‌های جیبی‌اش از کمد لباس‌هایش ناپدید شده‌اند. دیگر مطمئن بود چه کسی آن‌ها را دزدیده و مطمئن بود می‌خواهد در این مورد چه بکند. حدودا شش هفته بود که در اتاق مبله‌اش اقامت داشت و در این دو هفته‌ی آخر چند وسیله‌ی کوچکش گم شده بودند.

تعدادی دستمال‌جیبی گم شده بود و یک سنجاق‌سینه که حرف اول اسمش روی آن حک شده بود و به‌ندرت به لباسش می‌زد. سنجاق را از یک مغازه‌ی اجناس ارزان‌قیمت خریده بود. یک بار هم یک شیشه عطر و یک سگ از مجموعه‌ی سگ‌های چینی‌اش ناپدید شده بود. مدتی بود که امیلی می‌دانست چه کسی وسایلش را می‌دزدد، اما بالاخره امشب تصمیم گرفته بود یک کاری بکند.

امیلی مردد بود به خانم صاحب‌خانه شکایت کند یا نه، از طرفی وسایلی که گم‌شده بود چندان قیمتی نبود و از طرف دیگر مطمئن بود دیر یا زود خودش می‌تواند مسئله را حل کند. از همان ابتدا منطقی به نظر می‌رسید که مظنون اصلی کسی باشد که تمام روز در مجتمع می‌ماند و بعد، صبح یک روز یکشنبه، وقتی داشت از پشت‌بام پایین می‌آمد یک نفر را دید که از اتاق او بیرون ‌آمد و از پله‌ها پایین رفت. امیلی مهمان ناخوانده را شناسایی کرد.

آن شب با خودش فکر کرد دیگر می‌داند چه کار کند. پالتویش را از تن درآورد، کلاهش را از سر برداشت، وسایلش را زمین گذاشت و در‌حالی‌که کنسرو تیمال‌ (نوعی غذای مکزیکی) در ماهیتابه‌ی الکتریکی‌اش گرم می‌شد، آنچه را می‌خواست بر زبان بیاورد با خودش مرور کرد.

بعد از شام، در اتاقش را بست و قفل کرد و از پله‌ها رفت پایین. به در اتاقی که درست زیر اتاق خودش بود به‌آرامی ضربه‌ زد، وقتی گمان کرد که یکی از داخل می‌گوید «بفرمایید تو» گفت: «خانم آلن؟» و بعد در را با احتیاط باز کرد و قدم به اتاق گذاشت.

امیلی بلافاصله متوجه شد که اتاق خانم آلن تقریبا شبیه اتاق خودش است ـ همان تختخواب باریک با همان روکش قهوه‌ای‌رنگ، همان کمد لباس چوب افرا و همان صندلی دسته‌دار. گنجه در سمت مقابل گنجه‌ی خودش بود و پنجره هم تقریبا در همان موقعیت پنجره‌ی اتاق خودش.

خانم آلن روی صندلی دسته‌دارش نشسته بود. حدودا شصت‌ساله بود. امیلی همان‌طور که در چهارچوب در ایستاده بود فکر کرد، سنش دو برابر منه و متشخصه. چند ثانیه این پا و آن پا کرد و قبل از آنکه حرف بزند به موهای سفید و تمیز خانم آلن و رب‌دوشامبر نیلی‌رنگ او خیره شد. گفت: «خانم آلن، من امیلی جانسون هستم.» خانم آلن مجله‌ی همخانه‌ی بانوان را کنار گذاشت و به‌آرامی از روی صندلی بلند شد، با‌مهربانی گفت: «از دیدن‌تون خیلی خوشحالم. البته تا حالا چند مرتبه شما رو دیده‌ام و هر بار پیش خودم فکر کردم که ظاهر شما چقدر خوشاینده. خیلی کم پیش می‌آد که آدم توی یه چنین جایی شخص بسیار…» قدری تأمل کرد و بعد ادامه داد: «… بسیار نجیبی مثل شما رو ببینه.»

امیلی گفت: «من هم می‌خواستم شما رو ببینم.» خانم آلن به صندلی دسته‌داری که رویش نشسته بود اشاره‌ای کرد و گفت: «نمی‌شینید؟»

امیلی گفت: «ممنونم. شما بفرمایید. من روی تختخواب می‌شینم.» لبخندی زد و ادامه داد: «حس می‌کنم اثاثیه‌ی‌ شما خیلی برام آشناست. اثاثیه‌ی اتاق خودمم همین‌طوریه.»

خانم آلن که داشت دوباره روی صندلی‌اش می‌نشست گفت: «واقعا باعث خجالته. تا حالا بارها و بارها به خانوم صاحب‌خونه گفته‌ام که اگه توی همه‌ی اتاق‌ها وسایل مشابه بذارید مردم احساس راحتی نمی‌کنن اما ایشون اصرار دارن که این اثاثیه‌ی چوب افرا ساده و ارزون‌قیمت‌ان.» امیلی گفت: «اثاثیه‌ی شما از مال خیلی‌ها بهتره. خیلی بهتر از من چیدین‌شون.»

خانم آلن گفت: «خب من سه ساله که اینجام. ولی شما فقط یک ماه اینطورهاست که اینجایید. درسته؟»

امیلی گفت: «شش هفته.»

«خانوم صاحب‌خونه در مورد شما به من گفته. همسر شما ارتشیه.»

«بله! من اینجا توی نیویورک کار می‌کنم.»

خانم آلن گفت: «همسر من هم توی ارتش بود.» و به مجموعه‌ای از عکس‌ها که روی کمد لباس چوب افرایش بودند اشاره کرد: «البته این قضیه مال خیلی وقت پیشه. الان پنج سالی می‌شه همسرم از دنیا رفته.» امیلی از روی تختخواب بلند شد و به طرف عکس‌ها رفت. یکی از آن‌ها عکس مردی باوقار و بلندقد بود در لباس نظامی. تعدادی هم عکس بچه‌ بود. امیلی گفت: «شوهرتون چه متشخص بودن. اونا بچه‌هاتون هستن؟»

بانوی مسن جواب داد: «من متاسفانه بچه‌ ندارم. اونا پسرا و دخترای اقوام شوهرم هستن.» امیلی جلوی کمد لباس ایستاد و اتاق را از نظر گذراند و گفت: «می‌بینم که شما گل هم دارین.» بعد به طرف پنجره رفت و به ردیفی از گلدان‌های روی طاقچه خیره شد و گفت: «من عاشق گلم. امشب یه دسته گل مینا خریدم تا یه حال و هوایی به اتاقم بدم اما خیلی زود پژمرده می‌شن.»

خانم آلن گفت: «من هم گل‌ها رو به همین‌خاطر دوست دارم. چرا توی آب گل‌ها قرص آسپیرین نمی‌ندازین؟ این‌جوری دوام‌شون خیلی بیشتر می‌شه.» امیلی گفت: «متاسفانه من چیز زیادی در مورد گل‌ها نمی‌دونم. مثلا در مورد آسپیرین انداختن تو آب گل‌ها چیزی نشنیده بودم.»

خانم آلن گفت: «من همیشه این کارو می‌کنم. به نظرم گل‌ها محیط خونه رو خیلی صمیمی می‌کنن.»

teleg
  nl


 

یک نظر

پاسخ


8 + = نُه