نویسنده: اقبال پروازی

همۀ هنرها یک عنصر مشترک -با شمایل مجزا در هرکدام- دارند و آن جان و جوهره و روح هنری است. رمان، تنها شرح سرگذشت ها یا پرداختن به زبان نیست. رمان حرّافی نیست. آنچه امروز می بینیم شرح سرگذشت ها و حرّافی های بی ثمر است. این ساده ترین کار، در توان هر آدمِ بی هنری نیز هست؛ اینکه ماجراهایی پرورش دهیم، شخصیت هائی در این ماجراها دخیل باشند و برای این شخصیت ها حوادثی رخ دهد و در پایان هیچ رشتۀ مستحکمی مبتنی بر اندیشه ورزی، پیوندی میان حوادث و شخصیت ها ایجاد نکند و همه چیز بی جان و بی روح بماند.

هنر، شرح سرگذشت ها و حرّافی نیست، حرّافی نیز نمی تواند هنر تلقی شود. ما هنوز در مراحل اولیۀ رمان فارسی هستیم و پرداختن به این مسئله را وظیفۀ خود می دانیم. آنچه امروز بیش از هر چیزی ما بدان نیازمندیم اندیشه و خردورزی است.

فی المثل رمان ژان پل سارتر[۱] شرح اصول فلسفی اوست و کسی که با فلسفۀ سارتر -که تأکیدش بر انتخاب و عمل، مسئلۀ آزادی [آزادی از دیدگاه فلسفی] و اساساً مقدم بودن وجود بر ماهیت یا مسئولیت انسان در برابر ساخت و پرورش آزادانۀ ماهیت خویشتن است، ماهیتی که خود نیز آن را تعریف میکند- آشنا باشد تقریباً نیازی به مطالعۀ دوبارۀ رمان سارتر، احساس نمیکند.

آلبر کامو[۲] نیز عقایدش را در قالب رمان شرح میدهد. عقایدی که بر سه محور عصیان، پوچی و بیگانگی -بیگانگی انسان در نسبت با جهان و نیز بیگانگی انسان در نسبت با خویشتن یا به تعبیر دگر الیناسیون[۳]– استوار است. (باید توجه کرد که پوچی و آنچه آلبر کامو از آن حرف میزند بهیچوجه مفاهیمی بدبینانه نیستند بلکه همۀ حرف کامو دعوت به خوشبینی و نبرد بر علیه این بیهودگی ها -از طریق عصیان- تا رسیدن به دنیایی بهتر است. آنچه در فلسفۀ نیچه به شکل پذیرش سرنوشت و نبرد با سرنوشت در جهت شکوفاکردن آن، ظهور میکند و کامو آن را در افسانۀ سیزیف[۴] شرح می دهد. برای نبرد بر علیه بیهودگی باید ابتدا آن را شناخت و شرح داد)

جان و جوهرۀ آثار داستایوفسکی[۵] نیز اندیشه و اندیشه ورزی است. همچنین، اگر نیک بنگریم، اکثریت مکاتب هنری نیز، برگرفته یا تأثیر پذیرفته از اندیشه های فلسفی هستند.

قصه و رمان، اگر از اندیشۀ ژرف، بالغ و پخته ای بهره نبرند، سترون می مانند، آنچه تا امروز در داستان ها و رمان های فارسی شاهدش بودیم.

بد نیست بعنوان نمونه از صادق هدایت یاد کنیم. با فرض پذیرش تسلط نسبی هدایت در فن نویسندگی باید پذیرفت، هیچگونه اندیشۀ بالغ و پخته ای در محتوای آثار وی دیده نمی شود. او به شدت درگیر تعصبات مذهبی و نژادی بود. نوشته های هدایت از فکر و اندیشۀ پخته و مستقلی بهره مند نیستند. این موضوعی قابل اثبات است که نگاه صادق هدایت در اکثریت نوشته هایش نگاهی غیر علمی و غیر هنری است (گیرم توأم با حسن نیت). ریشۀ اینگونه تعصبات، سواد ناقص (دانشی که به مرز بلوغ و پختگی سودمند نرسیده) و احساسیگری است. تلقی و برداشت های نادرست از مذاهب، تاریخ، شخصیت ها و مسائل دیگر است.[۶]

در جای دیگری ما از این موضوع سخن گفتیم که، هنر ماندگار همیشه از خیر مطلق رنگ و بوئی دارد. هر نوشته ای که بنیان مستحکمی بر پایۀ خیر، خرد و انسانیت نداشته باشد محکوم به فراموشی است. فی المثل اگر باشکوه ترین کتابها در ستایش دروغ، نژادپرستی یا تعصبات قومی نوشته شود در نظر هر انسان خردمندی بی ارزش میماند.[۷] در تفکر و رفتار هدایت نوعی فرنگ زدگی پنهان نیز دیده میشود.

بیگانگان، آنها که اتحاد و اعتلای ایران را نمی پسندند و ما را عقب مانده میخواهند غالباً از این دست روشنفکرنماها که تفکری ویترینی و غیرسودمند دارند در راه انحراف و فرنگ زدگی ذهن جوانان ایرانی سوء استفاده میکنند و مدام در رسانه های خود به تبلیغ این نوع نگرش ها و افراد می پردازند ولی از شخصیت هائی چون مصدق، امیرکبیر و… یا از افرادی چون حسن رشدیه و… حرفی نمی زنند[۸] چراکه با منافع شان در تضاد است. فرنگ زدگان و روشنفکرنماهای داخل نیز غالباً تحسین چند نفر فرنگی را دربارۀ بوف کور، دلیلی بر مهم بودن آن تلقی میکنند.

در این باره امّا، ما اینجا سخنی نمی گوئیم و تنها به ذکر دو نکته بسنده می کنیم:

یک موضوع، منحط بودن بوف کور است که راجع به آن حرف هائی زده شده ست. [۹] بعلاوه اینکه فضای بوف کور دارای هیچ گونه صبغۀ بومی نیست.

و اما مسئلۀ مهمی که کمتر بدان پرداخته شده است منابع تأثیر بوف کور است. بن مایه[۱۰] ها، تم و رگه های اصلی بوف کور، برگرفته از شعر و نثر شارل بودلر[۱۱] شاعر فرانسوی است و از آنجائی که بودلر به ادگار پو[۱۲] توجه ویژه ای داشت و معرف و مترجم آثار پو به فرانسه نیز خود بودلر بوده است (به سبب قرابت ایدئولوژیک پو و بودلر) احتمالا هدایت، آثار پو را نیز از همین طریق مطالعه کرده باشد (یا بهرحال به طرق دیگر آثار پو را خوانده باشد) و تأثیراتش را در پرداختن به موضوع مرگ در آثارش می بینیم. منابع تأثیر بوف کور، خود تحقیقی جداگانه و مفصل می طلبد که امیدواریم آیندگان یا معاصرانِ روشن بین، دانا و بی تعصب بدین کار بپردازند.[۱۳]

باید تفاوت میان تأثیرپذیری و سرقت ادبی دریافته شود. سرقت از آثار بیگانه در شعر نیز شایع است و شاید این افراد گمان میکنند کسی در ایران به این متن ها دسترسی نخواهد داشت و گرنه کدام جاهلی دست به چنین کار عبثی میزند؟

[احمد شاملو در کتاب هوای تازه در توضیح شعر“سمفونی تاریک” می نویسد: «شک دارم که این قطعه از من است یا ترجمۀ آزادی از یک شاعر غربی، در هر حال می توان آن را نادیده گرفت»! چطور ممکن است شاعری شعری را در کتابش نشر دهد و در عین حال نداند که شعر را خود سروده ست یا نه؟ هرکس قطعۀ سمفونی تاریک را بخواند پی می برد که زبان، زبان شاملو است ولی احتمالا همانطور که خود گفته است باید ترجمه از جایی دیگر باشد.

یا آنجا که شعر گیوم آپولینر[۱۴] را (شکنجه ی پنهان سکوتت را آشکاره کن) بر میدارد و ادعا می کند توارد است و ناآگاهانه وارد شعر شده است. ترجمۀ سپانلو (منبع شاملو به گفتۀ خود شاملو) را از سطر زیر می آوریم:

Et ne puis exprimer mon tourment de silence[15]

و نتوانستم شکنجۀ سکوتم را آشکار کنم (سطر قبل: به خود نیز رحم نکرده ام)

جای بحث است که آیا ساز و کار توارد می تواند این سطر را به سطری که شاملو در شعرش آورده، بدل کند؟ بعلاوه، این سطر در شعر شاملو بدون هیچگونه هماهنگی و تناسبی بکار رفته است و صفت“پنهان” نیز با فضای تصویری این سطر همخوانی ندارد. پرسش مهم این است که چه در مطالعۀ ترجمه سپانلو یا در لحظۀ نوشتن شعر، چطور شاملو پی نبرده است که در مقایسه با پارسی معمول (ادبی یا غیر ادبی) این عبارت به لحاظ معنایی مخدوش است. بیان، در اینجا بیانِ فارسی نیست، رنگ فارسی ندارد. اگرچه شکنجه، پنهان، سکوت و آشکار کردن، هرسه پارسی اند ولیکن یک پارسی زبان (شاعر یا غیر شاعر) که هوش و حواس درستی داشته باشد هرگز “شکنجۀ پنهان سکوتت را آشکار کن” را بکار نمی برد. منطق زبان فارسی این عبارت را مخدوش و معیوب تشخیص میدهد.

ترجمه های سپانلو عمدتاً تحت اللفظی هستند و همچون شعر او، خشک، زورکی و بی عاطفه اند. با مراجعه به فرهنگ لغت میتوان دریافت که واژۀ “Exprimer” به معنای شرح و ترجمان و اظهار و بیان است (از راه زبان یا اشاره و…) و آشکارکردن معادل دقیق و رسائی نیست. در ترجمه های انگلیسی “Express” آمده است. “Tourment” نیز نوعی احساس رنج و اندوه درونی مثلا ناشی از تشنگی (جسمی) یا حسادت (غیرجسمی) است و با شکنجه متفاوت است. در ترجمه های انگلیسی Anguish”” آمده است.

« Tourment de Silence که پرسونای[۱۶] شاعر از آن رنج می برد، دردی است که حتی زبان قادر به درمان آن نیست.»[۱۷]

در شعر آپولینر با نشستن واژۀ سکوت، تصویری پارادوکسیال (اجتماع نقیضین) و زیبا خلق میشود (رنج ناتوانی از ترجمان و شرح سکوتی که زبان نیز در مواجهه با آن شکست میخورد) که با آوردن فعل آشکار کردن، در ترجمۀ سپانلو ویران شده است (و شاید مسئولیتی بر دوش مترجم نباشد چرا که شعر خوب غالباً ترجمه ناپذیر میماند) و با آوردن صفت “پنهان” در شعر شاملو (بعلت وجود فعل آشکار کردن) بدل به سطری بی معنی گشته و جز عبارتی مخدوش به لحاظ معنا و بیانِ فارسی از آن چیزی باقی نمانده است. امروز حتی با مطالعۀ ترجمه های فارسی میتوان به تأثیرپذیری مستقیم شاملو از الوآر[۱۸] و بخصوص والری[۱۹] پی برد. این تأثیرپذیری گاهی به مرز سرقت تصاویر شعری میرسد تا آنجا که حتی میتوان آن شعر شاملو را نادیده گرفت چرا که اصل تصاویر متعلق به شاملو نیست. چیزی که ندیدم کسی بدان اشاره ای کند سرقت فضاهای شعری است. در مورد تأثیرات شاملو از والری و سایر غربی ها، این مسئله در حوزۀ فضاهای شعری: برداشت و استحالۀ فضاهای شعری، اتفاق می افتد[۲۰]]

در مورد بوف کور و بودلر، دیگر مسئلۀ تأثیرپذیری مطرح نیست بلکه این تأثیرپذیری حتّی به سرقت ادبی نزدیک میشود. برداشت ها در حوزۀ وسیع تر فضاهای تصویری اتفاق می افتد. تقریباًً تمام موتیف ها، تم و رگه های اصلی بوف کور برگرفته از شعر و نثر بودلر است. مسئلۀ مهم اما در اینجاست که عناصر برداشته شده از آثار بودلر، در بوف کور بدل شده اند به عناصری بی جان و بدور از اندیشه و خردورزی ژرف و مستقل(استحالۀ نابخردانه) و این تفاوت تأثیرپذیری و سرقت است. هدایت، موتیف ها را بعاریت میگرفت و با فنّ نویسندگی، آنها را امتداد و شاخ و برگ میداد.

برای نمونه، تکه ای که تقریبا هویت بوف کور شناخته شده است: « شب پاورچین پاورچین می رفت. گویا به اندازۀ کافی خستگی در کرده بود، صداهای دوردست خفیف به گوش می رسید…» ترجمه ای آزاد از مصرع زیر متعلق به شارل بودلر است:

Entends, ma chère, entends la douce Nuit qui marche.[21]

***

اندیشۀ بودلر در جامعۀ ادبی ما به درستی فهمیده نشده است. پرداختن به این موضوع مجالی دیگر می طلبد و ما تنها اشاره وار بگوئیم که[۲۲]:

یک: شارل بودلر شاعری بدبین نیست و در آثارش نیز بدبینی و سیاه بینی غیرهنری بهیچوجه دیده نمی شود. سن ژون پرس[۲۳] میگوید وظیفۀ شاعر کشف تاریکی ها و آشکار کردن سیاهی هائی است که دیگران قادر به دیدنشان نیستند یا وجودشان را فراموش کرده اند.[۲۴] در کار بودلر نیز بدبینی نیست آنچه هست دیدن بدی ها و سیاهی هاست و فرم هنری بخشیدن به این دیدن ها.

دو: به گمان ما، بودلر ایمان داشت همچنانکه بارها در نامه هایش به نیروی قدسی و ایمان به وجود نیرویی قدسی در زندگیش اشاره کرده است.

سه: بودلر زن ستیز نبوده است، تنها نمیخواست معنویت را در زن فدای جسمیت زن کند. این را از همدردی با پیرزن ها و برخورد با معشوقه هایش (دوروته، ژن، مادام ساباتیه) می توان دریافت، همچنین عشق و علاقۀ بی حدّی که نسبت به مادر خود داشت. بعلاوه بودلر نیز همچون بسیاری از شاعران و اندیشمندان، هر پدیداری را بهانه قرار میداد تا با اندیشیدن به آن، حرف خود را زده باشد.

چهار: بودلر نیست­انگار نبوده است و اگر از اندوه و مرگ سخن میگوید آنجاست که خود را چون هر انسان دیگری، در نیل به زیبائی مطلق و رهائی جاودانی روح، ناتوان می بیند. اندوهی که بودلر از آن سخن میگوید اندوهی پخته و هنری است، احساسی گری غیر هنری نیست (آنچه در بوف کور و نیز در شعر شاعران متأثر از بودلر می بینیم). اندوهی که عارفان و شاعرانِ عارف مسلک ما نیز بدان توجه داشته اند (خواستِ اتحاد با اصل). دغدغه های هستی شناسانه و پرسش از مسئلۀ هستی نیز بمعنای بدبینی نیست.[۲۵]

بودلر از معدود شاعران اروپائی است که اندیشه اش رنگی شرقی دارد. در مجموع اندیشۀ بودلر اندیشه ای مفید و سازنده است و همچون مقلدانش، احساسیگری مخرب، غیر سودمند و غیر هنری نیست.

این اشتباه، تنها برای بودلر پیش نیامده است. مثال مهم دیگر فردریش نیچه[۲۶] است. نسل جوان و قشر روشن فکرنمای ما اندیشۀ نیچه را توجیه و بهانه ای برای تنبلی، نومیدی و الحاد خودشان میسازند. حال آنکه تمام دعوای کامو و سارتر بر سر این بود که کامو میگفت: اگر اگزیستانسیالیسم واقعی را (آنچه پاسکال[۲۷]، کیه کگارد[۲۸] و نیچه از آن حرف زدند) درست شناخته باشیم، در می یابیم که اگزیستانسیالیسم سارتر که ممکن است منتهی به نیست انگاری (پوچ گرائی)، نومیدی و الحاد شود، انحرافاتی دارد. اگزیستانسیالیسم واقعی (در پاسکال، کیه کگور و نیچه) تأکیدش بر مسئولیت انسان در برابر سرنوشت خویش است و هرگز منتهی به انکار خالق (الحاد)، یأس و بدبینی نمی شود.

***

ضعف اندیشه، مسئلۀ ادبیات ماست و مختص شخص خاصی نیست. کسی منکر تأثیرگذاری های هدایت بر جریان داستان نویسی پس از خود نیست اگرچند تأثیرگذاری دلیلی بر بزرگ بودن شخص هدایت نمیتواند باشد و این بعلت فقر شدید در داستان نویسی فارسی است که هنوز مراحل جنینی خود را می گذراند. مثالی می آوریم: دیاری را در نظر بگیرید که ساکنانش همه چادرنشین باشند و در میان این چادرنشینی، کسی پیدا بشود و دست به ساخت خانه ای گلین بزند. این خانۀ گلین ممکن است استحکام و امنیت بیشتر و یا اعتبار ظاهری بیشتری در قیاس با چادرنشینی داشته باشد ولی هنوز تا آسمان خراشی که با معماری و طراحی دقیق ساخته شده است صدها سال فاصله دارد. اینکه در دیار مفروض همه چادر نشین هستند دلیلی بر ارزش و اعتبار خانۀ گلین نمیتواند باشد. این تمثیل، شرح حال بوف کور در عصر انتشار این اثر داستانی است. (نسبت به شرایط داستان نویسی آن زمان) این که در آن زمان هنوز وضع داستان نویسی ما از فقر شدید رنج میبرد، نمی تواند دلیلی باشد بر برجسته بودن یک اثر داستانی سترون و معیوب (ناکامل و غیر عالی) چون بوف کور.

به باور ما هنوز هیچ اثر کاملی (اثر عالی) که دارای همۀ ویژگی های یک رمان کامل باشد در ادبیات پارسی ظهور پیدا نکرد[۲۹] و این کار بدون اندیشه ورزی محال است.

جلال آل احمد در نوشته های خود بیشتر به زبان پرداخته است و عنصر اندیشه در آثارش ظهور قابل توجهی ندارد.

بیشتر نوشته های سیمین دانشور پر از سخنان سخیف برگرفته از احساسات ناسنجیدۀ زنانه است که بیشتر بکار خانمهای خانه دار و دختران دم بخت می آید.

آنچه در محمود دولت آبادی (بخصوص در کلیدر) می بینیم تنها شرح سرگذشت ها و حرّافی هاست.[۳۰] انگار که رقابتی باشد در تعداد صفحات و جلدهای رمان؛ متاسفانه این امر در بین جوانان نیز شایع شده است.

در شعر نیز این بدل به یک بیماری و توهم شده است که عده ای گمان میکنند تعداد زیاد کتب منتشر شده دلیلی بر شاعر شدن یا مهم بودن کسی تواند بود. یکی از علل کتاب سازی ها همین کوته نگری هاست. آیا این جهالت و دیوانگی نیست حقارت نیست؟

هنر عالی تنها از انسانی دارای شخصیتی عالی میتواند زاده  شود و کسانی که از شخصیتی عالی بی بهره اند، دون همت، متکلف و متظاهرند و شخصیت انسانی پاک و صمیمی ندارند، محال است آفرینندۀ هنر عالی گردند. کسی که درگیر خود باشد، از مرز خود نیز نمیتواند فراتر رود. این مسئله چنان بدیهی است که بدست فراموشی سپرده شده است و هیچکس از آن سخنی بر زبان نمی آورد و این بعلت پیوندش با حقیقت و واقعیت است. تأکید ما بر این سخن نیز بهمین علت است. این سخن بیش از آنچه تصور بشود مهم و حیاتی است. کسی که درگیر شهرت و خودنمائی باشد محال است آفرینندۀ هنر عالی گردد، اینها همه حجاب و حائل اند میان شخص و هنر عالی. ما در جائی دیگر نیز از این امر سخن گفتیم.

هرچه گفتند سرّ آن این است:        مرد کاو مرد زندگی دریافت[۳۱]

حکیم سنائی فرموده است:

زو کس آواز او بنشنودی        گر نبودی میان تهی مزمار

***

ما هم نسلان خود را دعوت می کنیم به اندیشه ورزی و تمرکز بر مسئلۀ اندیشه. زیرا باور داریم جزو جدایی ناپذیر هر رمان عالی وکاملی (و اساساً هر هنر عالی و کاملی) اندیشه و خردورزی ژرف، بالغ و پخته است. این را میتوان از بررسی آثار موفق بزرگان دریافت.

اندیشه چیزی نیست که از بیرون وارد فضای رمان شود. باید در جان و درون انسان، ایدئولوژی و جهان بینی مخصوص به خود وجود داشته باشد. تا این نباشد هرچه هست شرح سرگذشت ها و حرّافی هاست.

در دهۀ چهل و پنجاه، خیل روزنامه، نقد و کتاب، همه در حال صحبت از یاکوبسن و تی.اس.الیوت بودند. آنها که هنوز عین القضات ها، خرقانی ها، بایزید ها، غزالی ها و میراث سترگ ادبیات سرزمین خود را نمی شناختند. تا جائی که شاعری شهرت طلب و فرنگ زده که هنوز سعدی و نظامی را بدرستی نمی شناخت در مجله­ای الیوت را حتی بالاتر از حافظ قرار داده بود.

ما میگوئیم گرچه ما در صنعت و تکنولوژی از سایر ملل بازپس ماندیم ولیکن میراث ادبی و فرهنگی سرزمین ما، از اروپا و سایر ملل جهان هیچ کم ندارد.[۳۲] آنها میخواهند با جایزه ساختن و سایر فریب و حیل ها، در ادبیات نیز هویت های هژمونی بسازند. جایزۀ نوبل دست پرودۀ کیست؟ چند درصد برندگان این جایزه و جوایز مشابه به زبان های اروپائی تعلق گرفته است و به چه طیف آدم هایی؟ در بیانیۀ جایزۀ نوبل آمده است که کتابهای ارسالی باید به زبان انگلیسی نوشته یا ترجمه شده باشند، این چه معنایی دارد؟ ما باید خوشحال باشیم که هنوز ننگ جوایزی از این دست نام مان را ادبیات مان را آلوده نکرده است. همۀ این جوایز، اهدافی غیرهنری و غیرادبی را دنبال میکنند. تنها زمان است که صلاحیت دارد جایزه ای را به هنر یا هنرمندی پیشکش کند. حتی در اروپا نویسنده ای چون سارتر میگفت جایزۀ نوبل تبلیغ بورژوازی است وقتی از پذیرش نوبل خودداری کرده بود.

بس است بت سازی های نابخردانه از بیگانه. بس است فرنگ زدگی. بس است انکار خویشتن. ما اگر بخواهیم سرزمینی عقب رونده و عقب مانده نباشیم، هویت و شکوه خود را باز یابیم، بیدار شویم، قد راست کنیم تا حرف تازه ای برای ملل دیگر جهان داشته باشیم باید باید دریابیم که این هدف، با تقلید کورکورانه حاصل شدنی نیست، با تأثیرپذیری نابخردانه با فرنگ زدگی حاصل شدنی نیست.

رهائی تنها در عقلانیت، اندیشه ورزی و خودپروری است.

[۱]. Jean-Paul Sartre (1905-1980) نویسنده، فعال سیاسی و رمان نویس فرانسوی

[۲]. Albert Camus (1913-1960) نویسنده و روزنامه نگار فرانسوی

[۳]. Aliénation

[۴]. Le mythe de sisyphe (1942)

[۵]. Fyodor Dostoyevsky (1821-1881) نویسندۀ روسی

[۶]. چرا امثال صادق هدایت که حسن نیت و استعداد دارند، نباید در پرتو دانائی عمیق و در جهت درست، پرورش یافته شکوفا شده تا بتوانند به حال وطن سودمند و مفید واقع شوند؟ بجای اینکه دست آویزی برای بیگانه قرار گیرند. این زنهاری است پرسش مهمی است که ما هم نسل هایمان را به تفکر و تعمق دربارۀ آن دعوت می کنیم تا آن زمان که همه در کنار هم بتوانیم در راه اعتلای سرزمین مان گامی برداریم.

[۷]. سارتر در ادبیات چیست میگوید: «هیچکس نمی تواند حتی یکدم فرض کند که بتوان داستان خوبی در مدح ضد یهودیان نوشت… میخواهم که برای من فقط از یک داستان خوب نام ببرند که قصد مصرّحش خدمت به ظلم باشد، از یک داستان خوب که بر ضد یهودیان، بر ضد سیاهان، بر ضد کارگران نوشته شده باشد.»

[۸]. جوانان ایرانی که همۀ تلاش شان بر این است تا از طرق مختلف مانند  Applyو شکلهای دیگر گریز، به ایالات متحده خدمت کنند و در پی ویزا و پذیرش، عمر هدر میدهند نمی دانند با شواهد و اسناد بدست آمده امروز دیگر بر کسی پوشیده نیست که سقوط دولت مصدق به دست آمریکایی ها بوده است (مصطفی رحیمی از معدود کسانی است که دیدم به این امر اشاره کرده است، گمان میکنم در مقدمۀ “ادبیات و اندیشه”) جوانانی که خائنین به آزادی و تعالی وطن خود را نمی شناسند و این دردناک است. آمارهای بین­المللی نشان میدهد تنها در سالی که گذشت مهاجرت تحصیلی دانشجویان ایرانی، باعث ورود بیش از سیصد میلیارد دلار به چرخۀ اقتصاد آمریکا شده است. این هم بخشی از پولی است که در کنگرۀ آمریکا، به بودجۀ آشوب و جنگ در خاورمیانه و جهان سوم اختصاص داده میشود، آنچه که فقر و مصیبت را در جهان سوم گسترش میدهد، این همه یعنی: خدمت پنهان به امپریالیسم آمریکا و نوعی خیانت به وطن.

[۹] . تنها کسی که بدین مسئله، دیدم اشاره کرده است نجف دریابندری است. و اینکه بوف کور تقلیدی از سمبولیست های قرن نوزدهم فرانسه است، سمبولیسمی که در زمان نوشتن بوف کور از مد افتاده بود. و باز اینکه سمبل های بوف کور، تناسبی با واقعیت ندارند. منتقدانی سعی کردند حتی به زور هم شده، برای سمبل های بوف کور، معادل هایی در واقعیت پیدا کنند. آنها که در نقد نیز، دنبال کنندۀ اهداف شخصی خویشند و با روشنگری، بیگانه.

[۱۰]. Motif

[۱۱]. Charles Baudelaire (1821-1867) شاعر و منتقد فرانسوی

[۱۲]. Edgar Allan Poe (1809-1849) نویسنده و منتقد آمریکایی

[۱۳] . در گزیده-ترجمه ای از آثار بودلر (ملال پاریس و گلهای بدی) محمد علی اسلامی ندوشن به تأثیرپذیری بوف کور از بودلر و پو، اشاره و مثال های روشنگرانه ای نیز ارائه کرده است.

[۱۴]. Guillaume Apollinaire (1880-1918)  شاعر فرانسه نویس

[۱۵]. Les fiançailles (نامزدی ها)

[۱۶]. Persona

[۱۷]. Reading Apollinaire: Theories of Poetic Language )1987( by Timothy Mathews, P 60

[۱۸]. Paul Éluard (1895-1952) شاعر فرانسوی

[۱۹]. Paul Valéry (1871-1945) محقق و شاعر فرانسوی

[۲۰]. فروغ فرخزاد در نقدی، به رنگ فرنگی شعر شاملو اشاره کرده بود.

[۲۱]. Recueillement

[۲۲] . در اینجا ما قصد ستایش بودلر را نداریم و سعی مان بر باز شناخت شخصیت بودلر است.

[۲۳]. Saint-john Perse (1887-1975)  آلکسی لژه متخلص به سن-ژون پرس شاعر-دیپلمات فرانسه نویس

[۲۴] . نقل به مضمون از حافظه

[۲۵] . مطالعۀ کتاب “بودلر” نوشتۀ ژان پل سارتر می تواند تا حدود زیادی در شناخت بودلر یاریگر باشد و پس از آن مطالعۀ آثار شاعر.

[۲۶]. Friedrich Nietzsche (1844-1900) فیلسوف آلمانی

[۲۷]. Blaise Pascal (1623-1662) فیلسوف و عالم فرانسوی

[۲۸]. Soren Kierkegaard (1813-1855) فیلسوف دانمارکی. وی را پایه گذار اگزیستانسیالیسم میدانند

[۲۹] . ما به اشاراتی که منتقدان به فنون داستان نویسی در ساعدی، چوبک، علی محمد افغانی، گلشیری و… داشتند و نیز نقدهائی که دیگران برکار این نویسندگان نوشتند آگاهیم ولیکن اینجا و اکنون، تنها از منظر مذکور یعنی ضعف یا ظهور عنصر اندیشه، به بررسی وضعیت رمان فارسی پرداخته شده است.

[۳۰]. بعلاوه اینکه دولت آبادی نیز همچون امثال احمد شاملو در دام “توهم مسئولیت” افتاد. آنچه که باعث نوعی عدم صداقت در رفتار و آثار فرد میشود و هنر را آلودۀ دروغ و شعار میسازد و از ارزش هنری اثر میکاهد.

[۳۱]. مقالات شمس

[۳۲] . این سخن به معنای آن نیست که ما خود را بی نیاز از مطالعۀ میراث ادبی سایر ملل ( با نیتی صحیح و خردمندانه) بدانیم.

teleg
  nl


 

پاسخ


− 5 = دو